اسباب کشی

بلاخره من هم اسباب کشی کردم و پیچیدم تو کوچه دات کامها این خونه با تمام خاطره هاش همینجوری می مونه با تمام خنده ها و گریه های از ته دلش جنسیت گمشده همین جا می مونه تا اطلسیهای خیس بشن دیوار بلند نوشته هام از همتون که اومدید و سر زدید و پیغامی به یادگار نوشتید ممنونم از همه اونهایی که دل واپس شدن معذرت می خوام و آرزو می کنم با اطلسیهای خیس همون قدر رفیق بشین که جنسیت گمشده جا تو دلتون باز کرد آدرس جدید من http://www.atlasihaa.comمنتظرتون هستم   
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آذر ،۱۳۸٦

۳۴ ساله می شوم

۵ ساله می شوم با دستی شکسته وبال گردن از شیطنت از پله ها پرت شده بودم .۷ ساله می شوم با دندانهای یک در میان افتاده که وقتی می خندم صورت مخاطب را غرق خنده می کند . ۱۰ ساله می شوم می دوم توی شن ریز پارک فرح باران می آید من زیر باران چرخ می خورم و غش غش می خندم .۱۵ ساله می شوم  توی پارکینگ ساختمان دوچرخه سواری می کنم باد می پیچد میان روسری نخیم و من کیف می کنم ۱۸ ساله می شوم عاشق می شوم صورتم گل می اندازد با اولین بوسه توی چشمهایش زل می زنم و می گویم عشق که می گویند همین جوریست؟ ۲۰ ساله می شوم کتاب می خوانم نه کتابها را می جوم بی وقفه فقط می خوانم .۲۱ ساله می شوم عشق بزرگ بر سرم آوار می شود دیگر نه شب شب است و نه روز روز دل و دین داده ام . ۲۸ ساله می شوم او دیگر نیست منم و شب که شب است و روز که روز است هوای رفتن در سر دارم راه طوانی و جوابی منفی و یک دهن کجی به دنیا ، عروس می شوم با لباس سفید عروسی و با توری که به زمین می کشید . ۳۰ ساله می شوم افسرده با مشتی قرص آرام بخش توی حلقومم بار دیگر عشق می آید نرم نرمک با طنازی دوباره ۲۱ ساله شده ام نه شب شب است نه روز روز .۳۲ ساله می شوم مشتی به صورتم کوبیده می شود که هوش را از سرم می پراند دندانم خرد می شود توی حلقم ولی اما عشق آتش می کشد زبانه می کشد می سوزاند  داغ می کند و من دیگر بیم رسوایی به سر ندارم و حالا فردا ۳۴ ساله می شوم افسرده با مشتی قرص توی حلقومم تنها بی عشق،| کتاب خوانده ام به اندازه همه روزهای این ۳۴ سال درس خوانده ام  هنر خوانده ام به اندازه که باید، ولی هنوز نمی دانم هنر عشق چه بود! هنوز پی دری می گردم که کسی پشت آن چشم گذاشته باشد . هنوز هم از تنهایی سردم می شود . هنوز هم یاد نگرفته ام آدمها را از زندگیم حذف کنم هنوز هم منتظرم هنوز هم سیگار می کشم هنوز هم تا گلو مشروب می خورم که یادم برود کجا بوده ام چه ها دیده ام چه ها کشیده ام و چقدر همیشه تنها بوده ام و هیچ کس پشت هیج دری چشم نگذاشته بود  .و هنوز در میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت می دوم .  ۳۴ ساله شدم.....................تمام!!!!!!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦

برای نیلوفری که من می شناختم برای تولد ۳۴ سالگیش

خوب است کسی باشد که بخواهی برایش بگویی، خوب است اگر به وقت حضورش دست ندهد ، باشد که برایش بنویسی خوب است که داشته باشی دلش را و جای خالی در ظرف به لب آمده حوصله را که بنویسی ،حتی اگر نخواند ! اگر نباشد که بخواند ، اگر نخواهد که بخواند .

خوب است اگر باشد که بخواهی ادای رفتن را برایش در بیاوری. بخواهی تنها باشی اما بدانی که این خلوت است و پوسته اش نازک . بدانی که گاه گاه دست می دهد و با نرم نرمک آمدنش این نازک چینی شکستنی است ،....و خوب نیست که از خودت به خودت فرار کنی ...و خسته باشی و خسته ... خسته شوی و از خسته شدن به تنگ بیایی. از به تنگ آمدن خسته شوی و از خسته شدن خسته .....

بد است که بنویسی و ندانی که خواهد خواندشان و بد است که خودت را پشت خودت ببینی ....

که فصلها بیایند و تو پاییز بمانی ،که فصلها بروند و تو زمستان مانده باشی . بد است که آیینه ات دود سیگارت باشد و دود سیگارت رفیقت . بد است که رفیقت را در دکه ها بفروشند و رفیقت را از دکه ها طلب کنی و بد است که بفهمی چه تنهایی . بد است که عاشق کسی بشوی که در دورتر مرده یا دیرتر به دنیا خواهد آمد . بد است که عاشق کسی بشوی که نیامده و نخواهد آمد ....

....و نوشتن ،چقدر خوب است ،.. چه خوب است نوشتن اگر تنها باشی ،اگر بدانی که عاشق کسی شده ای که نبوده یا ندیدی اش . چقدر خوب است تنهایی صفحات و خالی بودنشان وقتی روی خطی بنویسی فریاد و تا هر وقت که بخواهی صدایش کش بیاید - که بنویسی فرهاد و فرهاد باشی ،بی نیاز از سند و شناسنامه که بنویسی عاشق و عاشق باشی فارغ از نگرانیهای مادر برای گودی زیر چشم و ریش نتراشیده .... که بنویسی دولت خواب و در بیداری رویای رفتن را ببینی، که بنویسی ((من می روم و بگویی که نه و قلم بگیری رویش را و زیرش بنویسی من می روم جایز نیست من رفتم .)) همین!

پدرام بهروزی 

۱۴ مرداد ۱۳۸۶

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٦

با فلانی

هی فلانی چقدر با  تو حرف دارم. هی فلانی چقدر درد دارم .هی فلانی چقدر مشت به جایی نگوبیده توی دستهایم گره خورده و جا مانده .هی فلانی چقدر اینجا سرد بود وقتی من زار می زدم. هی فلانی چقدر اینجا سرد است وقتی خداحافظی روی لبهایم می ماسد. هی فلانی چقدر از اینجا تا خود یک دوستت دارم ساده فاصله است .چقدر پیراهن بنفشم تنهاست وقتی سراغ دوستت دارم را روی کلیدهای تلفن جستجو می کنم.هی فلانی  چقدر سراغ یک مهربانی ساده را از بوقهای ممتد تلفن گرفتم .هی فلانی  چقدر شماره ها را روی این کاغذهای کاهی کنار دستم با شوق نوشتم و با حرص خط زدم .هی فلانی  چقدر هوای این اتاق بوی نیامدن می دهد بوی بیقرار حرفی نزده .هی فلانی  چقدر دلم شور آدمهای در راه مانده را زد ! و آنها به خانه هایشان رسیدند و گفتند هی فلانی چه بیکاری که دلت شور ما را می زده و من امروز دیگر می دانم آنکه در راه مانده بلاخره یا خودش می آید یا خبرش و هی فلانی در هر صورتش تو هیچ کجای هیچ رابطه ای نایستاده ای که کسی حتی خبری به تو بدهد . هی فلانی پشت هیچستانی سالهاست که پشت هیچستان جا مانده ای.هی فلانی چقدر سوء تفاهم توی صورت احساست بود که کسی نفهمید احساست چه بزرگ است که کسی نفهمید احساست توی حجم زمان جا نمی گیرد . هی فلانی چقدر جای بوسه روی لبهایت کم رنگ شده چقدر این همه سفیدی با سماجت از زیر رنگ زیتونی موهایت بیرون می زند .هی فلانی چقدر دستهایت از حجم تن کسی تهیست. هی فلانی چقدر دلت پیر شد و تاب دل دل ساده روزهای اول آشنایی را ندارد . هی فلانی چقدر دلت می خواهد تو به دلی بگویی ف و او  خودش تا فرحزاد برود . هی فلانی چقدر گلویت خراشید از بس ضجه زدی بر گور عشقی خالی از رگ و ریشه . هی فلانی چقدر تحقیر شده ای برای جمله ساده دوستت دارم . هی فلانی اصلا چیزی هنوز از تو مانده است؟ هی فلانی چقدر غریبی....................غریب   
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٦

راز

راز غریبیست این دوست داشتن لا کردار درست همان وقت که همه درهایش را بسته می بینی به کرشمه ای باز می شود و قصه با بارانی از دوستت دارمهای من دوباره جان می گیرد تنش رنجور است کمی مدارا کن ای آمده از پشت قصه ها . نیلوفر   
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٦

پانچ

درست بنشین روبه رویم می بینی که از توی سینه درت آورده ام که دو کلام حرف حساب با هم بزنیم همین . این بار گند زدی نه که هر بار نزده بودی ولی این بار له تر شدی خودت را گذاشتی لای دستگاه پانچ و بیوقفه هی سوراخ کردی هی سوراخ کردی و دلت بد جوری سوخت . دلت هوای همان چند شبی را می کند که آرام خوابیدی که توی خواب خندیدی . که خوش بودی که سرت لای ابرها بود دردت گرفت چشمت کور . داغ شدی دندت نرم . له شدی باز هم چشمت کور می خواستی نیایی توی دستهای من بنشینی و بگذاری له ات کنند و بعد بی تفاوت بروند دنبال زندگیشان . ویران می خواستنت ویران تر شدی !  عصبانیم حالم از تو که تو سینه ام تاپ تاپ می کنی بهم می خورد   
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦

شوخی

من می دانم که همه چیز یک شوخی ساده بود تو یکهو  دلت خواست سر به سر من بگذاری و حرفهای قشنگ قشنگ بزنی من هم که مرده حرفهای قشنگم افتادم توی توری که نخهایش خیلی پوسیده بود و باز با مغز افتادم پائین و کمر عشق شکست ! فکر کنم کار قشنگی نکردی . شوخی کردی می دانم وگرنه تو آدم محترمی هستی شوخی بود همین!!!!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦

برای تکه ای از بهشت برای مینو

رادیو مادر جان روشن است تو توی جایت ول می خوری صدای قل قل سماور می آید پتوی سنگین را بالاتر می کشی می خزی زیر آن و ساعتی بعد لقمه های بزرگ مادر جان و نون بربری داغ و شیرینی چایی که می چسبد به گوشت تنت . و مدرسه!

دو گیس بافته ات با روبانهای سفید که سفت پاپیون کرده ای پایینشان روپوش خاکستری پر چین با یک جفت جوراب سفید که مثل برف برق می زند با آن کفشهای ورنیت. چقدر خوشگل بودی با آن دو چشم سیاه مثل زغالت چقدر لپهایت سفید و سفت بود . و چقدر عزیز مدرسه بودی دختر قشنگ آقا جان مینوی آقا جان .

معلم که شروع کرد به ویلون زدن بهشت من تو پا شدی و شروع کردی به رقصیدن آنقدر گرم رقصیدن بودی که هیچ نفهمیدی صدای ساز کی قطع شد کلاش کی ساکت شد و معلم کی با آرشه تو را نشانه گرفت که : بیرون زود باش برو بیرون و تو خنده روی لبهای سرخ قلوه ایت ماسید و رفتی بیرون تا هفته ای دیگر که معلم به ناز شاگرد خاطی را به کلاس آورد و تو شدی تک خوان سرود مدرسه .

بهشت من عزیز کرده آقا جان چقدر دستهایت قشنگ بودند و چه نرم وقتی که قشنگترین لباس عروسی دنیا را تنت کردی و دوباره رقصیدی ولی این بار کسی از کلاس بیرونت نکرد رقصیدی و رقصیدی و توی دهانت چقدر مزه نقل می داد . خنده ات چه قشنگ بود .

نگاهت می کنم که توی ایوان ایستاده ای و غم لباس سیاهی شده است غالب تنت و آرام آرام اشک می ریزی دلت برای آقا جانت یک ذره شده است و این غم در و جودت ته نشین شد و دور چشمهای ملوست پر از چین شد  مینوی من دیگر بابا جان رفته بود توی قصه ها . و غصه تو شد غصه همه عالم.

بهشت من دختر مجله های کیهان بچه ها دختر قشنگ چهارم آبان مونس پدر. مادر برادرهای کوچک. درمان مادر. مهربان من با آن دو چشم بی نظیر که همیشه نم اشکی لب لب تاقچه اش جا مانده هیچ کجا نرو بمان من هنوز رخت عروسکهایم را نشسته ام  هنوز دلم آن قالیچه کوچک لب حوض را می خواهد وعاشق چشمهای مرطوبت هستم هر سال اول مهر که آرزو می کنی کاش ما هنوز کلاس اول بودیم و معصوم با لثه های باد کرده و خنده های خالی از دندان عاشقت هستم تو را که دلت می خواست من دکتر شوم که نشدم و خیلی چیزهای دیگر که نشدم .

بهشت من بخند خنده هایت را دوست دارم وقتی که ریسه می روی.تازه می فهمم خانه روح دارد.

                                                                                        نیلوفر

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦

بالهای بی صاحب

از آن بالا افتادی پایین آن هم با چه سرعتی . نقش زمین شدی . زمینی شدی . دیگر قدیس نبودی بالهایت را خدای من کند و نقش زمینت کرد .بد جوری زمینی شدی رفیق قدیس .۶ بار برای خودم و این خانومها و آقایان محترم تکرار کردم که دیگر نیستی و هرگز به این دنیای مجازی پا نمی گذاری صمیمی تر ها دلداری دادند غریبه ترها غرولند کردند که رفت که رفت به جهنم. بعضی هم سینه برایت چاک دادند که ......و اسمشان را خودشان گذاشتند فضول. و اما باد خبر تو را هم از میان همین شیشه همیشه روشن دنیای مجازی آورد نمرده بودی می دانستم نزدیکترین آدم زندگیت حالت را گفته بود که خوب است که بودی خوب بودی و حیف که بودی تورا تا آخر عمر مرده به خاطر می آورم . بی بال بی پر پرواز. توی دلم هری فرو ریخت وقتی که نقش زمین شدی آمدم بالای سرت ولی مرده بودی نه زمینی شده بودی تمام شده بودی له شده بودی و چشمهای سرمه ایت باز مانده بود به آسفالت خیابان.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٦

دخترک

چقدر بازی کردیم (دختره اینجا نشسته زاری میکنه.......)خسته شدم از بازی دختره اینحا نشسته زاری می کنه دلم پله های حیاط مادر جان را می خواهد با همان پیچکی که گلهای خوشه ای بنفش می داد . دختره آنوقتها انجا می نشست ولی زاری نمی کرد دلم هوای یک بادکنک قرمز کرده . قول شرف که اگر از دستم در برود باز هم دختره زاری نکند . دختره این روزها خیلی کتاب می خواند دیگر باید عینک بزند تا کتاب بخواند . گاهی هم سیگار می کشد . اغلب خودش را به خواب می زند . زیاد قهوه می خورد و حالش از هر چه غذاست بهم می خورد شکلات تلخ را روی زبان می گذارد و به باد فکر می کند که حالا دارد می پیجد توی خانه خالی مادر جان از پنجره به کوچه نکاه می کند به البرز خیره می شود از پشت شیشه عینک زاری می کند و یاد دستهای چاق دخترکی می افتد که تنهایی چشم می گذاشت تنهایی می نشست زاری می کرد و تنهایی بزرگ می شد و دود سیگار را بیرون می دهد و مچاله می شود کنار پنجره و دلش دو تا دست چاق می خواهد که دستش را بگیرند و دخترک برای نداشته هایش سخت زاری می کند .

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٦

حالا که می دانم۶

حالا که نیستی اشکهایم دیگر آن شوری روزهای اول را از دست داده اند . حالا که نیستی چشمهایم بزرگ تر شده اند بزرگتر و خیس تر . حالا که نیستی صورتت پشت یک شیشه مات محو می شود . حالا که نیستی نوار صدایت در دل من پیج می خورد و تاب بر می دارد و صدایت کش می آید و دیگر صدایت را در حافظه ام ندارم . حالا که نیستی یعنی رفته ای یعنی شایدی در کار نیست یعنی دیگر بر نمی گردی یعنی عمر این رابطه اینقدر بود  یعنی نی لو فر باید باورت بشود چون قصه قصه رفتن و بر نگشتن بود . حیف از آن همه خاطره که فقط پیش تو ماند اینحا هم عدالت رعایت نشد و تو رفتی و تمام خاطره های مشترک را هم با خودت بردی . مهم بود  ولی کاریش نمی شود کرد . تو نیستی و من به نبودنت خو می کنم . فراموشت نمی کنم . بغضهایم را هم قورت نمی دهم . مثل خون بالا می آورم چون تو دهنی محکمی از تو خورده ام اما عاشقی از سرم نپریده. خداحافظ همه خنده ها . خدا حافظ همه گریه ها و ضجه ها . خدا حافظ همه اطمینان ها . خدا حافظ پسرک زیر میز خیاطی . دلم تا همیشه تنگت خواهد بود پسرک شنبه ها و یک شنبه ها . پسرک ثانیه های عاشقی و عطر سیگار. خداحافظ یعنی فردا شاید فردا ها  باز هم از تو بنویسم و خداحافظ دو مردمک سرمه ای . چقدر این دنیا بی مروت است حتی وقت ندادی درست خداحافظی کنم. ........و دیگر این غصه که قصه نبود ادامه ای ندارد پسرک رفت که توی مه جاده ها خودش را گم کند . و من هم می روم که ادای زندگی کردن را در بیاورم.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦

حالا که می دانم۵

 حالا که رفته ای می دانم تو هم دلتنگ همان رابطه ای! دلتنگ یک دل سیر حرف نگفته . حالا که رفته ای می دانم صبحها بی قرار از خواب بیدار می شوی تنهایی به کسالت صدای دوش گوش می دهی دیگر فرقی ندارد کدام بلوز را با کدام شلوار بپوشی فقط می پوشی سیگار می کشی و توی جاده ای که هزاران بار با هم در آن حرف زده ایم می رانی و باز سیگار می کشی و کسی نیست که صدای فندکت را بشمرد . حالا که رفته ای تنهایی به دفترت می روی و روی همان صندلی می نشینی که هزار بار با من حرف زده بودی به منظره ای خیره می شوی که روزی به من نشانش دادی . حالا که رفته ای دیگر فرق نمی کند چه ساعتی به خانه برگردی . حالا که رفته ای تنها یی به خرید می روی و دیگر فرق نمی کند یک هفته هم میرزا قاسمی بخوری . حالا که رفته ای تنها کلید را توی قفل خانه می چر خانی و همه جا تاریک است  .حالا که رفته ای تنهایی روی همان مبل قرمز می نشینی  تنهایی به تلفنت زل می زنی و می گذاری هی زنگ بزند هی زنگ بزند . حالا که رفته ای تنهایی به ایوان می روی سیگار می کشی و به منظره ای خیره می شوی که من بارها  و بارهابه عکسش خیره شده بودم  حالا که رفته ای ظرفها نشسته می مانند برای یک آخر هفته که نمی دانم کی می رسد . حالا که رفته ای می نشینی روی یکی از همان مبل ها که با چه زحمتی پیدایشان کردیم سیگار می کشی و به زنگ بی وقفه تلفن گوش می دهی . حالا که رفته ای روی همان مبل خوابت می برد و خواب شاپری را می بینی که زیر باران پشتش را به تو کرده و تو هی صدایش می کنی وقتی که بر می گردد صورت من است که دارد زار زار گریه می کند.و از خواب می پری . باز سیگاری دیگر و صدای این تلفن لعنتی که من پشت خط آن زار می زنم برای تو که حالا رفته ای و برای خودم که تنها مانده ام . حالا که رفته ای سیگار می کشم و زار می زنم برای این زندگی و آنقدر میان گریه هایم به تو زنگ می زنم که به هق هق می افتم . حالا که رفته ای می دانم دیگر تحمل آن خانه را نداری به جنگل می زنی تا فراموش کنی ولی بگویمت کنار کلبه ات در یاچه ای هست که هر وقت به آن نگاه کنی  یاد من می افتی و رازهای مگویی که فقط می شد کنار آن دریاچه گفتشان!حالا که رفته ای دیگر کسی نیست که از من امتحان بگیرد و با ماژیک قرمز غلط های فراوان مرا بگیرد دلم برای یک امتحان سخت تنگ شده است . دلم برای صدای فندکت برای سرفه های گاه و بیگاهت تنگ است برای لب ورچیدنت برای انتقام گرفتنت به حرفی زمخت  برای همه چیز تنگ است . حالا که رفته ای نمی دانم رفته ای فقط می دانم که نیستی که صدایت به دل بنشیند. و این قصه ادامه دارد........ 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

حالا که می دانم۴

حالا که می دانم رفته ای زندگی به گوشه ای از نقشه کوچ کرده که تو در آن ساکنی. حالا که می دانم رفته ای تمام چمدانهایم را به دریا میریزم وقتی که تو نباشی سفر به کجا باید کرد که کسی آن سوی شیشه های فرودگاهش قلبش تند بزند و منتظر باشد . اشک تا همین لب لب چشمهایش آمده باشد. حالا که نیستی باورت شود همیشه دیر رسیدیم حتی به یک بوسه!حالا که می دانم رفته ای شبها آنقدر بیدار می مانم و صبحها آنقدر زود بیدار می شوم که طعم تلخ انتظار توی همه لحظه هایم ماندگار می شود . آنوقت است که می فهمم بیداری چه درد غریبیست و ای کاش می توانستم همه این ساعتها را خواب باشم.حالا که می دانم رفته ای دیگر حوصله گفتن دوروغهای دم دستی و مبتذل که کفر تو را در می آورد را ندارم که شیطنت کو دکانه مرا ارضا می کرد. دیگر به جان هیج کس قسم نمی خورم بجز خودم!حالا که می دانم رفته ای روزی یک مشت از آن گلهای خطمی که برایت گرفته بودم را توی کاسه بلور می ریزم و خیره میشوم به بنفش بی نظیر  رنگش . حالا که می دانم رفته ای من هم هر روز به تمام پاتوقهای هر روزه مان سر می زنم وقتی که وارد می شوم انگار تو همین حالا از کنارم رد شده ای این را از بوی سیگار و عطر تنت می فهمم  . انگار که منتظر بودی تا آمدن مرا ببینی و بروی. سایه ات همین جا ها می پلکد مراقب من است دیگر می دانم توی شلوغی خیابانهای غریب نباید دست تو را ول کنم . تو با منی حتی حالا که رفته ای. حالا که رفته ای من هنوزم از  پنجشنبه و جمعه ها بیزارم هنوزم عاشق پنجشنبه و جمعه توام عاشق شنبه ها و یک شنبه های خاطره! حالا که رفته ای یادت بیاندازم درست ۱۹ خرداد ۴ ساله می شویم فرق نمی کند که کداممان رفته و کداممان مانده مهم این است که ۴ ساله می شویم. حالا که رفته ای ولی یادت باشد وقت برگشتن دیگر بازی کاغذ امتحانی های بزرگ و غلط دیکته های بزرگتر را کنار بگذاریم بیا بازی کارهای خوبمان را هی بنویسیم و هی بنویسیم مثل همان برق خوشحالی چشمهای سیاه پسرک هندی وقتی یک مشت شکلات از دست تو می گرفت یا آن پلیسی که عاشق سیگار مزخرفهای تو شده بود و هر شب تعداد بجه هایش را می گفت و میزان حقوقش را بلکن تو چند نخ بیشتر بدهی. حالا که رفته ای یادت باشد که یادم بیاندازی که بگویمت چقدر دلم برایت تنگ است . و این قصه ادامه دارد..............   

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

حالا که می دانم۳

حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی فکر می کنم به پلنگی که زار می زند به تنهایی ماه  حالا که می دانم دیگز باز نمی گردی قلبم تند تر می زند قرصهایم را دو برابر کرده ام. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی اقرار می کنم همه جای زندگیم خالیست .  حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی دیگر چیزی نمی خواهم دیگر روی نقشه دنیا دنبال جایی برای هم را دیدن نمی گردم. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی همه را به ستوه آورده ام از بس که با عروسک بی چشمم از تو گفتم . حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی باز هم از گربه ها می ترسم باز هم راهم را کج می کنم و از کوچه خواهرت به خیابان می روم . حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی با خودم می گویم کاش بلاخره یکی از ما دو تا به آرزوهایش برسد و آن تو باشی که روزی بالاخره با تراکتورت بر خواهی گشت و کار بین همه قسمت می کنی . حالا که می دانم باز نمی گردی می گویمت من خودم را لنگان لنگان تا انتهای قصه می کشانم ولی چقدر پاهایم درد می کند . حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی می گویمت  تابستان به حوالی شما می آیم اگر تو باشی قهوه ای مرا مهمان کنی در سردترین تکه نقشه. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی دستم را روی کره جغرافیا می کشم و فاصله تو تا خودم را وجب می گیرم لا مذهب یک وجب هم نمی شود. حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی به دورها نگاه می کنم سایه ای از تو می بینم با موهایی سیاه با کیسه ای در یک دست و دستی کوچک در یک دست و نگاه بی قرارت پی پسرک بزرگتر با غربتی توی چشمهای بی نظیرت. کسی فرصت نکرد کاسه آبی پشت سرت خالی کند از زیر قرآن ردتان کند دعای سفر توی گوشتان بخواند و بسپاردتان به غریب الغربی و چه روزهای تلخی که حتی کاری هم از دست ضامن آهو بر نیامد !و تو ماندگار غربت شدی و  وقت رفتن آسمان همه فرودگاهها ابریست. و این قصه ادامه دارد...............

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

حالا که می دانم۲

حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی دیگر مهربانی به چه کار می آید باید دلت یخ باشد مثال یخ قطب دیگر هرگز مهربانی نمی خواهم که به تحقیری فرو ریزم حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی قلبم هنوز می تپد پی دل دل ساده صدای قمری.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی می گویمت میان من و تو فاصله بی داد می کند من که به خیال خامم فکر می کردم فاصله فقط یک خط صاف است به کوتاهی چند قدم از این سوی مرز به آن سو.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمیگردی دیگر آرزویم کنار تو نشستن نیست خندیدن نیست برای تمام این آرزوها پیر شدم. حالا که دیگر می دانم هرگز باز نمی گردی حقیقت پنهان را آشکار کردی که عشق فراتر از آنچه که من می پنداشتم بود.حالا که می دانم دیگر هر گز باز نمی گردی بر می گردم به همان خیابانهای طولانی و به پشت سرم نگاه می کنم که هیچکس نیست.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی بر می گردم به همه این چند سال گمشده میان شناسنامه ام و به همان پاکت سیگار مچاله شده که از تو مانده است. حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمیگردی از همه کس دلگیرم حتی از کارگر ساختمانمان که زباله ها را جمع می کند. حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی مطمئنم که تمام سالنهای ترانزیت جهان بوی گس گریه می دهند.حالا که می دانم دیگر هرگز بر نمی گردی می دانم دیگر هیچ پلنگی بی دلیل عاشق چشمهای براق ماه نمی شود.و این قصه ادامه دارد......

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦

حالا که می دانم۱

حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی بی آنکه چیزی بگویم بی آنکه خواسته باشم چیزی بشنوم می نشینم رو به روی همه این چند سال که چه ؟ دیگر تمام شد.حالا که می دانم دیگر باز نمی گردی می نشینم روی همین صندلی ثانیه ها و می گویم سرنوشت همین بود . حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی می روم به جایی دور روی ایوانکی می نشینم و سیگاری خودت آموخته ام کردی برای دیدن اقیانوس یک صندلی کافیست یک صندلی و دلی و هیچ. حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی دلم برای تمام تبعیدیان جهان می سوزد که دل خوش کرده اند به گل قاصدک پژمرده تاریخ!حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی  می دانم دیگر اوی من نیستی پر از دیواری و هزاران حصار!حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمیگردی چشمانم را می بندم تا آن گلوبند صدف و چشمهای بی نظیر تو از خاطرم زودتر بروند. حالا که می دانم که دیگر هرگز باز نمیگردی دیگر نگاه نمناکت توی هیاهوی مولانا توی قاب نگاهم نمی نشیند و فرو می ریزد. حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی دیگر این قلب کوچک توی سینه با هیچ یادگاری از تو نمی جوشد.حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمیگردی دیگر نه برایت فندک می خرم نه کتاب برایت یک قفس پر پر مرغ عشق کنار می گذارم.حالا که می دانم دیگر هرگز باز نمی گردی به کبوتران پشت شیشه فکر می کنم که از بی خبری فلزی شده اند........و این قصه ادامه دارد

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦

برای خدا

خیلی وقت بود که می خواستم برایت بنویسم که دلم عحیب گرفته است خیلی وقت است که می خواستم برایت بنویسم که دلم شکسته است خیلی وقت است که دستم را بلند کر ده ام تا دستم را بگیری ولی انگار که دور مرا مه گرفته است و تو مرا هیچ نمی بینی . آخ که چقدر دلم برای سینه ات تنگ است که بشود سرم را فرو کنم تویش و های های زار بزنم و تو ساکت گوش کنی و موهایم را ناز کنی . چقدر دلم برای بوسیدنت تنگ است برای بوسیدن دستهایت برای بویت چقدر دلم برایت تنگ است خدا . بیا مرا ببر . به ابرها . به کهکشان . به رودها . بیا مرا ببر من می خواهم پیش تو باشم دیگر خسته ام از این ترس همیشگی بیا دستم را محکم بگیر و ببر . دلم برای داغی دستهایت یکذره شده است . مرا تنها گذاشتی ؟ بیا مرا ببر خسته ام. بیا مرا ببر می ترسم. ...............   
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

انتها

می گویند به انتها رسیدن هر ارتباط عمیق عاشقانه ای حسی دارد مثل حس از دست دادن عزیزی ! باور نداشتنش، تهی شدنش، بغض کردنش، زار زدنش، ضجه زدنش همه به از دست دادن عزیز دلبندی می ماند که حالا باید باور کنی زیر خروارها خاک با دستهای خودت مشت مشت خاک ریخته ای رویش روی همان دستها که فکر می کردی پناه است و نبود روی صورتی که بارها بوسیده بودیش روی آن دو پایی که روزی از خیابانی با تو گذر گرده اند و روی آن چشمها ی عزیز . مرده شور این زندگی را ببرند که همه اش مویه است بر گور زندگان................باید پرید!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦

ته نشین

من که پشت سرت آب نریخته بودم که حالا طلب آمدنت را داشته باشم . راستی پشت سر تو هیچ کس آب نریخت ! پس لابد هیچ کس هم انتظار آمدنت را نمی کشد ، چه می دانم ؟ چه فرقی به حال من دارد ؟من فقط دعا می کردم که باشی ،نه بهتر بگویمت بمانی!باشی یا بمانی دیگرآن هم فرق ندارد ،دوست داشتم تا که باشی و نم نم باران باشد و من باشم و این شیشه بی قرار عاشق تر از من، دیگر تورا هم از بحرم ولی خودم را خوب به یاد می آورم که توی واپسین ثانیه ها که مسافران می دویدند تا به پرواز برسند تا همین چند روز پیش دستمال خیس از اشکم را نگه داشته بودم و فکر می کردم این تنها خاطره ایست که از چشمهای منحصربه فردت به یادگار دارم ولی حالا که خوب فکر می کنم می بینم هیچوقت خود تو را نداشته ام پس آن ادای دختر مدرسه ای لوس به درد لای جرز دیوار می خورد. هر چه که می خواهم از تو بنویسم چیز تازه ای به خاطرم نمی آید فقط یک خداحافظ ساده ماند برای روز قیامت و یک عالمه حرف نگفته که من سالها منتظر شنیدنشان بودم و نشنیدم و صدای زنگ تلفنی که هیچوقت به صدا در نیامد! ته نشینت کردم مثل گردی سبک که به فوتی از روی کتابها بلند شود و توی فضا معلق شود ، شب نشینی به انتها رسید مهمانی تمام شد و چه عمیق تر می توانم بخوابم وقتی که می دانم حتی یک عکس ۳در ۴ از تو ندارم که توی سینک آشپز خانه به شعله فندکی خلاص!در شبان کوچک من دود شدی و به آسمان رفتی ! رفتی سرت سلامت که تو هم هرگز با من نبودی !و رفتنت هیچ راز غریبی با خود نداشت و کلاغ قصه به خانه اش رسید هر چند دیر!!!!  

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦

بريده

سیگاری می گیرانم بعد از آخرین باری که گفتمت (دیگر کلافه ام کردی و قطع کردم)سیگاری آتش می زنم و می روم کنار پنجره همیشه نیمه باز اتاق و پگ های محکم می زنم به سیگاری که هیچ نقشی در اتفاقات میان ما ندارد به دود خیره می شوم و با خودم بلند می گویم اصلا مگر قرار هست چند سال زندگی کنی بدبخت ؟ به این همه بدبختیش می ارزد ؟ به این همه ناز تو را کشیدن می ارزد ؟ به این همه تحقیر شدن هر روزه می ارزد؟ به این همه سر کوفت شنیدن ؟ حرف زمخت به دوش کشیدن می ارزد؟ تا کی این بار عشق پر از سو ء تفاهم را یک تنه بر دوش کشیدن ؟ تا کی هی اثبات خود هی اثبات خود؟  تا به کی من از فراق تو مردن و تو آرام بخواب کسی هست مرا چال کند  خیالت تخت؟  خسته شده ام از این همه بیراه رفتن و نرسیدن ! از فقط به خاطر چشمهای براق تو نوشتن و خواندن و امروز که برق آن چشمها زیر ریفی از خاک آرام خوابیده است تو آسوده باش بلا خره این چشمها تا یادشان می آید برای خاطر تواز همه بیشتر  گریسته اند همان اشکهای بی صاحب خاک را هم می شورند! خسته ام از این همه اشک بی صاحب بر گوری زار زده ام که مرده ای در آن نبود !  دیگر بس است . بیا فراموشیت را به من تزریق کن.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦

باز هم سفر

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦

...

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥

روز عشق

و عشق خوب است،نه خیلی خوب است و حتما خدا هم خوب است و عاشق که آنرا خلق کرده است.

از امسال به رسم تمام عاشقان ایران باستان روز عشاق را ۲۹ بهمن جشن خواهم گرفت روز سپندار مذگان به پیشنهاد منطقی دوست نازنینم نوسنده وبلاگ نوشته های پشت شیششهhttp://www.nevisande.net/ شما را نمی دانم بخوانید تا باورتان بیاید.

روز سپندار مذگانتان مبارک.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٥

عاشقانه ای برای دو چشم به رنگ عسل

نشسته  بودم روبه رویت با چشمهای پر از درد اگر نبودنت زل زده بودم به نی نی چشمهای عسلیت به صورت گرد و قشنگت به دستهایت که هزاران بار مرا با تمام وجود توی خودش پنهان کرده بود و فشرده بود از ته دل.

توی سایه روشن اتاق زل زده بودم به صورت ماهت و اشک از گوشه چشمهایم می آمد و می آمد و زل زده بودم به دو عسل چشمهایت که می بارید برای تمام خاطره هایت برای هر دوی آنهایی که روزی توی همان اتاقها زندگی می کردند و تو یک به یک با درد بدرقه شان کرده بودی نگاهت می کردم دیگر تو بابای قشنگ من نبودی پسرک شیطان زینت سادات بودی با یک مشت تیله های رنگ به رنگ توی دستهای خاکیت که هنوز هم عاشق بازیند .

تو را نگاه می کردم که زیر کرسی نشسته ای مشق می نویسی قلم درشت، قشنگ من  معصومم چقدر دوستت دارم چقدر بدون تو و صدای نازنینت تنها می شوم بگو که هیچ کجا نمی روی!

وقتی که توهستی ماندن من معنا می دهد ماندن به عشق قربونت برم های از ته دل تو را شنیدن. و اگر زبانم لال تو نباشی بهتر است مرد بی تو از فراق مردن قصه ای، نه دردی تازه است.بابا: هیچوقت نرو ،من خیلی تنها می شوم می دانم اگر نباشی میمیرم.

دستهای من همیشه کوچکتر از دستهای تو بوده اند هنوز هم هستند و تو اگر نباشی دست مرا چه کسی به گرمی دستهای بزرگ تو می گیرد ؟

بگو که هیچوقت نمیروی همه بچه گی های من . بگو هیچوقت نمی روی رفیق همیشه. بگو هیچوقت نمیروی تمام روزهای خوش من، آفتاب من .

گریه نکن من خودم بغلت می کنم زینت سادات می شوم . سرت را بغل می کنم و آقا جون می شوم و سرت را ماچ می کنم . خودم به تنهایی عاشقت هستم بیا یک روز  بارانی من ۸ ساله را دوباره ببر پارک و سوار قطار قرمزه کن بیا اینبار تو ژست بگیر من از تو هی عکس بگیرم .

بگو هیچوقت نمیروی قول می دهم دیگر جغرافیا تجدید نشوم . دیگر هیچوقت دروغهای شاخدار نگویم که تو به رویم نیاوری قشنگ من هیچوقت از پیش من نرو . قول می دهم هیچوقت کارهای بد بچگی را تکرار نکنم تا تو پیر نشوی.

خالق قصه های قشنگ .هم قصه من توی جادوی تخیلات بچه گی جادوگر مهربان بچگی عاشقت هستم بلند بگو هیچوقت از پیش من و آرزوهایم که فقط با تو می شود گفتشان و تو باورشان می کنی نمی روی.

بابا بگو نمیروی!!!!!!!!!

  نیلوفر

                                   و به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی                      

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥

یادداشتهایی به باد۱

قلب شکسته ام سالهاست که روی دستم مانده است. بیجاره نه راه پس دارد نه راه پیش، بینوا فقط بی رمق نبضی می

زند یعنی من هم هستم .مشتم را کمی باز می کنم تا صدای تاپ تاپ نهیفش را بشنوم تا از این خاطر تلخ نرود که نرود که 

بد جور روی دستم مانده است ولی از شما که پنهان نیست هنوز نبض می زند هنوز عشق را تا ته سر می کشد .

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٥

به ستاره ها به باران برسان سلام ما را

در سفرم!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ دی ،۱۳۸٥

خيسی ياد تو

یادهایمان اگر تو را با خود نبرند

من می برم

به سبب همان عاشقیت که هم تو می دانی و هم من

هیج خیابانهای آن خوالی را که بی خیال و عاشق تویش پرسه می زدیم اگر خیابان آن حوالی

چشمش را بست و تو را ندید تا از من بگیردت من تز تو نمی گذرم نه از تو نه از تمام آن

خیابانهای پر درخت که خاطره ای از ما و غش غش خنده هایمان دارند ولی لعنت به خط کشی

نا برابر مرزها که تو را از من دور کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ،۱۳۸٥

کسی که مثل کسی نیست

بگویم؟

تو خوبی،نه تو خیلی خوبی آنقدر که در خیال نمی گنجد

م من خوب می دانم حتما خدا هم خوب تو را شناخته که خلقت کرده.

  

نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٥

دردهای تو مال تن من

درد داری دلم میلرزد.

درد داری لبم را می گزم.

درد داری مثل تو توی چشمهایم اشک حلقه می زند.

انگار که صورت من هم زیر بانداژ است.

انگار که صورت مرا با قساوت بخیه کرده اند.

من دارم توی تنهایی هر دویمان پیر می شوم.

من دارم سرت را توی سینه ام فشار می دهم .

باند روی صورتت را ناز می کنم .

چشمم می سوزد .

عاشقترت هستم.

دردهایت مال من. 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٥

یاد داشت بی نشانی

گفتم :اجازه میدی ببینمت؟

گفتی : نمیشه

چشمام از یه دردی تو سینه ام سوخت!

گفتم : میشه گاهی روزا حرف بزنیم؟

هیچی نگفتی

اشکام هری ریختن پایین

گفتم : می تونم همش به تو فکر کنم ؟

هیچی نگفتی

و من ضجه زدم.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٥

کيش، مات...............!

حالا که فکرش را می کنم می بینم :

عشق من یک بازی یک نفره بود .

چهار فصلش را می گویم .

توی هرم تابستان رخوت بعد از ظهر هایش  ...

میان خش خش برگها و بارش مداوم باران روی روسری گلدار من وقتی که از عشق تب داشتم....

وقتی که برف یکریز می بارید و من پشت شیشه روی( های) خودم درشت می نوشتم ((دوستت

دارم عاشقیت بی سبب))......

عشق من یک بازی یک نفره بود مثل لی لی کردن توی حیاط تابستان وقتی که همه خوابند وسط

چسبناکی هوا . خودم سنگ می انداختم خودم می پریدم و خودم می باختم....

عشق یک بازی یک نفره بود وقتی که فهمیدند که عاشقم همین تو با رفتارت ، با حرفهای پر از کنایه

ات توی تنهایی تنها ترم می گذاشتی  ، تنها ماندم ، تنها از این روزگار بی پیر سیلی خوردم ، تنهایی 

اشک توی چشمهایم جمع شد و یکهو فرو ریخت ، تنهایی درد کشیدم ، تنهایی از ترس دلم از هم 

پاشید، و تنهایی صدایم در نیامد چون عاشقت بودم........

عشق یک بازی یک نفره بود یادت که هست  که گاهی آنقدر حالت خوش بود که من به صدایت دل 

خوش می کردم وبعد یکهو به رفتنهای طولانیت بی تاب و زخم خورده.....

راستی که عشق من به تو راه رفتن روی آتش بود  و گم شدن توی دود و سوختن میان بازیمان که 

اسمش را عشق گذاشتیم بوی سوختگی گوشت تنم را هیچ فهمیدی؟

عشق من به تو یک بازی یک نفره بود که تو از سر لجبازی که هیچ به سن و سالت نمی آمد ۲ یا۳

نفره اش کردی و این دیگر بازی نبود کثافتی بود که با زبان بی زبانی حالیم کردی اگر تو را می خوا

هم آن را هم باید بخواهم و...............

و من میان این آتش بازی دلخراش تو روی شیشه های شکسته راه رفتم با سری از تاج تیغ میان 

آتشی که با تو به پا کرده بودم و ........................

روی تیغ و شیشه با تاجی از خار و میان آتش و پوشت انداختن هر روزه می توانستم تحمل کنم   

 ولی تقسیم دلبستگی آنچنان عمیق را  با تمام آتش بازیهایش و سوختنش را با هم بازی دوم و 

سوم و شراکتی تو بگو چگونه تن می دادم باورش امروز برای خودم هم دشوار است و........

و امروز با خود خودم نجوا می کنم ، نه کلنجار می روم ، دعوا می کنم نیلوفرک باز هم راه را به

اشتباه آمدی باز هم فرو رفتی و باز هم قلبت را کف دستت گذاشتی و تا ته خط دویدی باز هم 

سوختی و حتی بوی سوختنت مشام هیچ کس را نیازرد توی خودت تهی شدی و دل خوشی ها

یت را به خط و ربطی از او و غالب اوقات به ناز و کرشمهای که خودت هرگز نداشته ای به جان و دل

خریدی با هر سازش رقصیدی اگر چه رقص نمی دانستی با هر اخمی دلت هزار بار لرزید که نکند

برود و تنهاتر شوی با هر بی خبری نیمه عمر شدی و با هر بار رفتنش تکه ای از دلت را کند و با 

خود برد که برد .................

و عشق توی سرنوشت من نبود حتی یک نفره بازی کردنش مثال زندگی که همه تکنفره می بازیم

من  باختم.......................... 

و انتهای قصه همین بود کیش ، مات!!!!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٥

برای عروسک خانوم تنها

- اره قربونت برم برام حرف بزن نه تو خسته ای از صبح زود که من بیدارت کردم رفتی سر کار ااااااااااااووووووووووووووووووووووومیذونی چقد میشه؟

- آره می دونم قلقلی آتیشپاره

-دستمو چرا می کشی خوب می خوام بوست کنم دستت بوس می خواذ بیا بیا بیا بیا دستتو بوس کنم خستگیش در یبره

-می خوام برات قصه بگم قصه یه آدم بزرگه که می خواست یه آدم کوچولوئه رو دست به سر کنه بهش کم محلی می کرد ،تو که هیچوقت به من کم محلی نمی کنی می کنی ؟

-نه قربون اون شیرین زبونیت برم من

ـ بهم بگو عروسک خانوم تا بخوابم. بهم بگو عاشقمی تا بخوابم. بهم بگو از پیشم نمی ری تا بخوابم.بگو بگو بگو

ـقربون اون نی نی براق چشمات برم من عروسک خانوم قشنگم عشق فسقلی من من هیچوقت از پیشت نمی رم قول مردونه  

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

کاری نداری؟

می نشینم روی زمین توی فرو رفتگی زیر کابینت سرم را یکبری می کنم همه چیز یکبری می شود حتی خیال تو قل می خورد و تق می خورد به گوشه کاسه سرم.تق! خیال تو اینروزها دیگر نرم نیست شده است یک چیزی به سنگینی گلوله خمیر بازی بچه ها و بد رنگ یک خاکستری بی معنی که آنوقتها که خمیر بازی می کردم آخرش که حوصله ام سر می رفت همه رنگها را با هم قاطی می کردم و این رنگ زشت بی خاصیت درست می شد. نمی خواهم بگوییم که دیگر دوستت ندارم ولی دوست دارم که بدانی می فهمم که روی انگشت نگهم می داری . حتی گاهی حوصله ات را سر می برم و می خواهی از شرم راحت شوی . بارها و بارها خواستم شرم را بکنم و بروم ولی یک چیزی توی این دل گفت نه  روز من از وقتی شروع می شود که به تو می گوییم این آخرین تلفن من به توست و هم تو و هم می دانیم که نیست .

خسته ام خسته ام کاری نداری؟ نه قربانت مواظب خودت باش

و من داد می زنم می شنوی این آخرین خداحافظیست و تو می گویی خوب مراقب خودت باش  و من داد می زنم داد می زنم داد می زنم.......................

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

برای تبعیدی شهر برفها

مرا آزار مده ای همه دوست داشتنها

چرا نمی خواهی به من عشق بورزی ؟

مرا که در حرکت و ایستایی

تو را دوست که نه می پرستم

من می چرخم .......

با همه توان می چرخم

با ذره ذره جهان

دور تو می چرخم

چرا می گریزی

وقتی که حتی ریسمان عشقم را تکه تکه کرده ای

تبری بیاور و پاهایم را قطع کن تا دیگر هرگز از تیر رس نگاهت نتوانم دور شدن

به تو عشق می ورزم

به تو و آن دستان آشنایت

به تو و آن چشمهای منحصر به فردت

به قلبم خنجر مکش

قلب من پر است از دانه های نیلوفرکان کوچک

تو به ستونی از سنگ بدل شده ای و من دیر زمانیست که تنها سایه ات شده ام

سایه ات و دیگر هیچ

عشق من تو رنج می کشی و من خوب می دانم که این تنها رنج خودت نیست

من ساقه ام را به تو خواهم داد تا دستاویزی شود برای برخواستن دوباره

و من چه شبهای طولانیست که زار زار پرهای بالشم را باران داده ام تا که تو بمانی

بمان  من تو می شوم و تو من من درد می کشم و تو فریاد

عشق من بیا دست مرطوبت را به من بسپار بیا هیچ چیز را ویران نکنیم حتی سقف خانه

خیالیمان را شاید کودکی زیر آن به نرمی به خواب رفته باشد

هر کجا که از عشق سخن بگویند

ما آیینه ها را پاک خواهیم کرد

عزیز دل

من در این برج زندانیم

من اسارتم را زندگی می کنم

و همه خیال می کنند که من چه بازیگر خوبی شده ام

نگذار که من در تنهایی بلند این قلعه محو شوم

سنگ مشو

همان مهربان من باقی بمان

و این خود همان زندگیست که ما خوشبختش بودیم حتی به قرض.

(با نگاهی به نوشته فدریکو گارسیا لورکا)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

به رنگ دردناک بنفش

این نیمه دیگر صورت من است منی مثل هزاران زن که صورت احساسشان به کلمه ای که لبریز از خشم است اصابت می کند و کبودی می آید کنار پلک چشمش خانه می کند و این درد می ماند و لانه می کند گوشه چشمت و تا چشمت پر اشک می شود دیگر اشکی نمانده خون گریه می کنی برای دردت برای تنهایهایت برای دردی که نمی توان گفت بگذار. پایی که ۲ سال است بی وقفه روی تیغ راه رفته . چاک چاک است و تو برای دلواپسی او هیچ نگفته ای . خسته ای از اینکه سرت با هر ضربه ای سنگین می شودخسته ای از اینکه صبح روز بعد با خون دلمه شده ته حلقومت روز را شروع کنی و دوست بداریش با آن زبانی که دیگر مثل مار نیش نمی زند به چشمت مشت می کوبد که تار ببینی و مرده شور مهربانی را ببرند که هفت حرف دارد و من توی م آولش  وا داده ام و این زندگی نکبتی که هیچ چیزش را نفهمیدم حتی دل خوشیش را .

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥

آنچه که برمن می گذرد

صبوری می کنم ، صبوری را به هم می بافم و هیچ می شود ، گاهی طا قتم طاق می شود و ضجه می زنم  و گاهی این ضجه ها به ناله بدل می شود ، ضجه می زنم و تو می شنوی ! ناله می کنم و تو می شنوی ! دیگر خیالت از بابت دل صاحب مرده من خلاص است رد زخم هایت را روی تنم نگاه می کنی و هیچ نمی گویی! صبوری می کنم چون قلبم کف دستت است به اشارتی می توانی له اش کنی این سوراخ سوراخ بی صاحب را ولی فقط نگاه می کنی حتی نمی بینی !حتی نمی خواهی بشنوی که داد می زنم که ( انسان برای عشق زنده است نه برای زندگی ) اگر که دل داشته باشد. گوش می کنی ولی نمی شنوی ! می گویم  مرگ نقطه ندارد! به راحتی کشیدن تیغ بر رگ است می گویی دیگر بزرگ شده ای برو هر کار که فکر می کنی درست است بکن ! می گویم مرگ نقطه ندارد!  گوش می کنی ولی نمی شنوی ! می گویم زندگی نقطه دارد لا مصب بی دین بیا زندگی کنیم بیا ! گوش می کنی ولی نمی شنوی ! داد می زنم می گویم من در تو زندگی می کنم در تو نفس می کشم نگاه می کنی و می گویی ( دروغ چهار حرف دارد) باشد من دروغگو تا کی باید دروغهایم را هر روز مرور کنم بنویسم دوره کنم چون دروغ چهار حرف دارد و من چقدر داد بزنم آهای دور از دستهایم پر تنهایهایم شکست بس نیست!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٥

قصه دیگر (۳۳ساله شدم)

۳۳ ساله می شوم ساعت ۱۰ و نمی دانم چند دقیقه چه فرق می کند آن چند دقیقه اش همه اش به تمام این سالها در !

۳۳ ساله می شوم . شما آن نیلوفر ۲۰ ساله را سر خیابان فاطمی ندیدید که در به در به دنبال شمع دانه ای کوچک می گشت می خواست تعداد سالهای عمرش را همه ببینند! شما آن نیلوفر ۱۸ ساله را ندیدید که سرش را به رسم ۱۸ سالگی فرو کردند توی کیک و او قاه قاه خندید!شما آن نیلوفر ۲۱ ساله را ندید که عاشق بود و پشت میز گردی نشسته بود و تند و تند عکس می گرفت ! راستی شما آن نیلوفر دیوانه را ندیدید که همیشه روز تولدش مرخصی می گرفت و به رسم دیوانگان عالم منتظر می ماند تا وقت موعود دلبخواه.

راستی شما اصلا آن نیلوفر را دیده بودید ؟ او را می شناختید ؟ همان که خنده از لبش نمی افتاد ؟ همان که دختر تابستان بود ؟همان که هنوز دندان آسیای بزرگش با ضرب دست کسی توی حلقومش نریخته بود . همان که یک ته غروری داشت . سر سوزن ذوقی و چشمهایش برق می زد  و  بی خیال روزگار بود ؟ او را دیده بودید؟ اصلا می شناختیش؟

دیگر چرا هیچ پاک کنی بوی آدامس بادکنکی نمی دهد ؟ دیگر چرا خط کش ها را که تکان بدهی شکل رویشان عوض نمی شود ؟ چرا کبری کتابش هنوز از اول پاییز زیر درخت است ؟ چرا کتی اینقدر دور است ؟ چرا فائقه صدایش هر بار پر بغض است ؟ چرا هدیه وقتی می رفت بغضش را می جوید؟ چرا آزاده جواب نامه ام را نمی دهد؟ چرا کتایون پشت برفها مانده است؟ چرا فرشته دیگر پهلوی من پشت نیمکت نمیشیند تا با هم شریکی قصه بنویسیم؟ چرا نوشین فضا نورد نشد؟چرادیگر بوی سیگار آذیتا نمی آید؟چرا رزیتا می خندد ولی خنده اش هیچ شبیه ۱۸ سالگیمان نیست؟ چرارضا تاصبح    بیدار است و چشمش درد می کند؟ چرا فرهاد غیبش زد و دیگر کسی نیست تا مرا وشگون بگیرد؟

چرا شایسته کتک خورد ؟ چرا ملودی پتو را می کشد روی سرش تا کسی غصه هایش را نبیند؟چرا فاطی قایمکی گریه می کند؟ چرا پونه دلش سوراخ سوراخ  است؟چرا افروز مثل ماشین کار می کند تا درد هایش یادش برود؟چرا هدیه نمی خندد؟ چرا نوشین همه اش دارد می رود؟چرا سحر گوشه ناخنهایش را تا ته می جود؟چرا کاملیا دیگر از ته دل غش غش خنده اش مرد؟چرا پونه خودش را توی خانه حبس کرده است؟چرا دریا دیگر زنگ حانه ما را نمی زند؟چرا شهرزاد چشمهایش بوی غم دارد؟ چرا مریم شانه هایش درد می کند از بس که سرش پایین بوده و نوشته و نوشته؟ چرا معجزه نشد و مهرنوش یک ۳۵ میلیمتری نساخت؟

چرا کبری نمی آید کتابش را از زیر درخت بر دارد ؟ چرا آنقدر بزرگ شدن توی تنهایی درد دارد؟۳۳ سالگی هم درد خودش را دارد!!!!!!!!!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥

برای شاپری ۳

دارم برای تو می نویسم شاپری

قلب مامانیت که به قلب کوچک تو متصل است اینبار بد جور شکسته ، تکه پاره شده است ، الهی مامانی برایت بمیرد که دلت خون شده .

دارم برای تو می نویسم شاپری

تو داری چوب دل پر غصه مامانی را می خوری گل من ، مامانی که عمری با دلش زندگی کرده نه با عقلش تو هم داری چوب دل مادرت را می خوری طفلک من .

دارم برای تو می نویسم شاپری

گل هزار برگ من ، شاپری قصه های من ، دخترک رویاهای من برایت از او می نویسم که نه مرا می خواهد نه تو را دارد رهایمان می کند توی این دنیای بزرگ بی پیر تا چشممان کور و دندمان نرم برویم و فقط گم شویم تا فقط آن دو چشم خاکستری با آن هاله سرمه ای دورش دیگر هیچوقت نبیندمان ، هیچوقت!!!!!

دارم برای تو می نویسم شاپری

هم برای تو هم برای خودم ، برای تو که توی دلم خودت را از وحشت جمع کردی و برای خودم که شبها از وحشت تنهایی دستها و پاهایم را جمع می کنم و گلوله می شوم من و تو خودمان را جمع می کنیم از وحشت بی پشت بودن از هراس نبودن آن صدایی که یکروز نه خیلی دور و دیر می گفت عاشق هر دویمان است .

دارم برای تو می نویسم شاپری

یادت می آید که شبهای زیادی زل می زدیم به آن شیشه سرد و توی دنیای مجازی و مدرن او به دنبال خانه می گشتیم خانه ای که قرار بود خانه هر سه مان شود . چقدر خوش بودیم به دنبال خانه ای بودیم که اتاقی برای تو داشته باشد و چقدر گشتیم روزها و روزها تا خانه ای با اتاقی آبی کوچک پیدا کردیم و او گفت : این هم اتاق شاپری . ولی حالا گل من اتاق تو همان جاییست که پر از گل و برگ است چون جایی نداری که شبها بخوابی دل مامانی امن ترین جاست. می دانم از این حرفها غصه ات می گیرد من بغض می کنم تو توی دلم گلوله می شوی دلم تیر می کشد و من و تو زار زار اشک می ریزیم . خانه مان را وسط تابستان باد برد. باد برد و تو توی دلم زار زدی !

دارم برای تو می نویسم شاپری

فقط تو بودی که توانستی قلب پاره پاره مامانی را بوس کنی جای بوسه ات روی قلبم ماند و قلب هزار تکه ام به هم چسبید.چقدر صدای تو از حنجره من بیرون آمد چقدر سعی کردیم این جمع کوچک را دور هم جمع کنیم ولی همه چراغ های رابطه خاموش بود!

دارم برای تو می نویسم شاپری

کسی نبود تا سفت در آغوشمان بگیرد کسی نبود تا بوسه هایی از سر عشق به لبهایمان بزند دیگر چه فرقی می کرد که توی تاریکی سری میان موهایمان فرو رود و یا اینکه کسی صورتمان را با لبهایش غرق بوسه کند . تو توی دلم گلوله شدی و کز کردی و لبهای کوچک قرمزت را گزیدی و اشکمان که همین دم بود یکهو فرو ریخت.

دارم برای تو می نویسم شاپری

هیچکس نخواست تا باور کند ما هم خسته شده ایم . هیچ کس نخواست تا حتی نگاه کند که اسبابمان را بسته ایم ، هیچ کس نخواست تا باور کند عشق را گدایی کردن درد دارد . هیچ کس نخواست تا باور کند که من چه سنگین از حضور تو کنار چمدان خالی از احساسم ایستاده ام  و چقدر تهی هستم از هر بغضی که تمام این روزها با بی مهری با کینه با درد و با تهمت بر سرم آوار شده است و غرور چه واژه بی معنایییست وقتی که نداریش وقتی که خرجش کرده ای حتی برای داشتن عشق که من کردم درد دارم ولی درمان نیست شاپری .

دارم برای تو می نویسم شاپری

هیچوقت دوستمان نداشت اینها فقط یک قصه بود مادر.که یک روز او گفت و حالا دیگر یادش نمی آید.

نیلوفر  

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٥

برای شاپری ۲

دارم برای تو می نویسم شاپری

یادت می آید که لبهای کوچک قرمزت را به شکمم می چسباندی و میان آن همه آب و گل و برگ دست و پا می زدی ، یادت هست؟ وای چه حس قشنگی داشتیم هر دویمان !

دارم برای تو می نویسم شاپری

وقتی که دستهای کوچک چاقت را آرام آرام به دیواره شکمم می کوبیدی یعنی که آهای مامان من اینجام و همه جا یکهو بوی گل نرگس می گرفت!

دارم برای تو می نویسم شاپری

وقتی که پاهای چاق و نرمت را به دلم می کوبیدی که آهای مامان برایم شعر بخوان، شعر بخوان،شعر و من برایت زمزمه می کردم( نگاه کن که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب می شود....... )

دارم برای تو می نویسم شاپری

وقتی که آرام و سنگین از وجود تو ، با تو که توی گردی دلم میان گلبرگهای گل یاس می چر خی میان آشپز خانه کوچکمان راه می رویم و از پنجره برف نرم یکریز را نگاه می کنیم و خوشمزه ترین سوپ قارچ عالم را درست می کنیم و من می چشم و دهانم می سوزد و تو  توی دلم  می گویی آخ سوختم مامانی، مامانی،مامانی.......

دارم برای تو می نویسم شاپری

وقتی که آرام با آن دو چشم قشنگ درشتت که یک ردیف مژه روی آن خوابیده است توی دلم آرام خوابیده ای  و داری با دهان کوچک قرمزت با من که با سنگینی روی صندلی راحتی توی ایوان نشسته ام و پتوی نرم سبز زنگم را به دور خودم و تو پیچیده ام و به رقص نور شمعهای توی گلدان ها نگاه می کنیم و به صدای نم نم باران گوش می دهیم و با هم زمزمه می کنیم (نگاه کن که غم درون سینه ام چگونه قطره قطره آب می شود......)

و هر دو با هم نم نم اشک می ریزیم......!

نیلوفر

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٥

برای شاپری۱

دارم برای تو می نویسم شاپری !

قصه صد بار تو را مجسم کردن و بعد محو شدنت را !

دارم از تو می نویسم شاپری !

چه روزهای بسیاری که می ایستادم رو به روی همین آیینه قدی و به شکمم نگاه می کردم و دست می کشیدم روی شکمم جایی که قرار بود خانه تو باشد.

دارم از تو می نویسم شاپری ، گل قشنگ من ، دخترک معصوم من!

دارم از تو می نویسم که ۲ سال تمام با من راه رفتی خوابیدی وقتی که غصه می آمد و تمام  قلبم را می گرفت فقط با تو آن حرفهای مگو را می زدم ( مثل تمام مادران و دختران).

دارم از تو می نویسم و از آن سقف خیالی که هر دویمان چه ساده دلانه باورش کردیم.

دارم برای تو می نویسم شاپری از تو و از از همان سقفی که شیروانی بود و از آن اتاقهایی که دیوارهایش چوبی بود و از آن اتاق آبی که قرار بود اتاق تو شود و روی سقفش ستاره های شبرنگ بچسبانم و شبها با هم ستاره ها را از آسمان اتاقت بچینیم و فردا باز دوباره بچسبانیمشان برای شب. همان جا که قرار بود شب و روزش دست خود ما باشد.

دارم برای تو می نویسم شاپری !

برای تو که قرار بود روی مبلها ی قرمز و سفید چست و خیز کنی و آواز بخوانی.

دارم از تو می نویسم شاپری و آن سقف خیالی که با ساده دلی باورش کردیم !

دارم برای تو می نویسم شاپری برای تو که معصوم ترین قسمت زندگی من بودی چه غش غش خنده ها که با هم نکردیم و چه های های گریه ها که من تنها تو را هم در آن شریک کردم.

دارم برای تو می نویسم شاپری !

برای تو و بوی کیک خانگی که می دانستم عاشقش می شوی .

دارم برای تو می نویسم شاپری !

برای تو و صورت غرق شکلاتت که پر از بوسه اش می کردم و شیرین زبانیهایتکه همه را عاشقت می کرد دارم از تو می نویسم شاپری!

دارم از تو می نویسم که حسرت شنیدن مامان گفتنت تا ابد در دلم ماند!!!

نیلوفر

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥

کار

من سخت مشغول کارم.

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥

شبانه (سیر سیرم از مشت و لگد)

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو میبره

کوچه به کوچه

باغ انگوری

باغ آلوچه

دره به دره

صحرا به صحرا

اونجا که شبا

پشت بیشه ها

یه پری می یاد

ترسون و لرزون

پاشو می زاره

تو آب چشمه

شونه می کنه

موی پریشون.

آخرش یه شب

ماه میاد بیرون

از سر اون کوه

یالای دره

روی( این میدون)

رد میشه خندون

یه شب ماه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(ا.بامداد)

*( به یاد ۲۲ خرداد ۱۳۸۵ میدان هفتم تیر)


  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥

شیشه قطور فاصله ها

چقدر این شیشه قطور است و چقدر دستهای من از تو دور .

چقدر این شیشه قطور است و چقدر چشمهای من از مردمک چشمهای تو پر. چشمهایم مردمک چشمهایت را از بر کردند برای روز مبادا و این روزها سخت همان روز مباداست.

چقدر این شیشه قطور است و چقدر سردم می شود وقتی که دستهای تو دور شانه هایم نیست.

چقدر دیر هم را پیدا کردیم . و چقدر پاسپورت من زشت است که هیچ کاردار سفارتخانه ای مهر به تو نزدیک شدن را توی آن محکم نمی کوبد که همه دنیا  صدای آن را بشنود.

و چقدر این دل صاحب مرده ام عاشقت است .

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٥

دردهای منگنه شده

می دانستی تمام این شبها خورشید درست بالای سر من روی همین مبلی که می خوابم بی هیچ ترحمی تا خود صبح توی چشمهای من زل زد و هیچ دلش به حال من و آن همه قرصی که به نیت خواب می خورم نسوخت. هیچ می دانستی این شبها از ترس تنها ماندن راهی خانه این و آن شده ام و با لبخندی تصنعی زندگی را بازی کرده ام و سر آخر مست روی همین مبل کنار اتاق از حال رفته ام. و دائم صدای چکه چکه آب است که توی گوشم زنگ می زند این منم که چکه می کنم روی بند رخت روی ایوان وقتی که از این خورشید لعنتی فرار می کنم به ایوان تاریک این خانه نا آشنا. و جوش می آیم آرام ارام روی اجاق گاز بی استفاده هر ساعت و هر لحظه تا که فراموش نکنم که زندگی آرام آرام می سوزاندم.و کهنه می شوم هر روز مثل حوله ها و ملحفه های سفید که صد بار توی این سالها میان مایع سفید کننده خیساندمشان و امروز دیگر به سفیدی همین موهای روی سرم شده اند و خیالم را آسوده کرده اند. و شبهای زیادیست که دیگر یک خط رمان هم نخوانده ام به هوای خواب شبانه و رمان من نسخه دکتر مو سفید عینکیست که هر چند هفته یک بار درد های مرا با این گوش می شنود و از آن گوش در می کند و هی می نویسد و هی می نویسد و پرونده ام هی قطور می شود و هی قطور می شود و او هر بار برگه ای را با منگنه به دردهای من اضافه می کند و سرش را تکان می دهد و من زار می زنم و من چکه می کنم و من جوش می آیم و من درد را زندگی میکنم و روزهای این تقویم دیواری هی خط می خورد و من باز هی تمام می شوم.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸٥

چشمهایم پشت تاریکی انگشتانم!

چشمهایم را می بندم محکم مثل بچگیهایم میروم پشت بزرگترین مبل خانه پنهان می شوم کوسن را به صورتم فشار می دهم بغض میآید راه گلوی صاحب مرده ام را می گیرد و این چشمهای لعنتی میسوزد و اشک فرو می رود میان کوسن و چه بغضی که یکهو میترکد آن هم بی صدا لبم را می گزم تا صدایم بیرون نیاید سرم را محکم به پشتی مبل می کوبم و آرام می گویم وای ! من دیگر به آن چشمها چگونه نگاه کنم؟من نه تنها به تو دروغ گفتم بلکه با خودم هم ماهها این دروغ  کودکانه و احمقانه را مو به مو بارها و بارها تکرار کردم مبادا که جایی بر ملا شود و امروز درمانده تر از همه این ماهها یکهو بلند گفتم که من تمام این مدت به تو دروغ گفتم و حالا ترسان از نگاه کردن به چشمهای خودم و نگران از همه چیز و همه کس دوباره شدم همان نیلوفرک ترسان که هیچوقت هیچکس از غیبت طولانیش در خانه نگران نشد و دنبالش نمی گشت! من را ببخش ،من از خودم از این زندگی سگی ،از  از دست دادنت می ترسیدم ، من از قضاوت تو می ترسیدم  .!(راستی بابا مرا می بخشد که اینقدر جانش را مفت به حراج گذاشتم؟)من را ببخش ، تو لااقل دل واپس من شو بیا دنبالم بگرد بیا صدایم کن تا باور کنم کسی توی این دنیا یک بار هم که شده دلش برای من شور می زند.من متاسفم و این تاسف تا انتهای عمرم با من است.بیا و بلند داد بزن که مرا بخشیده ای..........................

دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥

عکس یادگاری و غربت چشمهای تو

تابستان بود چون خوب یادم هست که بوی شور گل کوچیک می دادین. من که خیلی خیلی بچه بودم با شماها که خیلی بچه بودین با مادر بزرگ که موهایش را برای عکس گرفتن میزانپلی کرده بود و هنوز خیلی جوان بود و هنوز انقدر پیر نشده بود که کسی ( مادر) صدایش کند به عکاسخانه رفتیم تا ما سه تا یک عکس یادگاری بگیریم و مادر یک عکس تکی . عکاس هر سه مان را کنار هم چید هی جای مرا با تو جای تو را با دایی کوچیکه عوض می کرد هوا گرم بود و شما بی طاقت گل کوچیک و من خوشحال از بودن در یک بعد از ظهر تابستان در کنار تو ! سر آخر من که از همه کوچک تر بودم وسط روی یک صندلی نشستم و تو و دایی کوچیکه هر کدام یک ور من عکاس اخم کرده بود خوب یادم هست هر سه تای ما توی عکس خندیدیم شاید شما دو تا به خاطر رفتن به دنبال بقیهگل کوچیک و من خندیدم به خاطر شما دو تا که بودید و سرتان را به کله من چسبانده بودید. هر سه تایمان توی عکس خندیده ایم همین جاست دارم نگاهش می کنم من به شما شما به عشق گل کوچیک و مادر که توی کادر نبود به خنده ما سه تاو لابد عکاس که اخم کرده بود که چرا همه اینطور زنده می خندیم و حتی نگذاشتیم یک بار هم بگوید  (لبخند لطفا ) به ما.و یک روز عصر عکاس عکس یادگاری را به ما داد ما هر سه تا خنده مان را توی عکس جا گذاشته بودیم و سالها از آن بعد از ظهر گرم تابستان می گذرد.و خنده های ما را روزگار از ما دزدید نه شایدم خنده هایمان را توی مقبره آقا جان توی آن عصر پاییزی جا گذاشتیم. و امروز که به عکسهای تابستان همین نزدیکیها نگاه می کنم باز همان عکس را انداختیم من که خیلی جوان نیستم با تو که دیگر اصلا جوان نیستی و دایی کوچیکه که سعی می کند جوان نشان دهد سرهایمان را به هم نزدیک کردیم توی این عکس من با بغض به تو چسبیده ام و دلم برایت تنگ است ولی لبخند می زنم تو با دو چشم غمگین به عدسی نگاه کرده ای و خندیده ای و دایی کوچیکه به مردمی که به دیدنش آمده بودند لبخند می زند. و من تو را کم می آورم وقتی که موهای خیلی کوتاهم را شانه می کنم و یاد تو می افتم که با چه وسواسی موهای لخت تا شانه ام را شانه می کردی و هر دو طرف مو هایم را سنجاق می زدی. تو قهرمان بچه گی های من بودی حاظر بودم حتی آقا جان به من پشت دستی بزند که هیچ وقت نزد(کاش می زد و جای انگشتهایش تا همین حالا  میماند) ولی تو را فقط تو را لو ندهم . دوستت داشتم مهربان بودی قشنگ بودی معصوم بودی . هنوز هم توی این عکس آخری سه تایمان چشمهای تو از همه مظلوم تر است. می دانم آدرس این خانه را نداری چه خوب هم که نداری من به جای چشمهای معصوم تو هم گریه کردم زندگی بد جور پیرت کرد مهربان رفیق و چقدر دورت کرد آنقدر دور که دستم هم یه دستهای شفا بخشت که هزار مریض را شفا می دهد نمی رسد. دلم برای تو تنگ است . دلم برای حوض پر ماهی تنگ است دلم برای باغچه بدون گل تنگ است دلم برای شبهایی که باید رسم فنی می کشیدی و من چه قدر دلم می خواست من بلد بودم تا به جایت بکشم و تو گل کوچیک بازی کنی تنگ است. دلم برای دوچرخه سواری با تو تنگ است دلم شیر کاکائو شیشه ای پاک می خواهد که صبحها قبل مدرسه با هم بخوریم. دلم صدای آقا جان را می خواهد دلم تنگ سربازی رفتن توست دلم می خواهد باز هم من اولین نفر باشم که سوار اولین ماشین قراضه تو می شود و توی هرم گرما تو گاز می دهی و می از ته دل غش غش می خندم. روزگار با ما چه کرد که هر کداممان چمدانی به اندازه سنمان برداشتیم و از آن بالا تهران را ،مادر را، مقبره آقا جان را،  خیابان سیندخت را،گل کوچیک را، دوچرخه و تیله ها را نگاه کردیم و زار زدیم و رفتیم . من کمت آوردم !چون تو هیچ وقت فقط دایی وسطی نبودی رفیق بودی. پس رفیق روزهای بادبادک و تیله عکسی بفرست که توی آن با همان دو چشم سیاه شیطان خندیده باشی. دلم تنگت است !

(این نوشته تقدیم شد به رضا رفیق بچه گیهایم و دایی مهربانم و به روح قشنگ پدر بزرگ مادریم آقا جان که همیشه گرمای دستش را میان دستم حس می کنم و به آن عکاس که عکسی گرفت به یادگار)

یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1385

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥

ماهی ها اینبار خواستند روی شن عاشق شوند!

رسیدم با یک بغل بوسه با یک بغل نگاه از سر تعجب بعد از ماهها. با بوسه های ناگهانی و طولانی  از میان جاده ای پر از برگهای پهن و سبز به سبزی همه شمال خودمان . انگار تمام تنم بی صدا داد می زد که هی می شنوی می خواهمت  و نمیدانم او شنید یا که نه توی خیال  صورت من گم شده بود جده می رفت و درختها و گلها که انگار برای من فقط من باز شده بودند. و روز هایمان شروع شد خنده ها شوخیها زیر آفتاب داغ خوابیدن و گاهی از سر عشقی کلامی به دوستت دارم میان خواب و بیداری وقتی که آفتاب به تنت می خورد و لخت می شوی و بوسه ای به تنت که من همین جا کنارت هستم و تا ته حلقت آناناس تازه را مزه کنی و تا چانه ات خیس از آب آناناس تازه شود و نگاه او که به کودکی من .  در دل می خندید و توی دلش داد می زد دیوانه.و اقیانوس که صدا می کرد نیلوفر ، نیلوفر بدو دیگر شاید هم را ندیدیم و او که توی آب می چرخید و سما می کرد روی شنهای داغ ساحل غلط می زد تنش را پر از ماسه می کرد و ماسه ها را با تمام تنش لمس می کرد. و من که با تمام چشمم تمام چشمم نگاهش می کردم بلکن این بار آخر باشد . و شاید هم بود چه کسی می داند شاید آن همه عکس به یادگار که از من گرفت آخرین یادگاری هایمان باشد.

تن تب دار من زیر پنکه سقفی که میان دستهای گرم او هیچ سرما را حس نمی کرد و خودش را می سپرد به خلسه خواب و بیداری و درد معصوم دوست داشتن و خواستن و صدای هرم گرما که از میان درز پنجره خودش را می کشید توی اتاق. و دستی که می چشسبد به این لنز دوربین که دارد قصه را براییتان تعریف می کند که اینها دیگر مال من و اوست فقط  همین را بدانید که درد نرم دوست داشتنش هنوز زیر پوست تنم جریان دارد.

و من میان پارچه های رنگی میان پولکها و انگشترهای بدلی و او به دنبال من با دوربین که از هر لحضه ام عکسی بیندازد به یادگار و چه یادگاری به من داد چیزی که هیچ کس هر گز توی این ۳۲ سال نداده بود یک مجموعه کامل عکس از سفر با صدای شاملو .ثبت شدم آن هم با صدای شاملوی بزرگ.

و دیوانگیهای شبانه مان با لب تاب با شیشه مشروب با دو لیوان پر از یخ که به طلوع برسیم و سیگار و موسیقی دلخواه او که من امروز عاشقش هستم و تعجب چشمهای او که هرگز از میان دو نی نی چشم من بیرون نخواهد رفت که من چه دیوانه ام ، مستم و نوشیدن و سیگار خوب کشیدن و عاشق تر شدن و های های و بلند بلند کنار اقیانوس با هم زار زدن.

و اولین سفر دو نفره مان با هواپیما از شهری به شهری و بد اخمیهای من و تحمل بی حد او کودکی های من و تحمل بی حساب او و آخرین شب و اشک چشمهای من که خشک شده بود و انگشتر سبزی که یادگار او بود و توی انگشت من برق می زد .

و دل من که بی تاب او بود و توی این سفر شکست ، به یاد تمام مهربانیهایش فراموش می کنم ولی از یاد نمی برم .

و ما بالا خره پاهایمان را میان شنهای  یک ساحل داغ فرو بردیم و عاشق تر شدیم و  مثل دو ماهی با پولکهای رنگ به رنگ اینبار هم ما معجزه کردیم روی شنهای داغ کنار اقیانوس به هم زل زدیم و ته چشمهای هر دویمان چیزی بود که از ته اقیانوس داد می زد عاشق تر شدنتان خوش باد و ما پا هایمان را بیشتر فرو می کردیم توی شنهای داغ انگار که ما را به هم می چسباند.

این سفر را با تمام خوشیهایش که فقط آنها به خاطرم مانده تا ابد مدیون کسی هستم که فقط به خاطر دیدن من یک راه طولانی را طی کرده بود و در آخرین لحظات به  همان شکل که مخصوص خودش فقط هست سر مرا توی بغلش گرفته بود و موهایم را بو می کرد گفت : بدیهایش را فراموش کن ! و من  هنوز توی خواب هایم ملافه های رنگی آویخته به دیوار می بینم و رو تختی های پر از پولکهای رنگی و چشمهای قشنگ تو که پی من می آمد و عشق و بوی اقیانوس که خوابهایم را پر کرده و مهربانی ها و تحمل بی دریغ تو و دریغ و دریغ ترک عمیقی که روی قلبم افتاد.

هنوز هم حی می کنم پاهایمان توی ماسه است و آفتاب و اقیانوس داد می زند ترک دل را فراموش کن و بوی خوش سفر را توی ریه هایت پر کن.

چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1385

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥

در سفرم

مدتهاست که در سفرم.

پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥

بهار من

بهار من امسال خودش را با بوی خوش تو برایم تعریف می کند.بودن تو شب عید مرا خوش رنگ کرده..........

یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥

دل من که خشک شد از بس که تو یادت رفت برش داری

هنوز بزرگ نشده ام هنوز جدی های دیگران شوخی کوچکیست برایم تو از من یک زن پخته می خواهی که من نیستم من از تو هم بازی شوخی های دلتنگی . تو از من آدم بزرگ می خواهی من از تو یک هم قد یک هم بازی که بشود با او روی تخت افتاد و غش غش به روزگار خندید تو از من یک خانوم می خواهی من از تو یک دل که فقط برای من بتپد دوست دارم خود خواه باشم دوست دارم پاهایم را روی زمین بکوبم و سرت داد بکشم که عاشق من دختر کوچولو باش نه یک زن ۳۲ ساله بیا با هم به روزگار بخندیم هیچ چیز جدی نیست باور کن.

دوشنبه 22 اسفند ماه سال 1384

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٥

رد پا

عشقت از خود رد پایی بر جا می گذارد

در قلب من،

زندگی من...........

و در این اثر باقی مانده، در ردپای عشقت

در رد پای عشقت،عشقت،عشقت

                               توخودت نمی دانی ولی همیشه با منی!!!با منی!!!!!!

 

شنبه 20 اسفند ماه سال 1384

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

وقتی که می شود با یک دست صورتی را به مهربانی در دست بگیری!

عزیز دل:

گاهی شرایط بی درمان و چاره به نظر می رسند. شاید فرشته ای  کسی معشوقی کسی که نفس می کشد در کنار تو باشد . چه می دانم شاید،فقط او را دوباره از خاطر نبر !شاید او هزاران نام داشته باشد برای تو فقط تو .قدم بردار !نزدیکش برو !به آن کسی که در کنارت است کمی نگاه کن کمی فقط کمی  و اعتماد کن شاید که دیگر نرفتی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سه شنبه 16 اسفند ماه سال 1384

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

من هنوز می نويسم

من هنوز می نويسم اينجا مشکل دارد حتی نمی دانم اين پست را می توانيد بخوانيد اميدوارم که بتوانيد. من هنوز اينجا را دوست دارم هنوز اينجا خانه کوچک من است تا وقتی که اينجا رو به راه شود در بلاگ اسکای و بلاگ فا می نويسم. منتظرتون هستم.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

من پلنگ او ،او ماه من

دوست دارد انحصاری او باشم که من هیچوقت در انحصار کسی نبودم و شاید با حسرت به انحصاری بودن این و آن نگاه می

 کردم.دو سال تمام گذشت  تا او خودش نوشت که ماه من است و من پلنگ او پلنگی که برای داشتن او از همه چیز می

گذرد. از زندگی از خاطره ها از هوش . او ماه هوش ربای من است ماه شبهای مهتابی ماه زیر ابر آسمانم با هم پنجه به پنجه

شدیم پوست هم را دریدیم تا به اینجای قصه رسیدیم او ماه شبهای تار من شد من محصور قشنگی او . او ماه شبهای من شد

و من پلنگ مجنون او.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٤

ماه ارغوانی من

دستهایم را در رنگ سبز فرو می کنم تا همه دنیا بدانند که زنده ام من می نویسم از عشق می نویسم و گاهی از دوری که رنگش زرد است. من دختر تجربه های نشنیده ام دختر نارنجی دختر بنفش. من دختر انتظارم که صورتییست بگذارید رنگهای من با همه عالم تفاوت کند امروز که می خندم امروز که توی قلب کوچکم ماه آمد و مهمان من شد ماه سفید من، ماه بزرگ من ماه تابان من می دانم کسی در خواب به من گفته بود که یک روز که دیر نیست ماه مهمان خانه من می شود من میان گریهایم آرزو کردم آرزویم به رنگ ماه ارغوانی میان شب تاریکم تابید

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤

ماه و پلنگ

خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود

و ماه راز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل غمگینم، پرید و پنچه به خالی زد

که عشق ماه بلند من،ورای دست رسیدن بود

چه سرنوشت غمگینیست

که کرم کوچک ابریشم

مدام قفس می بافد

ولی ،ولی به فکر پریدن بود!!!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٤

نامه ای برای خدا

خدا سلام می خواهم دردو دل کنم می خواهم از همه آن چه که به سرم آمده بنویسم از همه  آنچه به سرم آمده و آنچه خودم بر سرم آورده ام.از دورها از نزدیکهاو از انتظار.

کاش می شد هیچوقت منتظر نماندمنتظر با گوشهایی تیز برای شنیدن سلامی به گرمی از آن سوی دنیا سلامی که روزها و روزها به انتظارش نشسته ای. وقتی نگاه می کنم می بینم همه عمر منتظر بوده همه عمر و این انتظار چه بر سرم آورده!گاهی از اظطراب و انتظار روزی ده بار سرم را توی دست می گیرم و بلند می گویم تمامش کن بمیر

خدا مرا یادت هست ؟ مرا می بینی ؟ درد کشیدنم بیقراریم را می بینی؟کی تمامش کنیم کی؟صدایم را می شنوی خسته ام از این تکرار دائم روزها خسته ام. از صبحهای تکرار از ظهر های ملال آور و از عصرهای  بی حوصله گی از شبهای داز و چسبناک و کش دار خسته ام بیزارم درد دارم بیا تمامش کنیم من نمیترسم بیا تمامش کنیم .

قلبی که تو در سینه ام   گذاشتهای مثل قلب گنجشک می زند کاش گنجشک بودم و تکلیفم با قلبم روشن بود.گاهی دستهایم را محکم روی گوشهایم فشار می دهم تا آن هیچ صدا را هم نشنوم.

کجای زندگی معلقم گذاشی معلق میان بودن و نبودن به من بگو تو که میان ابرها خانه داری به من بگو اینجا کجاست .

می دانم سرت شلوغ است ولی نوشته ام را بخوان و بیا تمامش کنیمخلاص.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤

دردهای رفو نشده

تخته پشتم یکسره یخ کرده است هر چقدر که لباس می پوشم فایده ندارد من سردم اینجا سرد است این آتش بخاری هم مرا گرم نمی کند قرص می خورم که بخوابم قرص می خورم که زمان بگذرد قرص می خورم که بمیرم. هه ولی مردنی در کار نیست فقط رخوت است که به سراغم می آید نه حتی خواب. این قرصها هیچ کدام دردی از من دوا نمی کند این چمدانهای بسته این کتابهای توی کارتن این من که این روزها میان بودن و نبودن نبودن را انتخاب کرده ام و چشمهایی که آن ته ته اش هم دیگر نه گرمایی هست نه برق شیطنت و دهانی که دیگر نه به خنده از ته دلی  باز می شود نه به دوستت دارمی! و دلی که دیگر دل من نیست دل من که می تپید پی هر چیزی!و روزها دارند می گذرند و دیگر بر نخواهند گشت آی روزهای رفته بر خواهید گشت؟ نه

می دانم تلخ می نویسم می دانم آن نیلوفر گاهی شاد توی هیاهو توی دلتنگی گم شد . دستم نمی رود دروغ بنویسم دستم نمی رود بنویسم آهای من خوشبختم بنویسم چیزی میان این روزگار گم نکرده ام.پس تحملم کنید نصیحتم نکنید . 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٤

برای شازده کوچولو

شازده کوچولو گفت رنگی بنویس، برای من بنویس، چشمام پر اشک بود ولی گفتم باشه می نویسم . گفت رنگی بنویس دلم پر خون بود اشکام می ریخت پایین ولی گفتم باشه رنگی می نویسم. گفت قول بده میان گریه و بغض گفتم قول. گفت خوشحال بنویس زار می زدم ولی گفتم باشه خوشحال می نویسم. هر روز ساعتها می آمدم اینجا پاکت سیگارم همین جا فخجان چاییم سرد و دنیایم خاکستری،و همه حرفهاییم خاکستری. آزاده  بیا با دستهای من نقاشی کن دستهای من عجیب ارغوانی را کم آورده اند و سبز را و ................ توی دلم عجیب خالیست بسم نیست؟ چرا بسم است. دلم نارنجی می خواهد.قد آبی آسمان.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤

ميروم بی هيچ نشانی بی هيچ آدرسی و.....................

سلام دارم از این خانه می روم .همون کاری که تو اصرار داشتی. ولی کجا نمیدانم؟ مهم نیست بلاخره توی این شهر بی درو پیکر جایی هم برای من و کتابهایم هست. کسی نیست بدرقه ام کند و به دروغ بگویید تو برو من مثل کوه پشتت هستم  خیالت را راحت کنم اصولا هیچ کدام از مردهای به ظاهر قدرتمند زندگی من  یه جای کارشان ایراد داشت و ميلنگيد .

 من همیشه مثل کوه تا آخرین دقیقه ایستادم من هیچ وقت ارتباطی را به هم نزدم ایستادم و دور شدنتان، غیب شدنتان ،به خواب رفتنتان، با کس ديگر رفتنتان را توی تنهايم نگاه کردم. لعت به همه بزدلیتان. می روم که از نو شروع کنم تنها وشما هم فرار کنید.من هم می روم بدون اینکه نشانی از خودم بگذارم به همین سادگی که  اين آخرين چيزی بود که يک مرد ترسو به من ياد داد همان که قرار بود برای هميشه بماند  با مذبوحانه ترين و خنده دار ترين حالت ممکن فرار کرد از اين ارتباط از نصيحتم نکنيد که گوش نصيحتم را مثل ونگوگ بريده ام اما کسی نيست تا انرا برايش بفرستم گور پدر گوش.....

(متاسفم این نوشته قدری شخصی شد )

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٤

آخر ...............

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٤

برای لحظه هایی که باد با خودش برد و برای....................تو

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پر و بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها چه بند مرغی که پرش بریده باشند......................

( با تشکر از گوشه) 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٤

بال

 کسی از شماها  آن یکی بال مرا ندید که کجا و کی روزگار آنرا با درد از تن من چید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ دی ،۱۳۸٤

با هر عنوانی که می خواهيد بخوانيد

من که تا زنده ام از خاطرم نمی رود

هه به خيالت نيلوفرکان خيس توی مرداب تو را فريب می دهند

خودت بن بست همه کوچه ها را قدم زدی

روبه روی دل من ايستادی

صدای قدم های تو بود

که زمستان دلم را رم داد

ولی ای ترسوی کوچک

خاطرت هست

تمام پلکان زرد رنگ را تا نهايت شب تا خود سپيده می دويدی

با کوله باری بر دوش و چشمانی مضطرب و شيشه ای در دست

تو هم ديگر گمشده من نيستی

مطمئن باش نمی شينم تا سفيدی تمام موهايم

خلاصه بگويمت تو کار مهمی نکردی

فقط کمی از اندوه سالهای دور مرا با من دوره کردی

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸٤

درد رفو نشده۲

 

خیالت را راحت کنم

دیگر نه به گل ،نه به باد

نه حتی به نیلوفرگان روی مرداب

اعتقادی ندارم

اعتقادم را بخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند

تو حق داشتی دلیل رفتنت هر چه که بود باشد

دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمی شود

دارم بخشیدن را به نخ می کشم

صبر را خجالت می دهم

چه خوب توی دلم نبودن را کاشتی

که میان زمستان بی رنگ تهران

خون گریه کردن قرمز قلبم

تا آنسوی پر رنگ جهان تپید و تو ندیدی

حالا که می خواهی باشد برو ولی

دیگر پشت سرت را نگاه هم نکن!!!

من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٤

درد رفو نشده

درد دارم درد فقط برام دعا کنيد همين

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٤

درد رفو شده 1

چشمم را می بندم می چرخم می چرخم و یکهو رو به پنجره

زمستان می ایستم.

بالغ شده ام

دیگر دختر بچه نیستم

یاد کودکیم هم سعی می کنم که نیافتم

دیگر لبخند نمی زنم نه توی خانه نه توی خیابان

دیگر دستی به تعارف یا به تشکر به کسی نمی دهم

چه در مهمانی چه در خیابان

چشمم را می بندم

باز می کنم ،سعی می کنم همه را ببخشم

دیگر احساسهای احمقانه ام را به زبان نمی آورم که

چقدر گلهای قالی شبیه گلهای حفاظ پشت شیشه است.مثلا

هر دو قشنگند. دیگر فرقی ندارد

هنوز هم اگر باران بگیرد من

دلم می گیرد

گریه می کنم

و دیگر نمی خندم

چند وقت است که از ته دل نخندیده ام.

بغض میکنم هنوز تا که دلت بخواهد

راستی خبر را شنیدی؟

من حامله شده ام

بغض هایم را می زایم

نمتوانی حدس بزنی چه دردی دارد

زایش  آنهمه درد به وزن احساساتت من

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٤

سبک مثل پر رقصان مثل پر

چیزی شده ام مثلا در مایه های یک پر

که حتی خاطرم خالیست که کدامین پرواز بلند پر هایم را یکی یکی از جای خودش کند

پر ریزان وای چه سبکی خاصی، که حتی در تصورت نمی گنجد

از همان وقت بی تو، دارم حرکت آهسته یک پر را هی تکرارا می کنم

تنها رقصی که به خاطرم مانده فراموش کردن و بخشیدن است و در ارتفاع ماندن

و شاید برای همین است که نمی خواهم دیگر پایم را روی زمین بگذارم

و در گوشت بگویم هر چند که اینجا نه دیوار دارد نه موش نه گوش

پس بلند می گوییم وقتی خواستی خاطره های مرا یک به یک دور بریزی

حتما حواست باشد روی جعبه (بر چسب شکستنی است مراقب باشید) را بچسبانی.

                                              (این فقط یک پیشنهاد بود تو که اینجا را هرگز نمیخوانی)

                      البته مهم نیست هر جور که دوست میداری

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤

آنچه که من بودم آنچه که تو می خواستی و آنچه سر انجام ..........

دیگر هیچ چیز

رنگ هفته پیش را ندارد

نه اینکه بد باشد ،نه ابدا، نه سبک شده ام

بدون هیچ حسی ، بدون هیچ دردی

در سرزمین من در شهر من در اتاقم

شاید فقط تو بودی که عمدا قطعا

با انگشتانت پنجه می کشیدی به صورتم 

و بعد روزی دیگر بوسه می زدی با احتیاط بر زخم هنوز ملتحبم!

و  قصد کرده بودی زندگی مرا با همان داستان بردگی

نقاشی کنی ، رنگ بزنی، وای من یا خودم چه کرده ام؟؟؟

تو مرا می خواستی با نیازم که می دانستی محتاج همان بودم

که تو به زبان می آوردی

اما دیگر خسته ام از خودم از خودت

و از این قصه پر از ضجه و تهدید و بی صدا رفتنت 

و هر بار با منتی افزون باز آمدنت و تهدید همیشگی رفتنت

و فکر کنم که من بند نافم را بی صدا بریدم ................... 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٤

انگار از اول هيچ اتفاقی نيفتاده بود هيج اتفاقی......

تو به خیالت فشار نیاور،راحت باش

 مثل خواب یک روز در میانه تابستان 

انگار که از آغاز چیزی اسمی چه می دانم ،هیج مشگلی به اسم من نداشته ای

با اینکه همیشه حتی از تصور آن همه پله می ترسیدم  پایین  آمدم

گامهایم را از رفتن های بی خداحافظی و پی در پی تو پر می کنم

و تو با تمام ناخنهای از ته گرفته ات روی رگهایم پنجه می کشی

و هه دیگر در هیچ مکانی

در هیچ ساعتی از تو خبری نمی رسد ، و من حتی به عقربه ساعت هم نگاه نمی کنم

و همچنان از تو خبری نمی رسد

و من اینبار مثل همین زمستان یخ حتی یک قطره اشک هم نریختم و نمی ریزم

عیب ندارد زردی من از تو سرخی تو از من

تو خیالت راحت

دیگر اینبار فهمیدم که به رفتن بی خداحافظی تو عادت کردم

برای همین است که مشتم را باز کردم تا همه شنها بیرون بریزند

و برای همین است که اینبار حتی دیگر گریه ام نکردم

برو فقط همین.......................

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ،۱۳۸٤

لال /کور/ کر

  • دخترک ۶یا ۷ ساله کز کرده و روی مبل نشسته و داره ناخون ها شو از ته می جود انگار بغض گنده ای درست وسط گلویش مانده. زیادی حرف زده گنده تر از دهنش حرف زده یک تو دهنی محکم خورده و اصلا گریه نکرده فقط درد اون تو دهنی تا امروز با او هست ولی یاد نگرفت زیادی حرف نزند و هیچ وقت نفهمید قد خودش چقدر است .پس هنوز زیادی حرف می زند و محکم تو دهنی می خورد.
  • همان بچه نشسته کنار حوض دست چاقش را می زند توی آب و سر به سر ماهی ها می گذارد.آدم بزرگها نشسته اند تو ایوان و دارند حرفهای مگو با هم می گوییند بچه از وسط حرفها یشان چند کلمه را می شنود (کورتاژ/ گناه/ قابله) و بعد از رفتن مهمان بلند می پرسد قابله همون قابلمه است؟و گوشش کشیده می شود تا فراموش نکند زیادی نشنود ولی او کوچکترین صدا را می شنود و خوب هم می شنود و از پچ پچ کردن متنفر است ولی هنوز که هنوز است گاهی درد آن گوش کشیدن به یادش می افتاد نه خلاصتان کنم هنوز هم گوشش را می کشند هنوز درد می کشد ولی باز هم حرفهای مگو را میشنود و ناجور و دردناک تر از قبل گوشمالی میشود
  • همان بچه زل می زند تو چشم کسی که تنبیهش کرده درد کشیده ولی حاضر نیست گریه کردنش را ببینند همه اش زل می زند و از رو نمی رود و آن صدا که هنوز توی گوشش صدا می کند که ( چشمتو بنداز پایین پررو) ولی او همچنان دارد نگاه می کند بغض می کند     کتک می خورد بابت چشم سفیدی ولی مستقیم با چشمهای پر زل می زند درد میکشد ولی زل می زند .
  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ،۱۳۸٤

یادت بخیر عاشقیت بی سبب

 

برای همه اونها که مثل من فکر پرواز به سر سر دارند.

این محنتی که می کشیم از تنگی قفس

کفران آن نعمتیست که در باغ کرده ایم............

یاد کافه تاتر و غش غش خنده ها و عاشقیت و سیکار روشن و یادگاری کندن رو میزاش به خیر........................

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤

در سفر

و باز هم من در سفرم با چمدانی پر از لباسهای زمستانی و دلی که مثل کفتر می زند.... من بدون حضور تو چگونه از آن خیابانها گذر کنم صدایت هر لحظه با من است و همین سفر را هموار می کند.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤

طناب ارتباط ما

در میان ارتباط ما هیجچ نبود به غیر از یک طناب کلفت کنفی که سفت بسته بودیم به کمر هایمان درست مثل صخره نوردها تو ی بهار خیس میشد خیس خیس . توی تابستان درست وسط هذم کرما خشک و سفت میشد و تو ی فصل قشنگ من پاییز در میان باد تکان می خورد و پرنده ها روی ان می نشستند و زمستان سال پیش خاطرت هست که چه برفی اینجا آمد و تا آنجا کشیده شد و طنابمان شد مثل یک تکه چوب خشک و بعد بهار که سفره هفت سینمان را رویش چیدیم و از دور با هم عکس یادگاری گرفتیم. و باز بهار که آمد تو با شکوفه های سیب برای من گردنبند درست کردی وای که اگر پایم می لغزیذ ولی تو نگهم داشتی طناب را کشیدی من تعادلم حفظ شد. و تابستانمان که تابستانمان شد طناب را جمع کردیم بهم نزدیک شدیم صدای قلبهایمان چه تند می زد . و دستهایی چه قوی و چه داغ نمی گویم گرم چون داغ بود و تنهای میان طناب و پیچیده در هم و ساعتهایی که نه تو به یادشان می آوری و نه من و وای وقت رفتن و دوباره گره زدن طنابها و ترمیمشان که جا به جا گره کور زده بودیمشان به یاد زبان تلخ من به خاطر یک دندگی تو ولی طناب هنوز طناب بود طناب مرا که سفت کردی محکم محکم ولی طناب خودت را نمدانم کدام حست گفت که محکم نبندی و حالا این رابطه به مویی بند است دلت می آید مرا میان بازوان قویت حس نکنی ؟

خراب کردن و به آتش کشیدن از ریشه زدن بی نظر بودن آسان است ولی فکرش را برای ثانیه ای کردی که ۲ ساعت بعدش چطور می تواننی و بنشینی و فیلمهایمان را نگاه کنی وباورکن این قیچی نا مرعی تو که دارد ذره ذره این طناب ارتباط را می برد من را معلق میان زمین و هوا ندیده که حتی دیگر دستم نمی رسد گره کوری بزنم و بگویم بی خیال بیا از نو شروع کنیم .

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤

برای تو که حرفهایت همه از جنس سنگ است

یک روز شاید خیلی دیر . در حوالی ما که نه شاید در دوردستهای حوالی شما توی کافه ای کنار ایستگاه  ترنی یا روی پله برقی فروشگاهی در یک شهر آشنا که شاید حد اقل ۱۰ بار در خاطره های مشترکمان بالا و پایین رفته ایم و غش غش خندیده ایم به زمین و زمان . شاید یک روز دوباره ببینمت که از همان حوالی دور دست آمده ای با مژهایی خیس که من عاشقشان بودم و حرفهای نگفته بیشمار که چقدر سعی کردم کمکت کنم که به زبان بیاوری. می آیی و به مردمک چشم من خیره می شوی با تابوتی از خاطرات کهنه که با گاریت به دنبای می کشی.

شاید یک روز در همان حوالی دور دست هم را دیدیم و خودت با چشمهای خودت دیدی آن همه کوچه های سرد شک همان روزهای تردید با لبخندی همه قندیلهایش آب می شد. و تو سعی نکردی و می بینی چه خنده های بیشماری که از من دریغ داشتی بی آنکه حتی در خاطرت لحظه ای بگنجد که خاطره ها هم یک روز پیر می شوند. وعقربه ها هرگز به عقب بر نمی گردند. و تو چه حرامشان کردی هر چه که می توانست خاطرهای شود و بیاویزد به گوشه دلمان. و چه عشقی که از من دریغ داشتی که همه اش رفت پی شک و تردید و بی صداقتی............................................

تو را می بینم چشم در چشم سکوت که اگر خوشبین باشیم شاید به این جمله رسیده باشی که چه دور ((چه عشق و شور و خاطره ای را این همه سال از تو دریغ کردم پی شک))

افسوس نمی خورم از حسی که همین حالا دارم از حس پیر شدن و سکون و خاطره هایی که مرد دستهایی که افتاد و سطل هایی که پر ته سیگار  ما شد.

نمی دانستم شاید این ابر خیال را هی از پس ذهنم پس زدم به هوای اینکه اتفاق نیافتد که : سکوت آخرین حرف جاری بر لبان من و تو باشد .

و افسوس که هیچ تلاشی به غیر از شک تا آخرین لحظه نکردی

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤

Qundo ho camminato sulle foglie

Voglio parlare

Quando sono seccati i fiori

Quando e terminato la storia

Quand l acqua ha portato via tutte le mie cosa

Sono rimasta da sola

Sono molto disperata

Sto andato al viaggio

Io vado da qesta citta

Io valigia e nella camera da letto

Mase c era una soluzione non tornavo

ّّIo credo.............................!

(اولین تجربه عمومی. می دانم شاید از اشتباه خالی نباشد ولی بالاخره نوشته شد.)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ آذر ،۱۳۸٤

بلوغ درد

 

خسته شده ای خوب می دانم

من هم خسته ام و اينرا تو نمی خواهی که باور کنی

تو مرا همچون مجسه ای کوچکی از چينی می خواهی

نه به اين صدای بغض من در گلويم هرگز با دقت گوش نکردی

می گويی مثل آيينه می خواهمت

واهمه داری

ولی نمی دانی ديگر حتی نمی توانم روزها آسمان را پر ستاره ببينم .

ديگر نمی هراسی که بغض کنم

نمی ترسی که اشک بريزم

ببين باور کن من خوب می دانم اينهاديگر مثل موسيقی که در اين فضا جريان

دارد هی تکرار می شود و هی تکرار می شودو تو خسته شده ای.

چقدر دلم می خواست يک بار هم که شده من غيب شوم و تو دنبال من

بگردی

ولی از بد روزگار آخرين باری که توانستم غيب شوم هشت سالگيم بود و

کتک مفصلی که از مادر خوردم که  يادم آورد دلشوره يعنی چه؟

می شنوم که می گويی پنجره را به خاطر من می خواهی

باران را هم

و مه را

حتی می شنومت که می گويی با عشق من نفس می کشی

و دنيا را بدون من نمی خواهی

و دنيا را به آتش می کشی اگر که من نباشم!!!

يعنی کسی هست که به خاطر من دنيا را به آتش بکشد؟؟؟ 

اما عزيز غايب عزيز هميشه مضطرب عزيز دل

تو از يک مجسمه چينی چه انتظاری داری؟

لبهايم را به خنده تراشيده اند

و چشمهايم را هميشه مرطوب

اين شوخی تلخ را به پيکر تراشم ببخش

نگران نباش اين موها  همه اش به خاطر تو سفيد نشده اند

و اين چروکها که اطراف چشم هايم هستند

 از گريه زياد نبوده است تو فرسوده ام کردی

تو دل کوچک توی سينه ام را بار ها و بارها شکستی

ولی باور کن وقتی که  ترک بردارم و بشکنم

تازه به خاطر می آوری

که من هم قلبی سرخ درون سينه داشتم

که تو با بيرحمی نه با عشق مخصوص خودت

فشارش می دادی

و وقتی که بشکنم تازه به خاطر می آوری تمام چروکهای ميان ابروانم

چروک نبوده

ترک بوده ترک بوده ترک بوده.

(نيلوفر )آذر ماه آخر پاييز ۱۳۸۴

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٤

شک در آغاز فصل سرد

 وای خوشه های خوش طعم اطمينان کجاييد!

زير کدامين دندان ترديد با حرص و با فکر ديوانه ات هستم له شديد؟

و اعتماد من اعتماد من به ارزش عشق تو که بر سرم فريادش می کنی 

کجای اين قصه قشنگ گم شد؟

ای شک چسبناک و تلخ

مرا در بالای پلکان اين همه سرما 

ميان تهديد های اين عشق پر از حروف سياه  

در ميان بازوان او تنها بگذار! می خواهمش اما بدون شک بدون حتی اندکی ترديد

آری آری ای شک غليظ مرا با او ميان سرما تنها بگذار

تا که هنوز فرصت هست و به آخر پاييز نرسيده ايم جوجه های سرما زده مان را

بشماريم.

من باور کنيد که ديگر ار حماقتهای صادقانه ام می هراسم !!

و از تو که هر لحظه می بينمت با کوله باری آماده رفتن باور کن می هراسم!!!

من می ترسم از هر صدايی .

نه که صدايت را دوست نداشته باشم دوست دارم دارم ولی خداحافظ

بی صدايت را هرگز.............................................

 

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤

تو از من يک فاحشه ساختي به همين سادگي

کاش با اولين ترديدي که توي صدايت حس کرده بودم خداحافظي مي کردم .کاش هيچ کداممان هيچ وقت روي آي دي هم کليک نمي کرديم. کاش هيچوقت صداي هم را نميشنيديم. کاش هيچوقت تا صبح با هم حرف نمي زديم. کاش هيچوقت با هم مهربان نمي شديم کاش با همان اتفاق اول فاتحه مرا مي خواندي مثل حالا ! کاش حتي هيچ  کداممان براي آن ديگري فاتحه هم نمي خوانديم .کاش هيچوقت نمي ديدمت . کاش هيچوقت نمي گذاشتم که محکم بغلم کني . کاش هيچوقت براي کارهاي کرده و نکرده ات نمي بخشيدمت درست مثل تو! کاش تا صبح خروس خوان برايت حرف نمي زدم . کاش سفره دل بي صاحابم را وسط اتاق پهن نميکردم که امروز چوب همه چيز را با هم بخورم. کاش با اولين خيانتت دورت را يک خط قرمز مي کشيدم تا امروز تو همين کار را با من نکني ! تازه کدام خيانت ؟ کاش با اولين جواب ندادن به تلفنم من هم دل بي صاحابم را زير خاک مي کردم و خلاص تا کار به اينجا که امروز هستيم نکشد .کاش با اولين ميرومت با اولين ديگر مرا نخواهي ديد قهقه ميزدم که به درک .کاش با اولين توهيني که کرده بودي چشمهاي کور شده ام را نمي بستم. کاش با اولين بي تفاوت بودنت مثل زنهاي ديگر غش غش خنده را سر مي دادم و مي گفتم به جهنم. کاش لال مي شدم و جمله بيا از اول شروع کنيم را هيچوقت نمگفتم. کاش بار اول که دهنت را باز کردي و توي لفافه گفتي فاحشه.گوشهايم را به کري نميزدم. کاش روزي که از يکي شدن حرف زدي هرهر مي زدم به خنده تا حالت جا بيايد و حرفهاي گنده گنده تحويلم ندهي که فقط يک مشت شعار بود و بس براي ارضاع کنجکاويهاي بي شمار تو.کاش با اولين گريه ام از بي کسي و فقط شنيدن يک اوهوم ساده از تو روي اسمت يک ضربدر قرمز مي کشيدم. کاش بي معرفت بودم و توي روزهاي بي کسيت لبخند مليحي مي زدم  و توي دلم مي گفتم مشکل خودش است به من چه مربوط  تا امروز توي روزهاي بي کسيم عينا تو همين لبخند مليح را تحويلم ندهي. کاش توي روزهاي بي کسيت آتشي مي شدم و مي پاشيدم روي بي کسيت درست مثل کبريت روشني که تو به روي بي کسي من پرت کردي  کاش توي روزهاي تنهاييت با تمام بدبختيهايم که تو آن موقع از هيچ کدامشان ذزه اي خبر نداشتي ديواري  نمي شدم پشت سرت تا تکه ات را به تن کتک خورده من بدهي . کاش حداقل يک روز فقط يک روز توي آن روزها تنهايت مي گذاشتم تا امروز چشمهايت را نبندي و فاحشه خطابم نکني .درست گفتي من همانم که تو مي گويي همانم که تو فکر مي کني و با حرف نزدنت با زبان بي زباني مي گويي . ديگر صورتم شبيه دخترکان ۱۴ساله معصوم نيست .مگر نه؟ وقتي که فهميدم ماجرا چيست شبيه هماني شدم که توي فکرت از ديروز تا امروز ساختي. تو مرا ساختي من همان نيلوفرک تنها بودم که از دار دنيا همين خانه کوچک سياه سر پناهم بود و بس با صدها کتاب از جان عزيز تر همين!  تو از من آن چيزي را ساختي که آنقدر کثيف و تهوع آور بود که حتي نخواستي صدايش را بشنوي. مهم نيست .  براي تو مهم اين بود که خيلي چيزهايي را که تجربه نکرده بودي را تجربه کني ولي متاسفم که اين تجربه اي به ظاهر شيرين را با يک فاحشه تجربه کردي. ديگر حتي نخ باريکي ميان ما باقي نگذاشتي هر آنچه مي خواستي با حرفهايت با بي توجهيهايت با شک هاي بي پايانت با قهر کردنهاي مداومت و چک کردنهاي دائميت به لجن کشيدي.تو استاد خوبي بوديکه توانستي از يک احساس ساده از يک تخيل بچه گانه با شکهاي دائمت با کنترلهاي گاه و بي گاهت من امروز را بسازي که مي گويي و ايمان داري که هستم .مي خواهي تکرار کنم که تو از من چه ساختي يک فاحشه
( آنقدرخوب مي شناسمت که مي دانم الان توي دلت به زبان سرخ من هزار بد و بي راه مي گويي چون کلمه مگو را آوردم ميان بلاگم و مردم چه مي گويند؟ راستي مردم چه مي گويند ؟ مردم اصلا مي دانند که ماجرا چيست که چيزي بگويند؟ بر فرضم که بگويند اين عروسک قشنگ را تو ساختي پس به اندازه خواندن اين تکه نازنين که به کثافت نويسنده اش آغشته شده تحمل کن و بدان راه خوبي به من آموختي. دنيا کوچکتر از آن است که فکرش را بکني من با پولهاي بي شمارم که با راهنماييکه از تو گرفته ام  کسب خواهم کرد از اينجا مي روم و شايد روزي به هم برسيم هر چند دور و يا دير آنقدر دير که ديگر حتي نقشي از آن صورت معصوم ۱۴ ساله يا حتي ۳۲ ساله توي صورت آن لکاته پير نمانده باشد تا حتي او را بشناسي ولي مطمئن باش اين چشم و دل صاحب مرده تا صد سال ديگر استادش را فراموش نمي کند.برو زندگيت را بکن و وجدانت آسوده باشد (نيلوفرک. عزيز دلي که خيلي از تو آموخت لا مصب بي دين)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٤

سماع درد!!!!!!!!!

هنوز ننشسته ام سنگهايم را با خودم باز کنم . هنوز ننشسته ام ماجرا را برای خودم دوباره مرور کنم . شايد يک دل نخواستن از ته دل باشد . شايد برای همين است که وقتی ۴  صندلی آشپزخانه ۳ تا شد سعی کردم به جای خالی آن چهارمی اصلا ديگر نگاه هم نکنم .هنوز با خودم خلوت نکرده ام .  اصلا هيچوقت تا حالا خلوت کرده ام ؟ اصلا خلوتی  داشته ام يادم نمی آيد .هنوز به صورتم توی آيينه نگاه نيانداخته ام دروغ نمی گويم دوست دارم نيلوفر همان نيلوفرتوی آيينه باشد که بود همان صورت . همان روحی که توی صورتش بود و خرد نشده بود دوست دارم همان نيلوفرسابق باشد . بگذار درد همين جا ته دل خودم بماند . همين جا درست وسط دلم که محکم خورد به تيزی در کابينت. ضربه آنقدر محکم بود که می چرخيدم درست مثل سماع ولی اين سماع مولانا نبود  سماع درد بود و درد و درد. ضربه آنقدر کاری بود که جای ورم کنار چشمم که به لبه گاز خورد هنوز سر جايش جا خوش کرده. درست مثل سالکان با شدت ضرب او می چرخيدم و می چرخيدم و داد ميزدم نه انگار ديگر داد نبود يک چيزی ميان فرياد و ضجه و خشم . يک چيزی مثل له شدن احساست . يک چيزی مثل غروری که ميان اين سماع مثل دود اسفند کوليان به آسمان می رفت و باز نمی گشت. و بعدش فرياد بود و خشم بود و درد بود و تن کبود بود و هنوز هم هست . و تن پر درد من ميان تکه های چوبهای صندلی ! به اندازه سالها از خشم فرياد زدم تا دنيا صدای درد مرا بشنود .و آخرش:(مطمئنم که روزی از همين روزها از اينجا می روم.)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٤

فريبا چقدر خوشبخت بودي کاش من فقط يک ثانيه جاي تو بودم....


کاش باران بيايد . نوک تيز مستقيم درست وسط قلب من. نه  اين خوب نيست. دلم را سوزاندم ! دلم را ميان سينک آشپزخانه انداختم و کبريت را کشيدم . رمانتيک بشوم نيلوفر خشن را دوست نداريد . باشد دلم را چال کردم توی تنها گلدان اين خانه تاريک که برگهايش راتاریکی خشک کرده بود . دلم را چال کردم . ۵ تا از آن قويهايش را با يک بطری آب بالا انداختم و هيچی به هيچی . کاش لا اقل باران می آمد می رفتم توی اين ايوان عين قفس می نشستم و فقط دستهايم را از لای نرده ها بيرون می کردم . امروز چقدر ضجه زدم ؟ يادم نيست . چقدر بغض کردم ؟ اين را خوب يادم مانده از روی تعداد بطری های خالی آب . نمی دانم سامان / سامان بودن فريباhttp://samanblog.persianblog.ir اين پست مرا می خواند يا نه ؟ ولی کاش بخواند . کاش من جای فريبای روزگار تو رفته بودم . همين . لااقل او کسی را داشت که به يادش بنويسد به يادش در و ديوار اتاقش را سياه کندو حتی کوچکترين کلامش را بنويسد . خوشا به حالت فريبا چه خوشبخت رفتی کاش من فقط چند ثانيه جای تو بودم . خوشبختی را بازی نمی کردم . کی ؟ کجا خوشبختی را از من دزديد ؟کاش باران می آمد  دلم را انقدر زيرش می گرفتم تا خناق بگيرد سرما بخورد بميرد . مرده شور اين دل وا مانده مرا ببرند........

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤

از ميان دل مشغولي ها

قرصهايم را خوردم رفتم دراز کشيدم چشمهايم را بستم با خيال قشنگ تو . ولی اين انگشتها می خواستند برای صبح تو برای همان وقت که از خواب بيدار می شوی و آن همه مژه را به هم می زنی چيزی نوشته باشند . می دانم که حالا خوابيده ای دوست دارم توی خواب مجسمت کنم . آره سماجت می کنم نمی خواهم هيچ چيز را از ياد ببرم . نمی خواهم هيچ لحظه ای را فراموش کنم تا دوباره ...............!
خوابيده ای خودت را جمع کرده ای سردت است ؟ پس من کجايم تا ميان خواب و بيداری رويت را بکشم و بعد بخزم ميان بازوان قوی تو. و تو مرا سفت تر از قبل به خودت بچسبانی و يک نفس عميق بکشی انگار که می خواهی مرا نفس بکشی و من چشمهايم را ببندم و خواب صد پادشاه ببينم تا خود صبح تا خود نور تا خود پرده های کيپ تا کيپ کشيده و..................! غش غش خنده های من را يادت می آيد زير رگبار و چشمهای هراسان تو که مرا به چشم کودک ديوا نه ای می ديدی که هر آن سرما می خورد ولی  هيج نمی دانستی که ۲۵ سال بود که بدون روسری زير باران راه نرفته بودم.موهايم بوی زير باران بودن را فراموش کرده بودند. غش غش می خنديدم و مست بودم از همه آن چيز که توی فضا جاری بود. مست بودم از بوی تو............می خواهمت از جنس همان خواستنهای يک ماه پيش. نه می خواهمت می خواهمت از جنس همان خواستنی که مرا و تو را به شهر عشاق کشاند . می خواهمت ............... خيلی بيشتر از اين حرفها. 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ،۱۳۸٤

بوی پاييز و آخرين بسته سيگار

هنوز آخرين بسته سيگاری که برايم خريده ای را نکشيده ام انگاری يک جوری دلم نمی آيد . انگاری که دلم می خواهد زمان به عقب برگردد. انگار با کشيدن هر دانه شان از اوقات خوش با هم بودن دور تر می شوم و من اين را نمی خواهم. شايد آنقدر نگهش داشتم تا خشک شد . داشتم عکسهای خانه ات را می ديدم برای هزارمين بار شايد عکسها را می ديدم و خودم را و تو را ميان نور و بی رنگی هوا. نمی خواهم بگويم گرگ و ميش چون نمی فهممش.( گرگ چرا ؟ ميش چرا؟) ولی رنگ و بی رنگی را خوب می فهمم . می روم عطری که برايم خريده ای را با تمام ريه ام بو می کشم دلم می خواهد تمام تنم پر شود از بويی که فقط من می شناسم و تو . بويی که هر کجا حسش کنی مطمئن باش اين خيال من است که آن دور و بر ها پرسه می زند و دلش هوای بوی خوش سيگار و عطر تن تو را دارد. کاش لا اقل نوک انگشتهای يخ کرده ام توی اين روزهای پاييزی می توانست فقط و فقط سر انگشتانت را حس کند اين خواسته زياديست از اين زندگی لعنتی که مرا از تو و تو را از من دريغ کرده است؟

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٤

به قلب سرد پاييزی من باز هم قوت قلب بده!

پاهايم يخ کرده است . می بينی تازه چند روز هم از اول پاييز نگذشته است. انگشتهايم هم يخ کرده دلم می خواهد بخزم توی رختخوابی که هر دويمان سراغ داريم و خودم را جمع کنم اندازه همان عروسک که تو می گفتی و تو مرا توی دستهای بزرگ و تب دارت جا بدهی و جفتمان باور کنيم که عجيب بغل تو درست اندازه تن من است . مثل دو تکه خمير  رنگ به رنگ بی  صدا توی دل هم فرو برويم و ديدی چه رنگی ساختيم از اين ترکيب رنگها . دلم هوای نفسهای گرمت را کرده که بی دريغ به پشت گردنم می خورد . دلم همه چيز آن روزها را می خواهد . داغی تنت که مثل سنگ داغ چسبيده به نون تازه از تنور در آمده بود و تن سرد من می خواهدت....................اين اشک لعنتی اين اشک لعنتی.........درست وسط دلم نشسته ای !يعنی باز هم ...............! بگو آره . آرومم کن اشکهام را پاک کن و بگو باز هم می شود . به دل کوچک من که برايت پر می کشد قوت قلب بده! بگو باز هم ! بگو که عاشق صدايت هستم .به گفتن باز هم می شود تو سخت احتياج دارم........................نيلوفرت(کاش می شد امشب هم صدای قشنگت را بشنوم)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٦:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ مهر ،۱۳۸٤

بدون عنوان فقط برای تو و بادهای اول پاييز و کمی هم برای دل خودم

همه چيز عجيب بوی تو را می دهد بوی همان سيگار پشت سيگار و نمی دانم چه بوی ديگری که فقط مخصوص تن تب دار تو بود و بس . حالا سا عت قشنگ تو ۱:۳۰ دقيقه شب را نشان می دهد و من با گريه صفحه سياهش را محکم می بوسم دلم دستهايت را می خواهد که نگران مرطوب بودنشان بودی و من نبودم .دارم به زمين می رسم و حتما تو داری می پری توی آسمان وقتی که برسم از درد ضجه می زنم از درد نبودنت و نيلوفرت ۲ تا از آن قرص قرمز های بزرگ می خورد تا لااقل صدای ضجه هايش کوتاه شود .دلم برای صدايت پر می کشد برای صدايت که کش می آيد که دلم را با خودش می برد به دورها خدا کند کامپيوتری که داده ای کار کند و بازی در نياورد دلم می خواهد بوی تو را از توی عکسها حس کنم و خنده تلخت را وقتی به زور مرا از تن گرمت جدا کردی آخ که هيچ رفتنی به اين تلخی نبوده ؟ مگر نه ؟؟؟برايم حرف بزن تند تند و بی وقفه نگاهم کن مثل همان ساعتها که از پشت شيشه روشنيهای روز پيدا بود و وقتی رو بر می گردانديم همه جا تاريک بود و فقط صدای موزيک کافه ها می آمد و بس .
فقط می دانم دوستت دارم خالص مثل کف دستهايم که خط عمرش چه کوتاه است حالا بيشتر دوستت دارم بيشتر از ۲۵ روز پيش به خاطر ساعتهايی که هيچ نفهميديم کی شب شد از بس که هم را بو کشيديم . به خاطر تمام ساعتهايی که هيچ نفهميديم کی صبح شد از بس که مست بوديم و من حرف می زدم و حرف می زدم و بغض می کردم و تو چه قشنگ گوش می کردی و به خاطر تمام گريه ها وقت و بی وقت نيلوفرت توی کوچه های شهر غریب و پر از رهگذرهای مست و چراغهای که وقتی از پشت علفها نگاه می کردی تازه می فهميدی که شمعند نه لامپ همه شمعهای به انتها رسيده کافه ها بودند یادت هست؟ . دوست دارم که هميشه عروسکت باشم مثل همه آن شبها و روز ها .دوستت دارم به خاطر بوی خوش نفست که بوی سيگار می دهد و تنت که مثل تنور داغ داغ است و صدای خنده های کو دکانه ات از سر شوق توی ماشينهای بازی.................
نيلوفرت روی خاک ايران
ساعت به وقت ساعت قشنگ تو ۳
صبح   
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤

بدون عکس بدون عنوان تنها برای دل خودم که سردش است ..........

تا حالا شده است آنقدر گريه کنی تا خوابت ببرد آنقدر دستمال نم دار زير چشمهايت بکشی تا دلت بخوا هد صدای نرمی زير گوشت بگويد : قربون آون چشمات بشم گريه نکن.همه چيز زود تموم ميشه مثل يک آب خوردن می آيی .........حالا که دارم از پنجره کوچک هواپيما نور های ۲۴ ساعته فرود گاه را نگاه می کنم دلم از جا کنده می شود درست مثل وقتهايی که در جعبه سفيده رو باز می کردم و تند تند قرص صورتيها رو می خوردم و تو هر بار با بی حواسی می پرسيدی اين قرصها چی بود و من هر بار با عصبانيت نگاهت می کردم و تو قربان صدقه نی نی چشمهايم می رفتی . بغضم بند نمی آيد . آنقدر با بغض و های های گريه توی راه رو های طولانی فرودگاه دويدم و به ياد تو نی نی چشمهايم خون گريه کرد و گور پدر همه مردم .فرودگاه بهترين جای دنياست هيچکس دليل گريه ات را نمی پرسد ............... و حالا از اينجا که نشسته ام و هنوز ميان ابر ها فرو نرفته ام دلم داد می زند که خون است . به یاد تمام شبهای و روزها به یاد تمام گریه ها و خنده ها و به یاد تمام پا به زمین کوبیدن های من و به یاد آخرین نگاه نا مطمئن تو که مرا می سپردی به دست باد اول پاییز .توی سرم غوغاییست صوفیان قونیه دارند سماع می کنند . چشمم را که می بندم هزیان می بینم صوفیان سماع می کنند تو سیگار می کشی من بهانه می گیرم و صدای نی را پاک می کنم . چه کنم تا بچه گیهایم را ببخشی ؟ چه کنم تا باور کنی شاید هیچوقت نازم اینقدر خریدار نداشت که می تازاندم ؟ چه کنم تا دستهایت دوباره دستهایم را بگیرد تو که چشمهایت طعم قهوه می داد و تا آنروز کسی نگفته بود که دور تا دور قهوه چشمهایت هاله ای خاکستریست و مرا میان آن هاله خاکستر چر خاندی و چر خاندی . روزی صد بار صدایت را با خودم تکرار خواهم کرد که گفتی : زود خواهی آمد که زود خواهی آمد . که مرا که گاهی بچه بونه گیرت می شوم بزرگ می کنی ؟ روزی صد بار با همین گوشهایم صدایت را خواهم شنید که دم رفتن توی گوشم گفتی قول می دهم قول می دهم باور کن به همین چشمها که همیشه باز می خواهمشان قول می دهم............
از دل آسمان شب اول مهر ۱۳۸۴
به ساعت قشنگ تو ۱۰ دقیقه به ۱۲ شب
(ادامه دارد)   
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤

سفر

در سفرم!!!!!!!!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤

تمام اين ۳۲ سال

هيج فکرش را می کردی که روزی از روز ها پشت دستگاهی بنشينی که خصوصی ترين احساسات تو را با خودش می برد به نمی دانم کجای دنيا و از ته دلت بنويسی که آن خنده ماسيده ديشب روی لبهايت فقط برای همان قصه تکراری و هميشگی (انسان خوشبخت لبخند می زند) بود و بس و نه چيز ديگر! نيلوفرکم ديشب ۳۲ ساله شدی شب که همه جا ساکت شد وقتی که ديگر هيج چراغی روشن نبود رفتی توی ايوان روی صندلی کهنه که خانواده خوشبخت به پسرشان داده اند به رسم ياد بود نشستی و سيگارت را روشن کردی و توی تاريکی هی سعی کردی همه روز های تولدت را به خاطر بياوری همه تولد های با شکوه بچه گی که از تمام آنها فقط صدای باز شدن در شامپاين به خاطرت مانده و يک عالمه مهمان که همه هم سن مامان و بابا بودند و تو که توی خواب و بيداری شمعها را فوت می کردی و فردايش کوهی از کادوها برای کودک خوشبخت خانواده و بعد مهمانی کلاه های رنگی و سوت سوتکهاو بعد تر مهمانی عينکها که يک سيبيل مصنوعی و يک دماغ داشتند. و ۱۸ سالگی عزيز و تو که رفتی توی پستوی شيرنی فروشی تا خودت روی کيکت با خامه بنويسی( نيلوفر) ! چرا ؟ مگر ياورو سواد نداشت نمی دانم شايد اين آغاز ديوانه گيهايت بود؟ و بعد هر سال مرخصی :(که اين روز من است) . چقدر بچه پرو بودی؟ و دنيا چه دماری ازت در آورد؟چه پوستی از تنت کند! و بعد يکی يکی همه آمدند همه آدمهای اين ۳۲ سال که يک ۱۷ مردادی را با تو گذرانده بودند.همه آمدند؟فکر می کنم . و زير سيگاری پر شد از ته سيگار .و خنده ماسيده سر شبت تبديل شد به قطره های شوری که اين روزها می آيد هوری می ريزد پايين و دلت را لو می د هد بچه کوچولو! من که می دانم آن هق هق مال چه بود هق هق نيلوفری بود که با درد تازه به دنيا آمده بود ولی می دانست چه روزهای تلخی را با اين دو چشم سياهش خواهد ديد. ۳۲ سالگی هم درد داشت نيلوفرک درد داشت می دانم من باور می کنم. من دردهايت را باور می کنم......   

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤

يک چيز مبهم!

نيلوفرم سلام:

ميبينی باز هم فقط برای دل کوچک خودمان دارم پر رنگ می نويسم برای دل کو چک خودمان که ضربانش ۱۱۰ بود . همين حالا ضربانش را اندازه گرفتم!

همه چيز انگار توی يک مه غليظ و چسبناک گير افتاده است همه چيز اين زندگی حتی دوست داشتن هايش. حتی مهربانيهايش . کسی می داند آن يخ دون فلزی مادر جان آلان کجاست می خواهم بروم پشتش مچاله بشوم پاهايم را بغل کنم سرم را بگذارم روی زانوهايم و يک دل سير خوب گريه کنم . درست مثل همين امروز صبح که همين جا روی همين صندلی  که من و تو چه از ته دل و بلند بلند تا دلمان خواست گريه کرديم. و ضربان اين قلب بی صاحبمان رسيد به ۱۱۰.

انگار همه چيز مهو است همه چيز سايه است همه چيز دارد توی فضا مثل دود به آسمان هفتم می رود . انگار که همه چيز دارد بخار می شود يک بخار چسبناک که می آيد همين جا روی لبهای من جا خشک ميکند مثل وقتهايی که هر دومون تب می کنيم اين روزها هم انگار تب داريم هر دويمان را می گويم نيلوفرک .

اين روزها دوباره توی جان کندنمان برای خواب شبانه بغلت می کنم . سرت را توی سينه ام می گيرم حرف می زنم حرف می زنم تا اين تپش قلب لعنتی دست از سرمان بردارد و چشمهايت آرام بگيرد. نيلوفرک بيا فکر نکنيم بيا فکر نکنيم دوست داری دوباره توی اين خانه ساکت تنها از ته دل گريه کنيم؟ دوست داری؟ دوست داری برويم توی کوچه باغهای شمران تنهايی با هم قدم بزنيم؟ عينک آفتابيمان را به چشم بزنيم و راه برويم و گريه کنيم؟ دلت چه می خواهد عزيز دل  دلت چه می خواهد ؟ به من بگو بی گفتگو هر چه که تو بگويی بی سوال بی جواب بی دلهوره هر چه که تو بگويی.

بيا هر دويمان سايه شويم بگرديم يک جايی را مثل پشت يخ دان مادر جان پيدا کنيم که کسی نتواند پيدايمان کند. بی منت هم را بغل کنيم.و دلمان شور هيچ چيز را نزند.بيا بگرديم جايی را پيدا کنيم!

( تصوير از سوسن زاهدی)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

چقدر دلم مي خواست من مادر شاپري بودم

چقدر دلم می خواست من مادر شاپری بودم درست از همان شبی که خواب زده از تخت پا شدم و توی گرگ و ميش صبح توی ايينه به شکمم نگاه کردم روی پوست شکمم دست کشيدم به هوای اينکه دوباره شاپری را ببينم . شاپری را با آن چشمهای بزرگ و مردمکهای قشگش با آن لبهای کوچک سرخش که چسبانده بودشان به دل من که توی خواب شيشه ای بود دستم را که توی خواب روی پوست شکمم می کشيدم سرش را می چرخواند و لبهايش را می چسباند به کف دستم هنوز جای لبهای کوچک سر خش روی سر انگشتهايم مانده.
چقدر دلم می خواست من مادر شا پری بودم . شاپری کوچک من که توی دنيای شيشه ايش ميان برگ گلهای صورتی و زرد و آبی غلت می زد.
چقدر دلم می خواست من مادر شاپری بودم . من خوب می دانم شاپری من اگر به دنيا می آمد با دو بال صورتی به دنيا می آمد  می دانم حرفم را باور نمی کنيد ولی من مطمئنم .
چقدر دلم می خواست من مادر شاپری بودم . ولی نشد. مثل همه نشدنهای اين زندگی نکبتی نشد .
گلکم قشنگ روزگار من دل من پر است از قرصهای ريز آرام بخش دل من تلخ است دل من پر است از غصه های نگفته . ولی کاش تو لا اقل بودی .
قشنگ روزگار من کاش کسی باشد کسی که پيغام مرا برايت بياورد برايت بگويد که اين شبها چقدر بيشتر از هميشه دوست داشتم مادرت باشم دستم را روی پوست کشيده دلم بکشم و تو با آن چشمهای بزرگ و قشنگت که شبيه هيچ چشمی نبود نگاهم کنی و من حض کنم . عزيز دلم به خوابم بيا بيا می خواهم حرف بزنم می خواهم آرام آرام صورتت را از پشت شيشه دلم ناز کنم و ......چقدر دلم می خواست من مادر شاپری بودم . ولی گلکم چه خوشبخت بودی که به دنيا نيامدی  اينجا خبری از ديوار امن شيشه ای دل مادر نيست اينجا خبری از گلبرگهای صورتی و زرد و سبز نيست اينجا خبری از هيچ چيز نيست.
چقدر دوست داشتم من مادر شاپری بودم . کاش امشب به خوابم بيايی. 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤

سفری بی چمدان .سفری بی کوله پشتی به مقصد ...............!

اين سفر چمدانی ندارد . کوله پوشتی هم نمی برم . آنجا که من می روم بردن هر چه خاطره است ممنوع ست.جای هيچ کدامتان هم خالی نيست. 

(کاش بدانی که چرا می روم . و کاش بدانی که چقدر حرف نگفته در حنجره ام ماندکه با تو بگوييم ولی ديگر  وقتی نخواهد بود می دانم . و کاش می دانستی چرا هميشه از زير خريدن وب کم فرار می کردم. هيچ وقت ندانستی که بعضی زخمها هم پر رنگند و هم جايشان دير خوب می شود.)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤

برای نيلوفر(۱)

دلم می خواهد برای تو پر رنگ بنويسم . اصلا دلم می خواهد همه متنم را چون برای توست پر رنگ بنويسم . برای تو که از صبح دلت مثل دل کفتر زده است و شماره قرصهای تپش قلبی که خورده ای از دستت در رفته است. برای تو که انگار توی دل هزار هزار تکه ات از صبح رخت شسته اند . دلم می خواهد برای تو بنويسم که همين چند ساعت پيش طاقتت تمام شد و نشستی روی کف سرد و سفيد حمام درست مثل بچه گی ها  چنباتمه زدی و شير آب را تا آخر باز کردی و های های از ته اين دل بی صاحبت زار زدی . برای روز گار خودت . برای آرزو های خودت . برای تنهايی های خودت. برای خلوت سرد و ساکت زندگيت که دارد دوباره آرام آرام می آيد که بخزد توی  اين کوله پشتی که فکر می کردی اينبار برای سفر می بنديش. دوست دارم برای تو بنويسم . دوست دارم از تو بنويسم دوست دارم برای تو که ميان گريه سرت را زير شير آب گرفتی نکند که کسی صدای هق هقت را بشنود بنويسم. ولی نگاه کن . خوب نگاه کن . هيچ وقت اشکهايم اينقدر شور و بزرگ نبو ده اند.

نيلوفر

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

دزدی احساسات مکتوب من

خيره شدم به اين صفحه روشن . درست سه ساعت از نيمه شب گذشته بود .همه نوشته های من بود توی يک صفحه سرد غريبه. نوشته های بيچاره من تنها توی غربت يک صفحه تنگ عجيب بغضشان گرفته بود درست مثل من که خيره شده بودم و مبهوت نگاه می کردم و فکر می کردم که اسم اين کار را چه می توانم بگذارم . دزدی ؟نه ادبی تر سرقت؟ نه بزرگتر  (دزدی احساسات مكتوب من).

من با تمام نوشته هايم دزديده شدم تا خود صبح همين جا کنار نوشته هايم نشستم که احساس تنهايی نکنند .

اين تمام ماجرا بود کسی از اهالی کوچه رندان اين شهر شيشه ای باز هوای آزار دادن من به سرش افتاده  که نمی دانم چرا ؟ اصلا چرا من ؟ چرا اصلا هوای آزار هم به سر داشته باشيم ؟ اينبار كسی آمده است و نوشته های من عكسهای انتخابی من را عينا كپی كرده و در بلاگی با نام (هويت گمشده) در همين پرشين بلاگ خودمان گذاشته است.!!!!!!!!!!! نمی دانم واقعا اينجا اينقدر بی مرز و بی در است كه هر بلايی كه بخواهيم می توانيم به سر احساسات هم بياوريم ؟ 

(آقای سارق  حس  سرقت يك مشت خاطره سرقت بوی دوست داشتن چه لطفی می تواند برای شما داشته باشد ؟ می دانی كارت چقدر تلخ است ؟ همانقدر تلخ كه به قصد دزدی به خا نه ای بروی و فقط آلبوم های آن خانه را ببری . تو چه می دانی كه آن آدمهای ثابت توی آن تصاوير چقدر خاطره اند و يا چقدر عزيز . تو مثل بچه سر راهی هستی كه به دنبال دست و پا كردن گذشته ای هر چند كوتاه برای خود است به دنبال يك مادر جعلی . يك پدر عاريه ای و حتی يك عشق نداشته!

می دانی به خودم افتخار كردم وقتی كه ديدم می توانم برای بی گذشته ای مثل تو گذشته ای باشم كه اينطور به آن می بالی و افتخار می كنی ) صد افسوس  به بد خانه ای پا گذاشته ای و نوشته های بد كسی را گذشته خود كرده اي. كه هر كدام از اين نوشته ها خاطرهايست عزيز برای كسانی كه هستند و اين نوشته ها را پی می گيرند و فرا موش نكن اينجا خانه من است و حريم خانه من جای آدمهای بی گذشته نيست.) پس بار آخرت باشد. اين جمله را فراموش نكن . بار آخرت باشد. 

  

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٤

در ميان اثاثيه تو!

در ميان اثاث در هم ريخته تو نشسته ام . باورت نمی شود خوب می دانم باز هم فکر می کنی اين هم يکی ديگر از بازی های کودکانه من است ؟  ولی چه باورت بشود چه نشود من همان جا وسط جعبه ها و خرت و پرت های تو(اين اسم را تو رويشان گذاشته ای !) نشسته ام و دارم تو را نگاه می کنم و خيره می شوم به سبک شدنت و باز نگاهت می کنم که با چه تلاشی بارت را سبک و سبک تر می کنی . نشسته ام روی همان مبلهای قهوه ای چرمی که هيچ دوستشان ندارم . و خيره شده ام به دستهای تو که با چه فشاری در کارتونها را می بندند! از همان جا از روی همان مبلهای چرمی قهوه ای رنگ که هيچ دوستشان ندارم سيگاری برايت روشن می کنم يکی هم برای خودم اه لا مصب عجب تند است اين سيگارهای بی پير تو! سيگارت همه خاکستر شد بيا. پا می شوم که برايت چای بريزم . توی خانه ای که ده سال چايت را از فلاسک چايی ريخته باشی مزه می دهد يک چای دبش لب سوز! مگر نه؟نگاهت می کنم که با چه حسی سرويس ظرف های چينی را داری دو دسته می کنی يک بشقاب برای اين يک بشقاب برای او و الی آخر . و اين تنها يادگار روزهای زندگی شما چهار نفر است که توی اين سالها باقی مانده و حالا داری تقسيمشان می کنی بين پسرها که يادشان باشد که روزی مادری بود با موهای بلند که می شد شبها موهايش را لای انگشت پيچيدتا خواب به چشمهايت بيايد و روزی پدری بود که توی شلوغی خيابانها توی  همه آن در به دری ها توی هر دو دستش دستهای کوچک پسر ها بود و غمگين از عشقی که ميان اين همه برف او و آن چهار دست کوچک ظريف را رها کرد و رفت و حتی تکه ای از موهايش را نچيد تا آن انگشتهای کوچک شبها بهانه نگيرند . اين چينيها يادگار روزهای خوش با هم بودن است بگذار پسر ها هم بدانند که روزهای خوش هم داشته اند.و حالا تو بعد از اين همه سال داری بار اين همه خاطره را سبک می کنی بار تنها بودنهای بچه گی بار قهر کردنها و رفتن ها و رفتنها و برگشتنها و دستهای سنگين پدر . ياد روزهای توی زير زمين .ياد شبهای گاراژ و بد مستی های دايی.ياد روزهای غيب شدن . ياد تمام شبهای ميله های سرد . ياد روزهای گرم و کثيف شهر ميان راه . و صدای قلبت وقتی که  بعد از همه اينها شبی از شبهای زمستان شايد از پله های هواپيما توی اين کشور ته دنيا پياده شدی و اين آغاز غربت بود و غربتی که هنوز منگنه شده است به آن شناسنامه ای که هرگز عوض نشد . باز هم بگويم ؟ بارت را ببند وقت تنگ است صاحبان جديد خانه هم حتما دارند کارتونهای خالی را پر می کنند .  ميبينی اين روزها همه دارند بارشان را می بندند.حتی آن مار سياه بزرگ که آن پايين خانه دارد.همان مار خانگی که ده سال احساست را بلعيد. دستت را به من بده بيا بيا خستگی در کن بيا عزيز دل. اصلا بيا مثل  همان وقتها که  يکهو غيب می شدی با هم غيب شويم ديگر تمام شد اگر تقاصی هم بايد می دادی داده ای ديگر تمام شد اين جعبه چطور است برای غيب شدن بيا!!!بيا که هنوز قصه ات تمام نشده قول می دهم باز هم از خودت برايت بگويم اگر که بخواهی !!!!!!!!!!!
(عکس از تينا چينی چيان)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤

تصوير ساده از دست دادن!

تصوير ساده از دست دادن را وقتی لمس کردم که سرم را بالا گرفتم و توی آيينه صورتم را ديدم. صورتم بدون آن موهای نرم و سياه که گوشهايم را می پو شاند. ديگر مويی در کار نبود موها دسته دسته می ريخت روی شانه هايم و بعد کف حمام که يکهو پر شد از دسته های سياه موهای من که لا به لايش تارهای نقره ای بود. گفت : غصه می خوری؟ گفتم : صدای نوار را بلند تر کن. گفت: زود بلند ميشه . گفتم : می خوام موزيک گوش کنم. و موها با صدای موسيقی می رقصيدند و پايين می ريختند.و سرم هی سبک می شد و هی سبکتر. و چشمهايم را محکم روی هم فشاردادم و پرسيدم به اين مدل ميگن نمره چند؟ صدايش از دور آمد که می گفت :سه صفر.

((اين يک قصه نيست. تمام نوشته بالا مو به مو برای من اتفاق افتاده است.)) 

                                                                (جنسيت گمشده بدون مو)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

ميان آيينه ها و چشمهای بيقرار من!

ميان ازدحام جمعيت ميان هياهوی دستهای دراز شده برای گرفتن نيازی که نمی دانی چيست و تا حالا کجای دلت جايش داده بودی و ميان بوی گلاب و ميان صدای هق هق گريه ها و التماسها و چشمهای ملتهب از گريه . سرم را که بالا گرفتم همه اش آينه بود و ميان آن همه آينه فقط چشمهای سياه و به غربت نشسته تو بود که زل زده بود توی نی نی چشمهای سياه پر آب من.

به ضريح نقره ايش از دور نگاه کردم.گفتم سلام.قبل از اين که بيام پيشت همه می گفتن هر کسی بار اول که بياد پيشت هر چی که دلش می خواد بهش میدی. حالا راسته؟ اگه راسته اين چشمهايی که توی اين آيينه ها جا خوش کرده به من برسون. من اين چشمها رو می خوام.

مستقيم نگاهش کردم درست مثل بچه کوچيکهايی که پرو پرو زل می زنن به چشمهای آدم بزرگها و با چشمهای خيس بلند بلند گفتم :من فقط اين چشمها رو می خوام.شنيدی ؟همين ها رو.نمی دونم توی اون هياهو ما بين اون ضجه ها و گريه ها صدای منو شنيدی يا نه؟

ولی باور کن من داد زدم من ازت خواستم با تمام قلبم ازت خواستم .

آره من .همين من سر شاه چراغ داد زدم فکر کردم شايد اينجوری ديگه حتما بشنوه!بعد دستمو بردم بالا و گفتم ببين من اين چشمها رو ميگما!

وقتی که گل ضريحشو گرفتم توی دستم انگار که داغ داغ بود. انگار که خودش دست کشيده بود روش. سرمو که گذاشتم رو اون ضريح نقره ای گفتم يه کاری کن باورم بشه يه کاری کن باورم بشه که توی اون اتاقکی و داری حرفامو گوش ميکنی. بعدش يهو اشکام ريخت پايين.انگار که چشمام منتظر بودن سرمو بچسبونم به ضريح تو تا صدای هق هقمو خوب باور کنی و بعد چشام شد دو تا رود خونه که نمی دونم به کجا می رسيد به کجا؟؟؟؟ولی می دونم دو تا رودخونه بودند که اول بهار پر آب شده بودند.

( تو که باورت می شه به عشق چشمهای تو رودخونه هام پر آب شدندو من  چشمهای پر از غربت تو رو توی آب و آيينه ديدم)

 شيراز بهار ۱۳۸۴

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤

حکايت يک دل تب دار!

نمی دانم اين قصه از کجا شروع شد  قصه قلب من و عشق تو قصه قلب تو تب کردن قلب من قصه دل دادنهای شبانه . قصه غصه هايمان که گفتيم و می گوييم و می گوييم . قصه دل واپسيهای شبانه مان از نرسيدن اين دو دست دور از هم . و قصه گريه ها و هق هق هايمان . چقدر دوستت دارم . چقدر حضورت را احساس می کنم . چقدر به دل من نزديکی آنقدر که می توانی لبت را رويش بگذاری و مثل هميشه آرام بگويی که چقدر دوستت می دارم.ميدانی گاهی گفتن اين احساسات عجيب سخت می شود  دل آدم تند تند می زند . گلوی آدم خشک می شود  تا اين حس عجيب به زبان متولد شود . ولی حالا که من هستم و اين حضور گرم تو که فقط تو می دانی يعنی چه اين دل تب کرده ام می خواهد که بدانی که تا کجا دوستت دارم نه تا کجا عاشقت هستم . اين حس قشنگ محبت داشتن به تو اين حس عزيز احترام گذاشتن به تو  و اين حس قوی تحسين تو ثانيه ی از کنار ذهن من نمی رود هر صبح با من بيدار می شود . يا که نه هر صبح که چشم باز می کنم اولين کسی که کنار تخت من نشسته و مرا با مهر نگاه می کند تو هستی و خوب می دانم خوب می دانم روزی که با تو شروع شود بهترين روز است عزيز دل.

 

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ فروردین ،۱۳۸٤

هيچ می دانی دلم با تو بهاری شده است؟

اين نوشته را فقط برای تو نوشته ام اين نوشته را با يک لبخند تلخ از دوری تو فقط برای تو نوشته ام. هيچ می دانی برای چه برايت می نويسم برای تمام عشقی که تو به من دادی و می دهی برای تمام آرزو های لطيفی که تو به من برشان گرداندی و در من چه قشنگ ته نشين شد. برای دستهايت که چه گرمند و چه بی دريغ يخهای دل مرا آرام آرام آب کردند. فقط برای تو می نويسم که واقعيت را به خيال بافتی و اين بافته حرير درست مثل گياه عشقه به تمام تن زخمی من پيچيد و زخمهايم چه بی درد شدند و از خا طرم رفتند. برای همين لبخندی که تو به من دادی برای تمام لحظه های قشنگ و لطيف با هم بودنمان و برای اين عشق اين عشق که توی تنم ريشه دوانده من برای تو می نويسم فقط برای تو می نويسم عزيز دل .........

                                              بهارت قشنگ

(تصوير از روشن هوشمند)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳

باز از نو دوباره له شدن

و من هر بار محکم تر از بار قبل با سر به ديوار اين زندگی می خورم . نگاهم که کنی می بينی درست همينجا همينحا گوشه پلک راستم است که عجب می زند . انگشتانم را روی پوست صورتت می گذارم خودت را عقب می کشی . چی شد يخ کردی ؟ پس منرا چه می گويی گه با اين سرما تمام زمستان و گاهی هم تابستان را سر می کنم. چی لباس گرم؟ مگر نمی بينی اين يک اين دو اين سه اين..........! هه دارم خو می گيرم با فضا با اين آدمهايی که اينجا برايشان عين پارک است و گاهی می آيند به هوای قدم زدن شبانه ! او که آنجا نشسته را می گويی ؟ او منم ديگر . خود خودم که نه او همان تنهايم است که شبها می آورمش اينجا تا نفسی بکشد . خودش می گويد که شبها را بيشتر دوست دارد. می بينی از وقتی که آمديم همان جا نشسته و زل زده به اين ديوار روبرو می گويد روحش را مچاله کرده اند . تو می دانی يعنی چه؟ می گويد دوباره له شده است.می گويد از اين همه معلق ماندن  از اين همه ميان زمين و آسمان دست و پا زدن و نرسيدن و نرسيدن خسته است. از اين دوستت دارم های مصرف شده از خداحافظ های سريع و رفتن ها و رفتن ها یی به يک چشم بر هم زدن دلگير است . مطمئن باش دارد به مردن و فقط مردن فکر می کند. راست می گوييد بدون تنهای من هم اين دنيا باز هم دنياست. راستی زورت می رسد احساس تنهايی مرا که مچاله شده تا نرفته ای درست کنی يا تو هم کارهايت مانده و همين قدر وقت داشتی ؟ باشه ممنون متوجه ام !!!!!!!!!۱شايد باز هم همديگر را ديديم .شايد......................

(تصوير از کامران عدل)  

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ،۱۳۸۳

برای تو که اينقدر راحت می توانی از روی زمين بپری

از اينجا که نشستم تا اون پنجره های سر تا سری که رو به حياط پشتی باز می شه دو قدم بزرگ که بردارم می رسم آنوقت است که می توانم روی شيشه (ها) کنم و هی پشت سر هم اسم تو را با انگشتم بنويسم و باز هی بنويسم و ديگر هيچ از اين همه پنجره که رو به خلوت من باز می شود نترسم . می دانی عشق شجاعم می کند!می بينی؟بعد دوباره می آيم رو به همين شيشه سفيد می نشينم و به اسم تو که خاموش است نگاه می کنم و عشق دل نازکم می کند . می بينی ؟و چشمهايم  عجيب می سوزند.بعد هی تند و تند نوشته های آخرت را می خوانم دوباره وسه باره و باز هم می خوانم  و هيچ خسته نمی شوم.و دلم از نبودنت عجيب می گيرد. عجيب!

بعد فکر می کنم تو که اينقدر راحت می توانی از روی زمين بپری و توی آسمان برفی  بروی و بروی و  .....  پس اين همه مدت  بالهايت را کجا مخفی کرده بودی که من نديدمشان؟؟ عشق تخيلم را بزرگ تر کرده است می بينی؟

يادم رفت وقت رفتن بگويم آن بالا که رسيدی به ابرها و برفها سلام  مرا برسان و بگو  کسی آن پايين آن دورها توی اتاق کوچکش نشسته که از عشق ديوانه شده است!!!عشق مجنونم می کند می بينی؟؟؟؟؟

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸۳