﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>جنسیت گمشده</title>
    <description>jensiyat-e-gomshodeh's description</description>
    <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>جنسیت گمشده </managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 27 Nov 2007 05:50:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>اسباب کشی</title>
      <description>&lt;strong&gt;&lt;font size="4"&gt;بلاخره من هم اسباب کشی کردم و پیچیدم تو کوچه دات کامها این خونه با تمام خاطره هاش همینجوری می مونه با تمام خنده ها و گریه های از ته دلش جنسیت گمشده همین جا می مونه تا اطلسیهای خیس بشن دیوار بلند نوشته هام از همتون که اومدید و سر زدید و پیغامی به یادگار نوشتید ممنونم از همه اونهایی که دل واپس شدن معذرت می خوام و آرزو می کنم با اطلسیهای خیس همون قدر رفیق بشین که جنسیت گمشده جا تو دلتون باز کرد آدرس جدید من &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://www.atlasihaa.com/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size="4"&gt;http://www.atlasihaa.com&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size="4"&gt;منتظرتون هستم &lt;img hspace="0" src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/CYP/CYP0101529_P.JPG" align="bottom" border="0" /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/146</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706786</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706786</guid>
      <pubDate>Tue, 27 Nov 2007 05:50:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>۳۴ ساله می شوم</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img hspace="0" src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/SIP/SIP1018742_P.JPG" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;۵ ساله می شوم با دستی شکسته وبال گردن از شیطنت از پله ها پرت شده بودم .۷ ساله می شوم با دندانهای یک در میان افتاده که وقتی می خندم صورت مخاطب را غرق خنده می کند . ۱۰ ساله می شوم می دوم توی شن ریز پارک فرح باران می آید من زیر باران چرخ می خورم و غش غش می خندم .۱۵ ساله می شوم  توی پارکینگ ساختمان دوچرخه سواری می کنم باد می پیچد میان روسری نخیم و من کیف می کنم ۱۸ ساله می شوم عاشق می شوم صورتم گل می اندازد با اولین بوسه توی چشمهایش زل می زنم و می گویم عشق که می گویند همین جوریست؟ ۲۰ ساله می شوم کتاب می خوانم نه کتابها را می جوم بی وقفه فقط می خوانم .۲۱ ساله می شوم عشق بزرگ بر سرم آوار می شود دیگر نه شب شب است و نه روز روز دل و دین داده ام . ۲۸ ساله می شوم او دیگر نیست منم و شب که شب است و روز که روز است هوای رفتن در سر دارم راه طوانی و جوابی منفی و یک دهن کجی به دنیا ، عروس می شوم با لباس سفید عروسی و با توری که به زمین می کشید . ۳۰ ساله می شوم افسرده با مشتی قرص آرام بخش توی حلقومم بار دیگر عشق می آید نرم نرمک با طنازی دوباره ۲۱ ساله شده ام نه شب شب است نه روز روز .۳۲ ساله می شوم مشتی به صورتم کوبیده می شود که هوش را از سرم می پراند دندانم خرد می شود توی حلقم ولی اما عشق آتش می کشد زبانه می کشد می سوزاند  داغ می کند و من دیگر بیم رسوایی به سر ندارم و حالا فردا ۳۴ ساله می شوم افسرده با مشتی قرص توی حلقومم تنها بی عشق،| کتاب خوانده ام به اندازه همه روزهای این ۳۴ سال درس خوانده ام  هنر خوانده ام به اندازه که باید، ولی هنوز نمی دانم هنر عشق چه بود! هنوز پی دری می گردم که کسی پشت آن چشم گذاشته باشد . هنوز هم از تنهایی سردم می شود . هنوز هم یاد نگرفته ام آدمها را از زندگیم حذف کنم هنوز هم منتظرم هنوز هم سیگار می کشم هنوز هم تا گلو مشروب می خورم که یادم برود کجا بوده ام چه ها دیده ام چه ها کشیده ام و چقدر همیشه تنها بوده ام و هیچ کس پشت هیج دری چشم نگذاشته بود  .و هنوز در میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت می دوم .  ۳۴ ساله شدم.....................تمام!!!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/145</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706785</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706785</guid>
      <pubDate>Tue, 07 Aug 2007 10:06:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای نیلوفری که من می شناختم برای تولد ۳۴ سالگیش</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img hspace="0" src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/GSP/GSP0001315_P.JPG" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب است کسی باشد که بخواهی برایش بگویی، خوب است اگر به وقت حضورش دست ندهد ، باشد که برایش بنویسی خوب است که داشته باشی دلش را و جای خالی در ظرف به لب آمده حوصله را که بنویسی ،حتی اگر نخواند ! اگر نباشد که بخواند ، اگر نخواهد که بخواند . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خوب است اگر باشد که بخواهی ادای رفتن را برایش در بیاوری. بخواهی تنها باشی اما بدانی که این خلوت است و پوسته اش نازک . بدانی که گاه گاه دست می دهد و با نرم نرمک آمدنش این نازک چینی شکستنی است ،....و خوب نیست که از خودت به خودت فرار کنی ...و خسته باشی و خسته ... خسته شوی و از خسته شدن به تنگ بیایی. از به تنگ آمدن خسته شوی و از خسته شدن خسته .....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بد است که بنویسی و ندانی که خواهد خواندشان و بد است که خودت را پشت خودت ببینی ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که فصلها بیایند و تو پاییز بمانی ،که فصلها بروند و تو زمستان مانده باشی . بد است که آیینه ات دود سیگارت باشد و دود سیگارت رفیقت . بد است که رفیقت را در دکه ها بفروشند و رفیقت را از دکه ها طلب کنی و بد است که بفهمی چه تنهایی . بد است که عاشق کسی بشوی که در دورتر مرده یا دیرتر به دنیا خواهد آمد . بد است که عاشق کسی بشوی که نیامده و نخواهد آمد ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;....و نوشتن ،چقدر خوب است ،.. چه خوب است نوشتن اگر تنها باشی ،اگر بدانی که عاشق کسی شده ای که نبوده یا ندیدی اش . چقدر خوب است تنهایی صفحات و خالی بودنشان وقتی روی خطی بنویسی فریاد و تا هر وقت که بخواهی صدایش کش بیاید - که بنویسی فرهاد و فرهاد باشی ،بی نیاز از سند و شناسنامه که بنویسی عاشق و عاشق باشی فارغ از نگرانیهای مادر برای گودی زیر چشم و ریش نتراشیده .... که بنویسی دولت خواب و در بیداری رویای رفتن را ببینی، که بنویسی &lt;strong&gt;((من می روم و بگویی که نه و قلم بگیری رویش را و زیرش بنویسی من می روم جایز نیست من رفتم .))&lt;/strong&gt; همین!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پدرام بهروزی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;۱۴ مرداد ۱۳۸۶&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/144</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706784</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706784</guid>
      <pubDate>Mon, 06 Aug 2007 10:22:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>با فلانی</title>
      <description>هی فلانی چقدر با  تو حرف دارم. هی فلانی چقدر درد دارم .هی فلانی چقدر مشت به جایی نگوبیده توی دستهایم گره خورده و جا مانده .هی فلانی چقدر اینجا سرد بود وقتی من زار می زدم. هی فلانی چقدر اینجا سرد است وقتی خداحافظی روی لبهایم می ماسد. هی فلانی چقدر از اینجا تا خود یک دوستت دارم ساده فاصله است .چقدر پیراهن بنفشم تنهاست وقتی سراغ دوستت دارم را روی کلیدهای تلفن جستجو می کنم.هی فلانی  چقدر سراغ یک مهربانی ساده را از بوقهای ممتد تلفن گرفتم .هی فلانی  چقدر شماره ها را روی این کاغذهای کاهی کنار دستم با شوق نوشتم و با حرص خط زدم .هی فلانی  چقدر هوای این اتاق بوی نیامدن می دهد بوی بیقرار حرفی نزده .هی فلانی  چقدر دلم شور آدمهای در راه مانده را زد ! و آنها به خانه هایشان رسیدند و گفتند هی فلانی چه بیکاری که دلت شور ما را می زده و من امروز دیگر می دانم آنکه در راه مانده بلاخره یا خودش می آید یا خبرش و هی فلانی در هر صورتش تو هیچ کجای هیچ رابطه ای نایستاده ای که کسی حتی خبری به تو بدهد . هی فلانی پشت هیچستانی سالهاست که پشت هیچستان جا مانده ای.هی فلانی چقدر سوء تفاهم توی صورت احساست بود که کسی نفهمید احساست چه بزرگ است که کسی نفهمید احساست توی حجم زمان جا نمی گیرد . هی فلانی چقدر جای بوسه روی لبهایت کم رنگ شده چقدر این همه سفیدی با سماجت از زیر رنگ زیتونی موهایت بیرون می زند .هی فلانی چقدر دستهایت از حجم تن کسی تهیست. هی فلانی چقدر دلت پیر شد و تاب دل دل ساده روزهای اول آشنایی را ندارد . هی فلانی چقدر دلت می خواهد تو به دلی بگویی ف و او  خودش تا فرحزاد برود . هی فلانی چقدر گلویت خراشید از بس ضجه زدی بر گور عشقی خالی از رگ و ریشه . هی فلانی چقدر تحقیر شده ای برای جمله ساده دوستت دارم . هی فلانی اصلا چیزی هنوز از تو مانده است؟ هی فلانی چقدر غریبی....................غریب</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/143</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706783</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706783</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Jul 2007 17:05:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>راز</title>
      <description>راز غریبیست این دوست داشتن لا کردار درست همان وقت که همه درهایش را بسته می بینی به کرشمه ای باز می شود و قصه با بارانی از دوستت دارمهای من دوباره جان می گیرد تنش رنجور است کمی مدارا کن ای آمده از پشت قصه ها . نیلوفر</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/142</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706782</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706782</guid>
      <pubDate>Sun, 22 Jul 2007 17:04:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>پانچ</title>
      <description>درست بنشین روبه رویم می بینی که از توی سینه درت آورده ام که دو کلام حرف حساب با هم بزنیم همین . این بار گند زدی نه که هر بار نزده بودی ولی این بار له تر شدی خودت را گذاشتی لای دستگاه پانچ و بیوقفه هی سوراخ کردی هی سوراخ کردی و دلت بد جوری سوخت . دلت هوای همان چند شبی را می کند که آرام خوابیدی که توی خواب خندیدی . که خوش بودی که سرت لای ابرها بود دردت گرفت چشمت کور . داغ شدی دندت نرم . له شدی باز هم چشمت کور می خواستی نیایی توی دستهای من بنشینی و بگذاری له ات کنند و بعد بی تفاوت بروند دنبال زندگیشان . ویران می خواستنت ویران تر شدی !  عصبانیم حالم از تو که تو سینه ام تاپ تاپ می کنی بهم می خورد</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/141</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706781</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706781</guid>
      <pubDate>Thu, 19 Jul 2007 08:37:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شوخی</title>
      <description>&lt;p&gt;من می دانم که همه چیز یک شوخی ساده بود تو یکهو  دلت خواست سر به سر من بگذاری و حرفهای قشنگ قشنگ بزنی من هم که مرده حرفهای قشنگم افتادم توی توری که نخهایش خیلی پوسیده بود و باز با مغز افتادم پائین و کمر عشق شکست ! فکر کنم کار قشنگی نکردی . شوخی کردی می دانم وگرنه تو آدم محترمی هستی شوخی بود همین!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/140</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706780</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706780</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Jul 2007 18:33:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>برای تکه ای از بهشت  برای مینو</title>
      <description>رادیو مادر جان روشن است تو توی جایت ول می خوری صدای قل قل سماور می آید پتوی سنگین را بالاتر می کشی می خزی زیر آن و ساعتی بعد لقمه های بزرگ مادر جان و نون بربری داغ و شیرینی چایی که می چسبد به گوشت تنت . و مدرسه! &lt;p /&gt;&lt;p&gt;دو گیس بافته ات با روبانهای سفید که سفت پاپیون کرده ای پایینشان روپوش خاکستری پر چین با یک جفت جوراب سفید که مثل برف برق می زند با آن کفشهای ورنیت. چقدر خوشگل بودی با آن دو چشم سیاه مثل زغالت چقدر لپهایت سفید و سفت بود . و چقدر عزیز مدرسه بودی دختر قشنگ آقا جان مینوی آقا جان .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;معلم که شروع کرد به ویلون زدن بهشت من تو پا شدی و شروع کردی به رقصیدن آنقدر گرم رقصیدن بودی که هیچ نفهمیدی صدای ساز کی قطع شد کلاش کی ساکت شد و معلم کی با آرشه تو را نشانه گرفت که : بیرون زود باش برو بیرون و تو خنده روی لبهای سرخ قلوه ایت ماسید و رفتی بیرون تا هفته ای دیگر که معلم به ناز شاگرد خاطی را به کلاس آورد و تو شدی تک خوان سرود مدرسه . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهشت من عزیز کرده آقا جان چقدر دستهایت قشنگ بودند و چه نرم وقتی که قشنگترین لباس عروسی دنیا را تنت کردی و دوباره رقصیدی ولی این بار کسی از کلاس بیرونت نکرد رقصیدی و رقصیدی و توی دهانت چقدر مزه نقل می داد . خنده ات چه قشنگ بود .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نگاهت می کنم که توی ایوان ایستاده ای و غم لباس سیاهی شده است غالب تنت و آرام آرام اشک می ریزی دلت برای آقا جانت یک ذره شده است و این غم در و جودت ته نشین شد و دور چشمهای ملوست پر از چین شد  مینوی من دیگر بابا جان رفته بود توی قصه ها . و غصه تو شد غصه همه عالم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهشت من دختر مجله های کیهان بچه ها دختر قشنگ چهارم آبان مونس پدر. مادر برادرهای کوچک. درمان مادر. مهربان من با آن دو چشم بی نظیر که همیشه نم اشکی لب لب تاقچه اش جا مانده هیچ کجا نرو بمان من هنوز رخت عروسکهایم را نشسته ام  هنوز دلم آن قالیچه کوچک لب حوض را می خواهد وعاشق چشمهای مرطوبت هستم هر سال اول مهر که آرزو می کنی کاش ما هنوز کلاس اول بودیم و معصوم با لثه های باد کرده و خنده های خالی از دندان عاشقت هستم تو را که دلت می خواست من دکتر شوم که نشدم و خیلی چیزهای دیگر که نشدم . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهشت من بخند خنده هایت را دوست دارم وقتی که ریسه می روی.تازه می فهمم خانه روح دارد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;                                                                                        نیلوفر&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/139</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706779</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706779</guid>
      <pubDate>Sat, 07 Jul 2007 06:50:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بالهای بی صاحب</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img hspace="0" src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/CBP/CBP1024552_P.JPG" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از آن بالا افتادی پایین آن هم با چه سرعتی . نقش زمین شدی . زمینی شدی . دیگر قدیس نبودی بالهایت را خدای من کند و نقش زمینت کرد .بد جوری زمینی شدی &lt;strong&gt;رفیق قدیس&lt;/strong&gt; .۶ بار برای خودم و این خانومها و آقایان محترم تکرار کردم که دیگر نیستی و هرگز به این دنیای مجازی پا نمی گذاری صمیمی تر ها دلداری دادند غریبه ترها غرولند کردند که رفت که رفت به جهنم. بعضی هم سینه برایت چاک دادند که ......و اسمشان را خودشان گذاشتند فضول. و اما باد خبر تو را هم از میان همین شیشه همیشه روشن دنیای مجازی آورد نمرده بودی می دانستم نزدیکترین آدم زندگیت حالت را گفته بود که خوب است که بودی خوب بودی و حیف که بودی تورا تا آخر عمر مرده به خاطر می آورم . بی بال بی پر پرواز. توی دلم هری فرو ریخت وقتی که نقش زمین شدی آمدم بالای سرت ولی مرده بودی نه زمینی شده بودی تمام شده بودی له شده بودی و چشمهای سرمه ایت باز مانده بود به آسفالت خیابان. &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/138</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706778</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706778</guid>
      <pubDate>Thu, 21 Jun 2007 15:56:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دخترک</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img hspace="0" src="http://images.veer.com/IMG/PIMG/AYP/AYP0602282_P.JPG" align="baseline" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر بازی کردیم (دختره اینجا نشسته زاری میکنه.......)خسته شدم از بازی دختره اینحا نشسته زاری می کنه دلم پله های حیاط مادر جان را می خواهد با همان پیچکی که گلهای خوشه ای بنفش می داد . دختره آنوقتها انجا می نشست ولی زاری نمی کرد دلم هوای یک بادکنک قرمز کرده . قول شرف که اگر از دستم در برود باز هم دختره زاری نکند . دختره این روزها خیلی کتاب می خواند دیگر باید عینک بزند تا کتاب بخواند . گاهی هم سیگار می کشد . اغلب خودش را به خواب می زند . زیاد قهوه می خورد و حالش از هر چه غذاست بهم می خورد شکلات تلخ را روی زبان می گذارد و به باد فکر می کند که حالا دارد می پیجد توی خانه خالی مادر جان از پنجره به کوچه نکاه می کند به البرز خیره می شود از پشت شیشه عینک زاری می کند و یاد دستهای چاق دخترکی می افتد که تنهایی چشم می گذاشت تنهایی می نشست زاری می کرد و تنهایی بزرگ می شد و دود سیگار را بیرون می دهد و مچاله می شود کنار پنجره و دلش دو تا دست چاق می خواهد که دستش را بگیرند و دخترک برای نداشته هایش سخت زاری می کند .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jensiyat-e-gomshodeh.persianblog.ir/post/137</link>
      <author>جنسیت گمشده </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=292427&amp;postID=4706777</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-292427.post-4706777</guid>
      <pubDate>Thu, 31 May 2007 09:18:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
