(اولين حکايت آدمهای اين کوچه بن بست!)
وقتی که تو آمدی تازه سر شب بود و اين کوچه پر از آدم شلوغ پر رفت و آمد .و من که تازه به اين شهر آمده بودم تازه به اين کوچه آمده بودم متعجب ايستاده بودم دم پنجره اناقم و به اين هياهو نگاه می کردم به ساکنين اين کوچه بلند !!! و به خانه های جور واجورشان و به صدای غش غش خنده ايکه از يک خانه می آمد و به صدای بلند هق هق گر يه ای که از پنجره باز خانه همسايه ای می آمد . نگاه می کر دم به نقاشی که دم خانه اش نشسته بود طرح می زد به عکاسی که از بالای ايوان خانه اش عکس می گرفت . به عاشقی که مست کر ده بود و می خواست خودش را از پشت بام خانه اش پرت کند . به بچه مدرسه ای که فردا امتحان جبر داشت و دور از چشم مادرش به خلوت خانه تنهاييهايش آمده بود به قصد سر کشی. و به تو که آن پايين کنار در باغ سبزت ايستاده بودی مست مست و کوچه باغی می خواندی! و از زير چشم به تک به تک مونث های اين کوچه بن بست که هيچ راه در روی هم نداشت نظر ی می انداختی و شعری حواله اش می کردی.و کاش من هم مثل بقه آنقدر گرگ شده بودم که به کرشمه ای فقط برايت گوشه چشمی نازک کنم و بگذرم.
((از اين تاريخ به بعد تمام نوشته هايی که در اين بلاگ نوشته می شود عينا در آدرسhttp://jensiyat-e-gomshodeh.blogsky.com/هم خواهد بود.))
((از اين تاريخ به بعد تمام نوشته هايی که در اين بلاگ نوشته می شود عينا در آدرسhttp://jensiyat-e-gomshodeh.blogsky.com/هم خواهد بود.))
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:٢٧ ب.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢
تگ ها :
وبلاگ ، پرشین بلاگ
نظرات ()
