تو از من يک فاحشه ساختي به همين سادگي

کاش با اولين ترديدي که توي صدايت حس کرده بودم خداحافظي مي کردم .کاش هيچ کداممان هيچ وقت روي آي دي هم کليک نمي کرديم. کاش هيچوقت صداي هم را نميشنيديم. کاش هيچوقت تا صبح با هم حرف نمي زديم. کاش هيچوقت با هم مهربان نمي شديم کاش با همان اتفاق اول فاتحه مرا مي خواندي مثل حالا ! کاش حتي هيچ  کداممان براي آن ديگري فاتحه هم نمي خوانديم .کاش هيچوقت نمي ديدمت . کاش هيچوقت نمي گذاشتم که محکم بغلم کني . کاش هيچوقت براي کارهاي کرده و نکرده ات نمي بخشيدمت درست مثل تو! کاش تا صبح خروس خوان برايت حرف نمي زدم . کاش سفره دل بي صاحابم را وسط اتاق پهن نميکردم که امروز چوب همه چيز را با هم بخورم. کاش با اولين خيانتت دورت را يک خط قرمز مي کشيدم تا امروز تو همين کار را با من نکني ! تازه کدام خيانت ؟ کاش با اولين جواب ندادن به تلفنم من هم دل بي صاحابم را زير خاک مي کردم و خلاص تا کار به اينجا که امروز هستيم نکشد .کاش با اولين ميرومت با اولين ديگر مرا نخواهي ديد قهقه ميزدم که به درک .کاش با اولين توهيني که کرده بودي چشمهاي کور شده ام را نمي بستم. کاش با اولين بي تفاوت بودنت مثل زنهاي ديگر غش غش خنده را سر مي دادم و مي گفتم به جهنم. کاش لال مي شدم و جمله بيا از اول شروع کنيم را هيچوقت نمگفتم. کاش بار اول که دهنت را باز کردي و توي لفافه گفتي فاحشه.گوشهايم را به کري نميزدم. کاش روزي که از يکي شدن حرف زدي هرهر مي زدم به خنده تا حالت جا بيايد و حرفهاي گنده گنده تحويلم ندهي که فقط يک مشت شعار بود و بس براي ارضاع کنجکاويهاي بي شمار تو.کاش با اولين گريه ام از بي کسي و فقط شنيدن يک اوهوم ساده از تو روي اسمت يک ضربدر قرمز مي کشيدم. کاش بي معرفت بودم و توي روزهاي بي کسيت لبخند مليحي مي زدم  و توي دلم مي گفتم مشکل خودش است به من چه مربوط  تا امروز توي روزهاي بي کسيم عينا تو همين لبخند مليح را تحويلم ندهي. کاش توي روزهاي بي کسيت آتشي مي شدم و مي پاشيدم روي بي کسيت درست مثل کبريت روشني که تو به روي بي کسي من پرت کردي  کاش توي روزهاي تنهاييت با تمام بدبختيهايم که تو آن موقع از هيچ کدامشان ذزه اي خبر نداشتي ديواري  نمي شدم پشت سرت تا تکه ات را به تن کتک خورده من بدهي . کاش حداقل يک روز فقط يک روز توي آن روزها تنهايت مي گذاشتم تا امروز چشمهايت را نبندي و فاحشه خطابم نکني .درست گفتي من همانم که تو مي گويي همانم که تو فکر مي کني و با حرف نزدنت با زبان بي زباني مي گويي . ديگر صورتم شبيه دخترکان ۱۴ساله معصوم نيست .مگر نه؟ وقتي که فهميدم ماجرا چيست شبيه هماني شدم که توي فکرت از ديروز تا امروز ساختي. تو مرا ساختي من همان نيلوفرک تنها بودم که از دار دنيا همين خانه کوچک سياه سر پناهم بود و بس با صدها کتاب از جان عزيز تر همين!  تو از من آن چيزي را ساختي که آنقدر کثيف و تهوع آور بود که حتي نخواستي صدايش را بشنوي. مهم نيست .  براي تو مهم اين بود که خيلي چيزهايي را که تجربه نکرده بودي را تجربه کني ولي متاسفم که اين تجربه اي به ظاهر شيرين را با يک فاحشه تجربه کردي. ديگر حتي نخ باريکي ميان ما باقي نگذاشتي هر آنچه مي خواستي با حرفهايت با بي توجهيهايت با شک هاي بي پايانت با قهر کردنهاي مداومت و چک کردنهاي دائميت به لجن کشيدي.تو استاد خوبي بوديکه توانستي از يک احساس ساده از يک تخيل بچه گانه با شکهاي دائمت با کنترلهاي گاه و بي گاهت من امروز را بسازي که مي گويي و ايمان داري که هستم .مي خواهي تکرار کنم که تو از من چه ساختي يک فاحشه
( آنقدرخوب مي شناسمت که مي دانم الان توي دلت به زبان سرخ من هزار بد و بي راه مي گويي چون کلمه مگو را آوردم ميان بلاگم و مردم چه مي گويند؟ راستي مردم چه مي گويند ؟ مردم اصلا مي دانند که ماجرا چيست که چيزي بگويند؟ بر فرضم که بگويند اين عروسک قشنگ را تو ساختي پس به اندازه خواندن اين تکه نازنين که به کثافت نويسنده اش آغشته شده تحمل کن و بدان راه خوبي به من آموختي. دنيا کوچکتر از آن است که فکرش را بکني من با پولهاي بي شمارم که با راهنماييکه از تو گرفته ام  کسب خواهم کرد از اينجا مي روم و شايد روزي به هم برسيم هر چند دور و يا دير آنقدر دير که ديگر حتي نقشي از آن صورت معصوم ۱۴ ساله يا حتي ۳۲ ساله توي صورت آن لکاته پير نمانده باشد تا حتي او را بشناسي ولي مطمئن باش اين چشم و دل صاحب مرده تا صد سال ديگر استادش را فراموش نمي کند.برو زندگيت را بکن و وجدانت آسوده باشد (نيلوفرک. عزيز دلي که خيلي از تو آموخت لا مصب بي دين)

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٤