يک چيز مبهم!

نيلوفرم سلام:
ميبينی باز هم فقط برای دل کوچک خودمان دارم پر رنگ می نويسم برای دل کو چک خودمان که ضربانش ۱۱۰ بود . همين حالا ضربانش را اندازه گرفتم!
همه چيز انگار توی يک مه غليظ و چسبناک گير افتاده است همه چيز اين زندگی حتی دوست داشتن هايش. حتی مهربانيهايش . کسی می داند آن يخ دون فلزی مادر جان آلان کجاست می خواهم بروم پشتش مچاله بشوم پاهايم را بغل کنم سرم را بگذارم روی زانوهايم و يک دل سير خوب گريه کنم . درست مثل همين امروز صبح که همين جا روی همين صندلی که من و تو چه از ته دل و بلند بلند تا دلمان خواست گريه کرديم. و ضربان اين قلب بی صاحبمان رسيد به ۱۱۰.
انگار همه چيز مهو است همه چيز سايه است همه چيز دارد توی فضا مثل دود به آسمان هفتم می رود . انگار که همه چيز دارد بخار می شود يک بخار چسبناک که می آيد همين جا روی لبهای من جا خشک ميکند مثل وقتهايی که هر دومون تب می کنيم اين روزها هم انگار تب داريم هر دويمان را می گويم نيلوفرک .
اين روزها دوباره توی جان کندنمان برای خواب شبانه بغلت می کنم . سرت را توی سينه ام می گيرم حرف می زنم حرف می زنم تا اين تپش قلب لعنتی دست از سرمان بردارد و چشمهايت آرام بگيرد. نيلوفرک بيا فکر نکنيم بيا فکر نکنيم دوست داری دوباره توی اين خانه ساکت تنها از ته دل گريه کنيم؟ دوست داری؟ دوست داری برويم توی کوچه باغهای شمران تنهايی با هم قدم بزنيم؟ عينک آفتابيمان را به چشم بزنيم و راه برويم و گريه کنيم؟ دلت چه می خواهد عزيز دل دلت چه می خواهد ؟ به من بگو بی گفتگو هر چه که تو بگويی بی سوال بی جواب بی دلهوره هر چه که تو بگويی.
بيا هر دويمان سايه شويم بگرديم يک جايی را مثل پشت يخ دان مادر جان پيدا کنيم که کسی نتواند پيدايمان کند. بی منت هم را بغل کنيم.و دلمان شور هيچ چيز را نزند.بيا بگرديم جايی را پيدا کنيم!
( تصوير از سوسن زاهدی)
نظرات ()
