باز از نو دوباره له شدن

و من هر بار محکم تر از بار قبل با سر به ديوار اين زندگی می خورم . نگاهم که کنی می بينی درست همينجا همينحا گوشه پلک راستم است که عجب می زند . انگشتانم را روی پوست صورتت می گذارم خودت را عقب می کشی . چی شد يخ کردی ؟ پس منرا چه می گويی گه با اين سرما تمام زمستان و گاهی هم تابستان را سر می کنم. چی لباس گرم؟ مگر نمی بينی اين يک اين دو اين سه اين..........! هه دارم خو می گيرم با فضا با اين آدمهايی که اينجا برايشان عين پارک است و گاهی می آيند به هوای قدم زدن شبانه ! او که آنجا نشسته را می گويی ؟ او منم ديگر . خود خودم که نه او همان تنهايم است که شبها می آورمش اينجا تا نفسی بکشد . خودش می گويد که شبها را بيشتر دوست دارد. می بينی از وقتی که آمديم همان جا نشسته و زل زده به اين ديوار روبرو می گويد روحش را مچاله کرده اند . تو می دانی يعنی چه؟ می گويد دوباره له شده است.می گويد از اين همه معلق ماندن از اين همه ميان زمين و آسمان دست و پا زدن و نرسيدن و نرسيدن خسته است. از اين دوستت دارم های مصرف شده از خداحافظ های سريع و رفتن ها و رفتن ها یی به يک چشم بر هم زدن دلگير است . مطمئن باش دارد به مردن و فقط مردن فکر می کند. راست می گوييد بدون تنهای من هم اين دنيا باز هم دنياست. راستی زورت می رسد احساس تنهايی مرا که مچاله شده تا نرفته ای درست کنی يا تو هم کارهايت مانده و همين قدر وقت داشتی ؟ باشه ممنون متوجه ام !!!!!!!!!۱شايد باز هم همديگر را ديديم .شايد......................
(تصوير از کامران عدل)
نظرات ()
