يادهای تلخ قديمی!۸

چه روز ها و شبهايی تلخی را پشت سر گذاشتم چه روزهای تلخ غمگينی چقدر بی تو های های گريه کردم چند صد بار توی دلم با خودم گفتم که ديگر بدون تو نمی توانم زندگی کنم. چقدر يکهو روز هايم بدون تو سرد و ساکت و بی روح شد و روی ديوار ذهنم با خط سياه و در هم نوشتم ورود هر چه غريبه ممنوع. بی خيال عجب جا دويی دارد اين عشق هزار ضربه پيدا و نا پيدا دارد . گاهی چنان می خراشد که خون فوران می زند و گاهی چنان با دستهای مهربانش مرحم می گذارد که نگو و نپرس!!!!!!
آدم را از دنيای خوش بچه گی بيرون می کشد و به يک حرکت می فرستد به دنيای تنگ و پر از درد آدم بزرگها به دنيای آدم بزرگها که توی چشمهايشان غم است. درد است به دنيای آدم بزرگهايی که سرشان را با حسرت تکان می دهند و می گوييند: عبرت بگير!!!!!!
چشمهای احساسم قرمز قرمز است از بس که از دوری و دوری گريه کرده اند احساسسم بهانه تو را می گيرد می رود صورتش را به پس شيشه می چسباند و خيابان پر از برگ را نگاه می کند به هوای آمدن تو بيچاره هنوز نمی داند که تو سالهاست که آدرس مرا نداری !!!!
توی اين بازی هيچ کس مرا جدی نگرفت حتی تو !!!!!!!چرا؟؟؟؟(و اين غصه ادامه دارد!)
((نقاشی از شهره شهرزاد))
نظرات ()
