ياد های تلخ قديمی!۷

لباس ارغوانی شازده خانوم تو افتاده توی يک طشت بزرگ پر از رنگ لاجوردی غمگين!! به فاصله افتادن ستاره ها از دل آسمان دل کوچک سرخ من شاد می شود لباس ارغوانيش را تن می کند بزرگترين خنده عالم را به آيينه می آويزد دلش را توی دستهايش می گيرد همان دلی که تند تند می زند مثل دل قمری! دلش را توی دست می گيرد و دوره می افتد توی شهر به دنبال تو تا که پيدايت کند! کجا رفتی! من با اين دل بی صاحب چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد کسی دلداريم بدهد کسی سرم را توی دستهايش بگيرد و من يک دل سير گريه کنم شانه های مهربان می خواهم برای گريه کردن و باز هم گريه کردن! گريه کار ابر است اما من هم دلم گريه می خواهد به اندازه ده سال به اندازه تمام روزهايی که بودی و به اندازه تمام روز هايی که نبودی ابرهای دلم همه با هم گريه می کنند. کاش هيچوقت اهلی تو نشده بودم ! کاش!!!!!!
فکر می کردم که تو يک ديوار سفيد بلندی که من وقتی انگشتانم را روی آن می کشم بی رنگ می شود شفاف مثل شيشه که همه چيزش پيداست ديواری که می شود کنار آن نشست و از پشت شيشه آن دنيا را ديد می شود پشت آن پنهان شد ديواری که همه اش دل است يک دل بزرگ قرمز ديواری که جا به جايش پر است از خاطره های قشنگ با هم بودن ديواری که ريشه دارد ريشه های آيينه ای ريشه هايی به وسعت آسمان بالای سرم که با تو چه آبی بود! ديواری که می شود شبها روی آن نشست و ستاره چيد. می شود روی آن نشست و ماه را بو کرد می شود روزها نشست و با حوصله برای خورشيدک بالای سرمان گردنبندی از گل ياس درست کرد!! ولی تو رفتی توی مه و خاطره گم شدی و جای تو توی دل کوچک من گل يخ سبز شد گل يخی که ديگر هيچ گرمايی نتوانست يخ آن را آب کند!
و افسوس می خورم که روزی از روی خوش باوری با اطمينان برايت نوشتم (هميشه مثل يک خط طلايی توی زندگی من می درخشی) و تو روی اين خط طلايی را با مرکب سياه کردی رفتی و پشت سرت را نگاه هم نکردی!!!!(و اين غصه ادامه دارد!)
((نقاشی از ابراهيم ثابتان))
نظرات ()
