يادهای تلخ قديمی!۵

و من ساده برايت نوشتم :
هميشه در پشت در کسی منتظر است کسی که دستهايش بوی بابونه می دهد و به جای سياهی های دو چشمش دو شمع روشن است و به جای گوشواره به گوشهايش دانه های سرخ گيلاس می آويزد و آويز گردنبندش بلور ستاره است!و چشمهايش خيره می شود به گل ساعتی توی باغچه که هر روز غروب و هر صبح که گلی باز می شود و گلی بسته می شود به خيالش دل کسی در جايی دور به ياد اوست! شايد!!
هی پی بودن و ماندن در جا زديم و مانديم و دويديم و دويديم و باز نگاه کرديم و پشت سرمان همان کوچه بن بست بود هی در جا زده بوديم سر همان کوچه که انتهايش دريست که روی پا گرد اولين پله اش آفتاب باز می شود و همان جاست که دست کوچک و چاق بچه گی های من به تمام دستگيره های عالم می رسد و همان جاست که بين من و پسرک شيرين عقل خانه همسايه دوستی می آيد و مهمان فاصله پنجره خانه ما می شود و لب پنجره خانه آنها و تکرار او!!
روزگار رازی عجيب در خودش دارد مثل يک قفل بسته که فقط تو می دانی و او. تو می دانی و تمام تکه آينه هايی که توی خاک بی رمق باغچه فرو کردم به هوای شيطنت!
دستهايم را روی شيشه روی دستهای تو می گذارم انوقت است که به جای انگشتهای من گل شبدر خواهد روئيد!
باز کوچک می شوم و يک شب نوک تيز ماه را می گيرم و يواش خودم را بالا می کشم و روی نقرهای ماه می نشينم و آرام آرام تاب می خورم و از آن بالا با اين دو تيله سياه چشمهايمزمين را نگاه می کنم و برای تمام بچه هايی که مادرشان کارمند است و هيچ حوصله ندارد لالايی می خوانم و از آن بالا دستم را دراز می کنم و يک ستاره می چينم و به لبه پنجره اتاق تنهايی های تو آويزان می کنم تا بتوانم با نور آن صورتت را بهتر ببينم! تاب می خورم و آرام آرام روی ماه دراز می کشم و انقدر برای دل خودم تنهايی لالايی می خوانم تا خوابم ببرد!
هنوز چقدر حرف توی دلم مانده است چقدر حرف!!!!!!!!!!!(و اين غصه ادامه دارد)
(نقاشی از محمد خداخواه)
نظرات ()
