برای همشاگردی
باران می آمد دستهايمان را زده بوديم زير چانه مان و از شيشه خاکستری شده پنجره کلاس شيمی آسمان گرفته پاييز را نگاه می کرديم باران می آمد.
توی کوچه بلند بغل مدرسه می دويديم و از ته دل می خنديديم و گور پدر بند های کفشمان که می رفت توی چاله های پر از آب.
و چه زنگ تفريحهايی تا کمر از پنجره خاکستری شده کلاس آويزان می شديم و با پسر مردنی همسايه مدرسه که صورتش پر جوشهای چرکی بود و برای زدن تست کنکور مثل خر توی گل وا مانده بود سر به سر می گذاشتيم.و يادت هست که تو چه دلی می بردی از آن مادر مرده؟
باز آفتاب می شد و و ما باز می دويديم توی کوچه پس کوچه ها و چه بی خيال به همه چيز می خنديديم آنقدر از ته دل که گاهی ناچار ميشديم بنشينيم روی پله خانه ای و چه غش غش خنده ای بود چه بی خيالی معصو مانه ای.
بی خيال نمره ۴ زيست شناسی . بی خيال ورقه های امتحانی من که گند زده بودم و زير تشک تو مخفی بود و بی خيال امتحان جبر فردا و بی خيال امتحان جبر فردا!
بيا باز از پنجره آزمايشگاه زيست شناسی بپريم بيرون به درک که پايمان ضرب می بيند به درک که عينک طبی من شيشه اش می شکند و کف دست تو چه خراشی بر می دارد. بيا باز دوباره با تمام پولهايمان ترقه بخريم و آنبات چوبی . حالا هوا نه آفتابيست نه ابری ولی دوست دارم آز آنوقتها بنويسم و به درک که همينطور اشکم می آيد و به درک که ديگر تو نيستی تا با هم توی بارون گريه کنيم و بعد رو کنيم به هم ديگه و بگيم :ا نگاه کن صورتت چه تو بارون خيس شده!
نظرات ()
