خورشيد در کمد


آمدند!
گيلاس ها
به چاه می گريزند
دختران

به گلهای ريز روسری
باقی
سيب نيم خورده را رها
در پنجره گم
از ايوان پرت
ستاره ای کوچک ميشود و شب را جيغ می کشند

خورشيد
در کمدی که هرگز نرقصيد
در گوشم می گويد:
(ديگر بيرون نمی آيم!!)

از پابرهنه تا صبح   
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۳