شعر آبی


کدام وسوسه مرا به اين حاشيه کشاند
که دستانم اين همه کوچک شوند
و بی خيالی را جا ندهند ديگر
کدام شيطان مهربان زير جلدم رفت
که گمان کردم که از پشت مه ديده نمی شوم


که بود آنکه از ملافحه های سپيد و من
ابری ساخت و از سيم خار دار گذشت
و سايه ام را با خود برد
و زندگيم اين همه آبی شد

تمام تنم زخميست
و بوی مه و گل نيلوفر زير پوستم
و از همه مهمتر
حنجره ام که حالاپر است
از پرنده هايی با پر های آبی.


(عکس از مريم زندی)
((اين نوشته را می توانيد در  جنسيت گمشده نيز پيدا کنيد))

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٢