(دومين حکايت آدمهای اين کوچه بن بست!)

کوچه بن بست ما برای خودش حکايتها دارد و حکايت غريب من و تو ما بين اين همه حکايات اين کوچه گم است.شبها گذشت گذشت و تو هم چنان مثل تمام خابگردهای اين کوچه می آمدی و شعر می خواندی و .....!گاهی مست گاهی هشيار!
می دانی من از زن بودن همان ناز و کرشمه اش را هيچوقت ياد نگرفتم و شايد همين جای بازی را اشتباه کردم چه با تو و چه با ديگری . حال من از صدايم از صورتم پيداست. و لو رفتن توی يک ارتباط چه تلخ است.و حکايت ما :تو هر شب نوشته هايت را روی کاغذ می نوشتی و بی هوا پرت می کردی توی اتاق من و من توی تاريکی خودم می نشستم و می خواندم و می خواندم و عشق می کردم و به رفيقم (خدا) که آن بالا بالاها روی يک تکه ابر نشسته می گفتم : ببين ببين ؛او دارد برای من شعر می گوييد برای من می نويسد فقط برای من ! و تو آن پايين دم در باغ سبزت می نشستی و هی بلند بلند شعر می خواندی و تا که نگاهم به تو می افتاد می گفتی (اين را برای شما گفتم ) و اين گفته ها و شنيده ها را من ساده دل هی جمع کردم و هی جمع کردم و توی تنهايی های خودم ذوق کردم که کسی هست که از توی تاريکی بدون آنکه مرا ببيند مرا دوست داردبدون اينکه مرا ببيند دوستم دارد و برای من می نويسد!!!!!!ولی هزار حيف که وقتی در اين کوچه ماندگار شدم و به خانه دختران ديگر کوچه رفتم ديدم که هر کدام پوشه ای دارند پر از نوشته های تو . نوشته هايی درست مثل نوشته هايی که برای من توی اتاقم پرت کرده بودی و مضحک تر اينکه به همه آن دخترا ن هم لابد گفته بودی (عزيز دلم اين نوشته را با حس تو برای تو نوشته ام!) کاش لااقل در تاريکی اين دنيای مجازی به احساس هم کمی رحم می کرديم!کاشکی!
نوشته های اين بلاگ را می توانيد در آدرسhttp://jensiyat-e-gomshodeh.blogsky.com/ نيز بخوانيد.   
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢