با فلانی

هی فلانی چقدر با  تو حرف دارم. هی فلانی چقدر درد دارم .هی فلانی چقدر مشت به جایی نگوبیده توی دستهایم گره خورده و جا مانده .هی فلانی چقدر اینجا سرد بود وقتی من زار می زدم. هی فلانی چقدر اینجا سرد است وقتی خداحافظی روی لبهایم می ماسد. هی فلانی چقدر از اینجا تا خود یک دوستت دارم ساده فاصله است .چقدر پیراهن بنفشم تنهاست وقتی سراغ دوستت دارم را روی کلیدهای تلفن جستجو می کنم.هی فلانی  چقدر سراغ یک مهربانی ساده را از بوقهای ممتد تلفن گرفتم .هی فلانی  چقدر شماره ها را روی این کاغذهای کاهی کنار دستم با شوق نوشتم و با حرص خط زدم .هی فلانی  چقدر هوای این اتاق بوی نیامدن می دهد بوی بیقرار حرفی نزده .هی فلانی  چقدر دلم شور آدمهای در راه مانده را زد ! و آنها به خانه هایشان رسیدند و گفتند هی فلانی چه بیکاری که دلت شور ما را می زده و من امروز دیگر می دانم آنکه در راه مانده بلاخره یا خودش می آید یا خبرش و هی فلانی در هر صورتش تو هیچ کجای هیچ رابطه ای نایستاده ای که کسی حتی خبری به تو بدهد . هی فلانی پشت هیچستانی سالهاست که پشت هیچستان جا مانده ای.هی فلانی چقدر سوء تفاهم توی صورت احساست بود که کسی نفهمید احساست چه بزرگ است که کسی نفهمید احساست توی حجم زمان جا نمی گیرد . هی فلانی چقدر جای بوسه روی لبهایت کم رنگ شده چقدر این همه سفیدی با سماجت از زیر رنگ زیتونی موهایت بیرون می زند .هی فلانی چقدر دستهایت از حجم تن کسی تهیست. هی فلانی چقدر دلت پیر شد و تاب دل دل ساده روزهای اول آشنایی را ندارد . هی فلانی چقدر دلت می خواهد تو به دلی بگویی ف و او  خودش تا فرحزاد برود . هی فلانی چقدر گلویت خراشید از بس ضجه زدی بر گور عشقی خالی از رگ و ریشه . هی فلانی چقدر تحقیر شده ای برای جمله ساده دوستت دارم . هی فلانی اصلا چیزی هنوز از تو مانده است؟ هی فلانی چقدر غریبی....................غریب

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٦


راز

راز غریبیست این دوست داشتن لا کردار درست همان وقت که همه درهایش را بسته می بینی به کرشمه ای باز می شود و قصه با بارانی از دوستت دارمهای من دوباره جان می گیرد تنش رنجور است کمی مدارا کن ای آمده از پشت قصه ها . نیلوفر

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٦


پانچ

درست بنشین روبه رویم می بینی که از توی سینه درت آورده ام که دو کلام حرف حساب با هم بزنیم همین . این بار گند زدی نه که هر بار نزده بودی ولی این بار له تر شدی خودت را گذاشتی لای دستگاه پانچ و بیوقفه هی سوراخ کردی هی سوراخ کردی و دلت بد جوری سوخت . دلت هوای همان چند شبی را می کند که آرام خوابیدی که توی خواب خندیدی . که خوش بودی که سرت لای ابرها بود دردت گرفت چشمت کور . داغ شدی دندت نرم . له شدی باز هم چشمت کور می خواستی نیایی توی دستهای من بنشینی و بگذاری له ات کنند و بعد بی تفاوت بروند دنبال زندگیشان . ویران می خواستنت ویران تر شدی !  عصبانیم حالم از تو که تو سینه ام تاپ تاپ می کنی بهم می خورد

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٦


شوخی

من می دانم که همه چیز یک شوخی ساده بود تو یکهو  دلت خواست سر به سر من بگذاری و حرفهای قشنگ قشنگ بزنی من هم که مرده حرفهای قشنگم افتادم توی توری که نخهایش خیلی پوسیده بود و باز با مغز افتادم پائین و کمر عشق شکست ! فکر کنم کار قشنگی نکردی . شوخی کردی می دانم وگرنه تو آدم محترمی هستی شوخی بود همین!!!!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٦


برای تکه ای از بهشت برای مینو

رادیو مادر جان روشن است تو توی جایت ول می خوری صدای قل قل سماور می آید پتوی سنگین را بالاتر می کشی می خزی زیر آن و ساعتی بعد لقمه های بزرگ مادر جان و نون بربری داغ و شیرینی چایی که می چسبد به گوشت تنت . و مدرسه!

دو گیس بافته ات با روبانهای سفید که سفت پاپیون کرده ای پایینشان روپوش خاکستری پر چین با یک جفت جوراب سفید که مثل برف برق می زند با آن کفشهای ورنیت. چقدر خوشگل بودی با آن دو چشم سیاه مثل زغالت چقدر لپهایت سفید و سفت بود . و چقدر عزیز مدرسه بودی دختر قشنگ آقا جان مینوی آقا جان .

معلم که شروع کرد به ویلون زدن بهشت من تو پا شدی و شروع کردی به رقصیدن آنقدر گرم رقصیدن بودی که هیچ نفهمیدی صدای ساز کی قطع شد کلاش کی ساکت شد و معلم کی با آرشه تو را نشانه گرفت که : بیرون زود باش برو بیرون و تو خنده روی لبهای سرخ قلوه ایت ماسید و رفتی بیرون تا هفته ای دیگر که معلم به ناز شاگرد خاطی را به کلاس آورد و تو شدی تک خوان سرود مدرسه .

بهشت من عزیز کرده آقا جان چقدر دستهایت قشنگ بودند و چه نرم وقتی که قشنگترین لباس عروسی دنیا را تنت کردی و دوباره رقصیدی ولی این بار کسی از کلاس بیرونت نکرد رقصیدی و رقصیدی و توی دهانت چقدر مزه نقل می داد . خنده ات چه قشنگ بود .

نگاهت می کنم که توی ایوان ایستاده ای و غم لباس سیاهی شده است غالب تنت و آرام آرام اشک می ریزی دلت برای آقا جانت یک ذره شده است و این غم در و جودت ته نشین شد و دور چشمهای ملوست پر از چین شد  مینوی من دیگر بابا جان رفته بود توی قصه ها . و غصه تو شد غصه همه عالم.

بهشت من دختر مجله های کیهان بچه ها دختر قشنگ چهارم آبان مونس پدر. مادر برادرهای کوچک. درمان مادر. مهربان من با آن دو چشم بی نظیر که همیشه نم اشکی لب لب تاقچه اش جا مانده هیچ کجا نرو بمان من هنوز رخت عروسکهایم را نشسته ام  هنوز دلم آن قالیچه کوچک لب حوض را می خواهد وعاشق چشمهای مرطوبت هستم هر سال اول مهر که آرزو می کنی کاش ما هنوز کلاس اول بودیم و معصوم با لثه های باد کرده و خنده های خالی از دندان عاشقت هستم تو را که دلت می خواست من دکتر شوم که نشدم و خیلی چیزهای دیگر که نشدم .

بهشت من بخند خنده هایت را دوست دارم وقتی که ریسه می روی.تازه می فهمم خانه روح دارد.

                                                                                        نیلوفر

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦