ته نشین

من که پشت سرت آب نریخته بودم که حالا طلب آمدنت را داشته باشم . راستی پشت سر تو هیچ کس آب نریخت ! پس لابد هیچ کس هم انتظار آمدنت را نمی کشد ، چه می دانم ؟ چه فرقی به حال من دارد ؟من فقط دعا می کردم که باشی ،نه بهتر بگویمت بمانی!باشی یا بمانی دیگرآن هم فرق ندارد ،دوست داشتم تا که باشی و نم نم باران باشد و من باشم و این شیشه بی قرار عاشق تر از من، دیگر تورا هم از بحرم ولی خودم را خوب به یاد می آورم که توی واپسین ثانیه ها که مسافران می دویدند تا به پرواز برسند تا همین چند روز پیش دستمال خیس از اشکم را نگه داشته بودم و فکر می کردم این تنها خاطره ایست که از چشمهای منحصربه فردت به یادگار دارم ولی حالا که خوب فکر می کنم می بینم هیچوقت خود تو را نداشته ام پس آن ادای دختر مدرسه ای لوس به درد لای جرز دیوار می خورد. هر چه که می خواهم از تو بنویسم چیز تازه ای به خاطرم نمی آید فقط یک خداحافظ ساده ماند برای روز قیامت و یک عالمه حرف نگفته که من سالها منتظر شنیدنشان بودم و نشنیدم و صدای زنگ تلفنی که هیچوقت به صدا در نیامد! ته نشینت کردم مثل گردی سبک که به فوتی از روی کتابها بلند شود و توی فضا معلق شود ، شب نشینی به انتها رسید مهمانی تمام شد و چه عمیق تر می توانم بخوابم وقتی که می دانم حتی یک عکس ۳در ۴ از تو ندارم که توی سینک آشپز خانه به شعله فندکی خلاص!در شبان کوچک من دود شدی و به آسمان رفتی ! رفتی سرت سلامت که تو هم هرگز با من نبودی !و رفتنت هیچ راز غریبی با خود نداشت و کلاغ قصه به خانه اش رسید هر چند دیر!!!!  

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦


بريده

سیگاری می گیرانم بعد از آخرین باری که گفتمت (دیگر کلافه ام کردی و قطع کردم)سیگاری آتش می زنم و می روم کنار پنجره همیشه نیمه باز اتاق و پگ های محکم می زنم به سیگاری که هیچ نقشی در اتفاقات میان ما ندارد به دود خیره می شوم و با خودم بلند می گویم اصلا مگر قرار هست چند سال زندگی کنی بدبخت ؟ به این همه بدبختیش می ارزد ؟ به این همه ناز تو را کشیدن می ارزد ؟ به این همه تحقیر شدن هر روزه می ارزد؟ به این همه سر کوفت شنیدن ؟ حرف زمخت به دوش کشیدن می ارزد؟ تا کی این بار عشق پر از سو ء تفاهم را یک تنه بر دوش کشیدن ؟ تا کی هی اثبات خود هی اثبات خود؟  تا به کی من از فراق تو مردن و تو آرام بخواب کسی هست مرا چال کند  خیالت تخت؟  خسته شده ام از این همه بیراه رفتن و نرسیدن ! از فقط به خاطر چشمهای براق تو نوشتن و خواندن و امروز که برق آن چشمها زیر ریفی از خاک آرام خوابیده است تو آسوده باش بلا خره این چشمها تا یادشان می آید برای خاطر تواز همه بیشتر  گریسته اند همان اشکهای بی صاحب خاک را هم می شورند! خسته ام از این همه اشک بی صاحب بر گوری زار زده ام که مرده ای در آن نبود !  دیگر بس است . بیا فراموشیت را به من تزریق کن.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦


باز هم سفر

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٦