شبانه (سیر سیرم از مشت و لگد)
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری می یاد
ترسون و لرزون
پاشو می زاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون.
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
یالای دره
روی( این میدون)
رد میشه خندون
یه شب ماه میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
(ا.بامداد)
*( به یاد ۲۲ خرداد ۱۳۸۵ میدان هفتم تیر)
شیشه قطور فاصله ها
چقدر این شیشه قطور است و چقدر دستهای من از تو دور .
چقدر این شیشه قطور است و چقدر چشمهای من از مردمک چشمهای تو پر. چشمهایم مردمک چشمهایت را از بر کردند برای روز مبادا و این روزها سخت همان روز مباداست.
چقدر این شیشه قطور است و چقدر سردم می شود وقتی که دستهای تو دور شانه هایم نیست.
چقدر دیر هم را پیدا کردیم . و چقدر پاسپورت من زشت است که هیچ کاردار سفارتخانه ای مهر به تو نزدیک شدن را توی آن محکم نمی کوبد که همه دنیا صدای آن را بشنود.
و چقدر این دل صاحب مرده ام عاشقت است .
دردهای منگنه شده
می دانستی تمام این شبها خورشید درست بالای سر من روی همین مبلی که می خوابم بی هیچ ترحمی تا خود صبح توی چشمهای من زل زد و هیچ دلش به حال من و آن همه قرصی که به نیت خواب می خورم نسوخت. هیچ می دانستی این شبها از ترس تنها ماندن راهی خانه این و آن شده ام و با لبخندی تصنعی زندگی را بازی کرده ام و سر آخر مست روی همین مبل کنار اتاق از حال رفته ام. و دائم صدای چکه چکه آب است که توی گوشم زنگ می زند این منم که چکه می کنم روی بند رخت روی ایوان وقتی که از این خورشید لعنتی فرار می کنم به ایوان تاریک این خانه نا آشنا. و جوش می آیم آرام ارام روی اجاق گاز بی استفاده هر ساعت و هر لحظه تا که فراموش نکنم که زندگی آرام آرام می سوزاندم.و کهنه می شوم هر روز مثل حوله ها و ملحفه های سفید که صد بار توی این سالها میان مایع سفید کننده خیساندمشان و امروز دیگر به سفیدی همین موهای روی سرم شده اند و خیالم را آسوده کرده اند. و شبهای زیادیست که دیگر یک خط رمان هم نخوانده ام به هوای خواب شبانه و رمان من نسخه دکتر مو سفید عینکیست که هر چند هفته یک بار درد های مرا با این گوش می شنود و از آن گوش در می کند و هی می نویسد و هی می نویسد و پرونده ام هی قطور می شود و هی قطور می شود و او هر بار برگه ای را با منگنه به دردهای من اضافه می کند و سرش را تکان می دهد و من زار می زنم و من چکه می کنم و من جوش می آیم و من درد را زندگی میکنم و روزهای این تقویم دیواری هی خط می خورد و من باز هی تمام می شوم.
چشمهایم پشت تاریکی انگشتانم!
چشمهایم را می بندم محکم مثل بچگیهایم میروم پشت بزرگترین مبل خانه پنهان می شوم کوسن را به صورتم فشار می دهم بغض میآید راه گلوی صاحب مرده ام را می گیرد و این چشمهای لعنتی میسوزد و اشک فرو می رود میان کوسن و چه بغضی که یکهو میترکد آن هم بی صدا لبم را می گزم تا صدایم بیرون نیاید سرم را محکم به پشتی مبل می کوبم و آرام می گویم وای ! من دیگر به آن چشمها چگونه نگاه کنم؟من نه تنها به تو دروغ گفتم بلکه با خودم هم ماهها این دروغ کودکانه و احمقانه را مو به مو بارها و بارها تکرار کردم مبادا که جایی بر ملا شود و امروز درمانده تر از همه این ماهها یکهو بلند گفتم که من تمام این مدت به تو دروغ گفتم و حالا ترسان از نگاه کردن به چشمهای خودم و نگران از همه چیز و همه کس دوباره شدم همان نیلوفرک ترسان که هیچوقت هیچکس از غیبت طولانیش در خانه نگران نشد و دنبالش نمی گشت! من را ببخش ،من از خودم از این زندگی سگی ،از از دست دادنت می ترسیدم ، من از قضاوت تو می ترسیدم .!(راستی بابا مرا می بخشد که اینقدر جانش را مفت به حراج گذاشتم؟)من را ببخش ، تو لااقل دل واپس من شو بیا دنبالم بگرد بیا صدایم کن تا باور کنم کسی توی این دنیا یک بار هم که شده دلش برای من شور می زند.من متاسفم و این تاسف تا انتهای عمرم با من است.بیا و بلند داد بزن که مرا بخشیده ای..........................
دوشنبه 1 خرداد ماه سال 1385
عکس یادگاری و غربت چشمهای تو
تابستان بود چون خوب یادم هست که بوی شور گل کوچیک می دادین. من که خیلی خیلی بچه بودم با شماها که خیلی بچه بودین با مادر بزرگ که موهایش را برای عکس گرفتن میزانپلی کرده بود و هنوز خیلی جوان بود و هنوز انقدر پیر نشده بود که کسی ( مادر) صدایش کند به عکاسخانه رفتیم تا ما سه تا یک عکس یادگاری بگیریم و مادر یک عکس تکی . عکاس هر سه مان را کنار هم چید هی جای مرا با تو جای تو را با دایی کوچیکه عوض می کرد هوا گرم بود و شما بی طاقت گل کوچیک و من خوشحال از بودن در یک بعد از ظهر تابستان در کنار تو ! سر آخر من که از همه کوچک تر بودم وسط روی یک صندلی نشستم و تو و دایی کوچیکه هر کدام یک ور من عکاس اخم کرده بود خوب یادم هست هر سه تای ما توی عکس خندیدیم شاید شما دو تا به خاطر رفتن به دنبال بقیهگل کوچیک و من خندیدم به خاطر شما دو تا که بودید و سرتان را به کله من چسبانده بودید. هر سه تایمان توی عکس خندیده ایم همین جاست دارم نگاهش می کنم من به شما شما به عشق گل کوچیک و مادر که توی کادر نبود به خنده ما سه تاو لابد عکاس که اخم کرده بود که چرا همه اینطور زنده می خندیم و حتی نگذاشتیم یک بار هم بگوید (لبخند لطفا ) به ما.و یک روز عصر عکاس عکس یادگاری را به ما داد ما هر سه تا خنده مان را توی عکس جا گذاشته بودیم و سالها از آن بعد از ظهر گرم تابستان می گذرد.و خنده های ما را روزگار از ما دزدید نه شایدم خنده هایمان را توی مقبره آقا جان توی آن عصر پاییزی جا گذاشتیم. و امروز که به عکسهای تابستان همین نزدیکیها نگاه می کنم باز همان عکس را انداختیم من که خیلی جوان نیستم با تو که دیگر اصلا جوان نیستی و دایی کوچیکه که سعی می کند جوان نشان دهد سرهایمان را به هم نزدیک کردیم توی این عکس من با بغض به تو چسبیده ام و دلم برایت تنگ است ولی لبخند می زنم تو با دو چشم غمگین به عدسی نگاه کرده ای و خندیده ای و دایی کوچیکه به مردمی که به دیدنش آمده بودند لبخند می زند. و من تو را کم می آورم وقتی که موهای خیلی کوتاهم را شانه می کنم و یاد تو می افتم که با چه وسواسی موهای لخت تا شانه ام را شانه می کردی و هر دو طرف مو هایم را سنجاق می زدی. تو قهرمان بچه گی های من بودی حاظر بودم حتی آقا جان به من پشت دستی بزند که هیچ وقت نزد(کاش می زد و جای انگشتهایش تا همین حالا میماند) ولی تو را فقط تو را لو ندهم . دوستت داشتم مهربان بودی قشنگ بودی معصوم بودی . هنوز هم توی این عکس آخری سه تایمان چشمهای تو از همه مظلوم تر است. می دانم آدرس این خانه را نداری چه خوب هم که نداری من به جای چشمهای معصوم تو هم گریه کردم زندگی بد جور پیرت کرد مهربان رفیق و چقدر دورت کرد آنقدر دور که دستم هم یه دستهای شفا بخشت که هزار مریض را شفا می دهد نمی رسد. دلم برای تو تنگ است . دلم برای حوض پر ماهی تنگ است دلم برای باغچه بدون گل تنگ است دلم برای شبهایی که باید رسم فنی می کشیدی و من چه قدر دلم می خواست من بلد بودم تا به جایت بکشم و تو گل کوچیک بازی کنی تنگ است. دلم برای دوچرخه سواری با تو تنگ است دلم شیر کاکائو شیشه ای پاک می خواهد که صبحها قبل مدرسه با هم بخوریم. دلم صدای آقا جان را می خواهد دلم تنگ سربازی رفتن توست دلم می خواهد باز هم من اولین نفر باشم که سوار اولین ماشین قراضه تو می شود و توی هرم گرما تو گاز می دهی و می از ته دل غش غش می خندم. روزگار با ما چه کرد که هر کداممان چمدانی به اندازه سنمان برداشتیم و از آن بالا تهران را ،مادر را، مقبره آقا جان را، خیابان سیندخت را،گل کوچیک را، دوچرخه و تیله ها را نگاه کردیم و زار زدیم و رفتیم . من کمت آوردم !چون تو هیچ وقت فقط دایی وسطی نبودی رفیق بودی. پس رفیق روزهای بادبادک و تیله عکسی بفرست که توی آن با همان دو چشم سیاه شیطان خندیده باشی. دلم تنگت است !
(این نوشته تقدیم شد به رضا رفیق بچه گیهایم و دایی مهربانم و به روح قشنگ پدر بزرگ مادریم آقا جان که همیشه گرمای دستش را میان دستم حس می کنم و به آن عکاس که عکسی گرفت به یادگار)
یکشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1385
ماهی ها اینبار خواستند روی شن عاشق شوند!
رسیدم با یک بغل بوسه با یک بغل نگاه از سر تعجب بعد از ماهها. با بوسه های ناگهانی و طولانی از میان جاده ای پر از برگهای پهن و سبز به سبزی همه شمال خودمان . انگار تمام تنم بی صدا داد می زد که هی می شنوی می خواهمت و نمیدانم او شنید یا که نه توی خیال صورت من گم شده بود جده می رفت و درختها و گلها که انگار برای من فقط من باز شده بودند. و روز هایمان شروع شد خنده ها شوخیها زیر آفتاب داغ خوابیدن و گاهی از سر عشقی کلامی به دوستت دارم میان خواب و بیداری وقتی که آفتاب به تنت می خورد و لخت می شوی و بوسه ای به تنت که من همین جا کنارت هستم و تا ته حلقت آناناس تازه را مزه کنی و تا چانه ات خیس از آب آناناس تازه شود و نگاه او که به کودکی من . در دل می خندید و توی دلش داد می زد دیوانه.و اقیانوس که صدا می کرد نیلوفر ، نیلوفر بدو دیگر شاید هم را ندیدیم و او که توی آب می چرخید و سما می کرد روی شنهای داغ ساحل غلط می زد تنش را پر از ماسه می کرد و ماسه ها را با تمام تنش لمس می کرد. و من که با تمام چشمم تمام چشمم نگاهش می کردم بلکن این بار آخر باشد . و شاید هم بود چه کسی می داند شاید آن همه عکس به یادگار که از من گرفت آخرین یادگاری هایمان باشد.
تن تب دار من زیر پنکه سقفی که میان دستهای گرم او هیچ سرما را حس نمی کرد و خودش را می سپرد به خلسه خواب و بیداری و درد معصوم دوست داشتن و خواستن و صدای هرم گرما که از میان درز پنجره خودش را می کشید توی اتاق. و دستی که می چشسبد به این لنز دوربین که دارد قصه را براییتان تعریف می کند که اینها دیگر مال من و اوست فقط همین را بدانید که درد نرم دوست داشتنش هنوز زیر پوست تنم جریان دارد.
و من میان پارچه های رنگی میان پولکها و انگشترهای بدلی و او به دنبال من با دوربین که از هر لحضه ام عکسی بیندازد به یادگار و چه یادگاری به من داد چیزی که هیچ کس هر گز توی این ۳۲ سال نداده بود یک مجموعه کامل عکس از سفر با صدای شاملو .ثبت شدم آن هم با صدای شاملوی بزرگ.
و دیوانگیهای شبانه مان با لب تاب با شیشه مشروب با دو لیوان پر از یخ که به طلوع برسیم و سیگار و موسیقی دلخواه او که من امروز عاشقش هستم و تعجب چشمهای او که هرگز از میان دو نی نی چشم من بیرون نخواهد رفت که من چه دیوانه ام ، مستم و نوشیدن و سیگار خوب کشیدن و عاشق تر شدن و های های و بلند بلند کنار اقیانوس با هم زار زدن.
و اولین سفر دو نفره مان با هواپیما از شهری به شهری و بد اخمیهای من و تحمل بی حد او کودکی های من و تحمل بی حساب او و آخرین شب و اشک چشمهای من که خشک شده بود و انگشتر سبزی که یادگار او بود و توی انگشت من برق می زد .
و دل من که بی تاب او بود و توی این سفر شکست ، به یاد تمام مهربانیهایش فراموش می کنم ولی از یاد نمی برم .
و ما بالا خره پاهایمان را میان شنهای یک ساحل داغ فرو بردیم و عاشق تر شدیم و مثل دو ماهی با پولکهای رنگ به رنگ اینبار هم ما معجزه کردیم روی شنهای داغ کنار اقیانوس به هم زل زدیم و ته چشمهای هر دویمان چیزی بود که از ته اقیانوس داد می زد عاشق تر شدنتان خوش باد و ما پا هایمان را بیشتر فرو می کردیم توی شنهای داغ انگار که ما را به هم می چسباند.
این سفر را با تمام خوشیهایش که فقط آنها به خاطرم مانده تا ابد مدیون کسی هستم که فقط به خاطر دیدن من یک راه طولانی را طی کرده بود و در آخرین لحظات به همان شکل که مخصوص خودش فقط هست سر مرا توی بغلش گرفته بود و موهایم را بو می کرد گفت : بدیهایش را فراموش کن ! و من هنوز توی خواب هایم ملافه های رنگی آویخته به دیوار می بینم و رو تختی های پر از پولکهای رنگی و چشمهای قشنگ تو که پی من می آمد و عشق و بوی اقیانوس که خوابهایم را پر کرده و مهربانی ها و تحمل بی دریغ تو و دریغ و دریغ ترک عمیقی که روی قلبم افتاد.
هنوز هم حی می کنم پاهایمان توی ماسه است و آفتاب و اقیانوس داد می زند ترک دل را فراموش کن و بوی خوش سفر را توی ریه هایت پر کن.
چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1385
در سفرم
مدتهاست که در سفرم.
پنجشنبه 17 فروردین ماه سال 1385
بهار من
بهار من امسال خودش را با بوی خوش تو برایم تعریف می کند.بودن تو شب عید مرا خوش رنگ کرده..........
یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384
دل من که خشک شد از بس که تو یادت رفت برش داری
هنوز بزرگ نشده ام هنوز جدی های دیگران شوخی کوچکیست برایم تو از من یک زن پخته می خواهی که من نیستم من از تو هم بازی شوخی های دلتنگی . تو از من آدم بزرگ می خواهی من از تو یک هم قد یک هم بازی که بشود با او روی تخت افتاد و غش غش به روزگار خندید تو از من یک خانوم می خواهی من از تو یک دل که فقط برای من بتپد دوست دارم خود خواه باشم دوست دارم پاهایم را روی زمین بکوبم و سرت داد بکشم که عاشق من دختر کوچولو باش نه یک زن ۳۲ ساله بیا با هم به روزگار بخندیم هیچ چیز جدی نیست باور کن.
دوشنبه 22 اسفند ماه سال 1384
