فريبا چقدر خوشبخت بودي کاش من فقط يک ثانيه جاي تو بودم....
کاش باران بيايد . نوک تيز مستقيم درست وسط قلب من. نه اين خوب نيست. دلم را سوزاندم ! دلم را ميان سينک آشپزخانه انداختم و کبريت را کشيدم . رمانتيک بشوم نيلوفر خشن را دوست نداريد . باشد دلم را چال کردم توی تنها گلدان اين خانه تاريک که برگهايش راتاریکی خشک کرده بود . دلم را چال کردم . ۵ تا از آن قويهايش را با يک بطری آب بالا انداختم و هيچی به هيچی . کاش لا اقل باران می آمد می رفتم توی اين ايوان عين قفس می نشستم و فقط دستهايم را از لای نرده ها بيرون می کردم . امروز چقدر ضجه زدم ؟ يادم نيست . چقدر بغض کردم ؟ اين را خوب يادم مانده از روی تعداد بطری های خالی آب . نمی دانم سامان / سامان بودن فريباhttp://samanblog.persianblog.ir اين پست مرا می خواند يا نه ؟ ولی کاش بخواند . کاش من جای فريبای روزگار تو رفته بودم . همين . لااقل او کسی را داشت که به يادش بنويسد به يادش در و ديوار اتاقش را سياه کندو حتی کوچکترين کلامش را بنويسد . خوشا به حالت فريبا چه خوشبخت رفتی کاش من فقط چند ثانيه جای تو بودم . خوشبختی را بازی نمی کردم . کی ؟ کجا خوشبختی را از من دزديد ؟کاش باران می آمد دلم را انقدر زيرش می گرفتم تا خناق بگيرد سرما بخورد بميرد . مرده شور اين دل وا مانده مرا ببرند........
از ميان دل مشغولي ها
قرصهايم را خوردم رفتم دراز کشيدم چشمهايم را بستم با خيال قشنگ تو . ولی اين انگشتها می خواستند برای صبح تو برای همان وقت که از خواب بيدار می شوی و آن همه مژه را به هم می زنی چيزی نوشته باشند . می دانم که حالا خوابيده ای دوست دارم توی خواب مجسمت کنم . آره سماجت می کنم نمی خواهم هيچ چيز را از ياد ببرم . نمی خواهم هيچ لحظه ای را فراموش کنم تا دوباره ...............!
خوابيده ای خودت را جمع کرده ای سردت است ؟ پس من کجايم تا ميان خواب و بيداری رويت را بکشم و بعد بخزم ميان بازوان قوی تو. و تو مرا سفت تر از قبل به خودت بچسبانی و يک نفس عميق بکشی انگار که می خواهی مرا نفس بکشی و من چشمهايم را ببندم و خواب صد پادشاه ببينم تا خود صبح تا خود نور تا خود پرده های کيپ تا کيپ کشيده و..................! غش غش خنده های من را يادت می آيد زير رگبار و چشمهای هراسان تو که مرا به چشم کودک ديوا نه ای می ديدی که هر آن سرما می خورد ولی هيج نمی دانستی که ۲۵ سال بود که بدون روسری زير باران راه نرفته بودم.موهايم بوی زير باران بودن را فراموش کرده بودند. غش غش می خنديدم و مست بودم از همه آن چيز که توی فضا جاری بود. مست بودم از بوی تو............می خواهمت از جنس همان خواستنهای يک ماه پيش. نه می خواهمت می خواهمت از جنس همان خواستنی که مرا و تو را به شهر عشاق کشاند . می خواهمت ............... خيلی بيشتر از اين حرفها.
بوی پاييز و آخرين بسته سيگار
هنوز آخرين بسته سيگاری که برايم خريده ای را نکشيده ام انگاری يک جوری دلم نمی آيد . انگاری که دلم می خواهد زمان به عقب برگردد. انگار با کشيدن هر دانه شان از اوقات خوش با هم بودن دور تر می شوم و من اين را نمی خواهم. شايد آنقدر نگهش داشتم تا خشک شد . داشتم عکسهای خانه ات را می ديدم برای هزارمين بار شايد عکسها را می ديدم و خودم را و تو را ميان نور و بی رنگی هوا. نمی خواهم بگويم گرگ و ميش چون نمی فهممش.( گرگ چرا ؟ ميش چرا؟) ولی رنگ و بی رنگی را خوب می فهمم . می روم عطری که برايم خريده ای را با تمام ريه ام بو می کشم دلم می خواهد تمام تنم پر شود از بويی که فقط من می شناسم و تو . بويی که هر کجا حسش کنی مطمئن باش اين خيال من است که آن دور و بر ها پرسه می زند و دلش هوای بوی خوش سيگار و عطر تن تو را دارد. کاش لا اقل نوک انگشتهای يخ کرده ام توی اين روزهای پاييزی می توانست فقط و فقط سر انگشتانت را حس کند اين خواسته زياديست از اين زندگی لعنتی که مرا از تو و تو را از من دريغ کرده است؟
به قلب سرد پاييزی من باز هم قوت قلب بده!
پاهايم يخ کرده است . می بينی تازه چند روز هم از اول پاييز نگذشته است. انگشتهايم هم يخ کرده دلم می خواهد بخزم توی رختخوابی که هر دويمان سراغ داريم و خودم را جمع کنم اندازه همان عروسک که تو می گفتی و تو مرا توی دستهای بزرگ و تب دارت جا بدهی و جفتمان باور کنيم که عجيب بغل تو درست اندازه تن من است . مثل دو تکه خمير رنگ به رنگ بی صدا توی دل هم فرو برويم و ديدی چه رنگی ساختيم از اين ترکيب رنگها . دلم هوای نفسهای گرمت را کرده که بی دريغ به پشت گردنم می خورد . دلم همه چيز آن روزها را می خواهد . داغی تنت که مثل سنگ داغ چسبيده به نون تازه از تنور در آمده بود و تن سرد من می خواهدت....................اين اشک لعنتی اين اشک لعنتی.........درست وسط دلم نشسته ای !يعنی باز هم ...............! بگو آره . آرومم کن اشکهام را پاک کن و بگو باز هم می شود . به دل کوچک من که برايت پر می کشد قوت قلب بده! بگو باز هم ! بگو که عاشق صدايت هستم .به گفتن باز هم می شود تو سخت احتياج دارم........................نيلوفرت(کاش می شد امشب هم صدای قشنگت را بشنوم)
بدون عنوان فقط برای تو و بادهای اول پاييز و کمی هم برای دل خودم
همه چيز عجيب بوی تو را می دهد بوی همان سيگار پشت سيگار و نمی دانم چه بوی ديگری که فقط مخصوص تن تب دار تو بود و بس . حالا سا عت قشنگ تو ۱:۳۰ دقيقه شب را نشان می دهد و من با گريه صفحه سياهش را محکم می بوسم دلم دستهايت را می خواهد که نگران مرطوب بودنشان بودی و من نبودم .دارم به زمين می رسم و حتما تو داری می پری توی آسمان وقتی که برسم از درد ضجه می زنم از درد نبودنت و نيلوفرت ۲ تا از آن قرص قرمز های بزرگ می خورد تا لااقل صدای ضجه هايش کوتاه شود .دلم برای صدايت پر می کشد برای صدايت که کش می آيد که دلم را با خودش می برد به دورها خدا کند کامپيوتری که داده ای کار کند و بازی در نياورد دلم می خواهد بوی تو را از توی عکسها حس کنم و خنده تلخت را وقتی به زور مرا از تن گرمت جدا کردی آخ که هيچ رفتنی به اين تلخی نبوده ؟ مگر نه ؟؟؟برايم حرف بزن تند تند و بی وقفه نگاهم کن مثل همان ساعتها که از پشت شيشه روشنيهای روز پيدا بود و وقتی رو بر می گردانديم همه جا تاريک بود و فقط صدای موزيک کافه ها می آمد و بس .
فقط می دانم دوستت دارم خالص مثل کف دستهايم که خط عمرش چه کوتاه است حالا بيشتر دوستت دارم بيشتر از ۲۵ روز پيش به خاطر ساعتهايی که هيچ نفهميديم کی شب شد از بس که هم را بو کشيديم . به خاطر تمام ساعتهايی که هيچ نفهميديم کی صبح شد از بس که مست بوديم و من حرف می زدم و حرف می زدم و بغض می کردم و تو چه قشنگ گوش می کردی و به خاطر تمام گريه ها وقت و بی وقت نيلوفرت توی کوچه های شهر غریب و پر از رهگذرهای مست و چراغهای که وقتی از پشت علفها نگاه می کردی تازه می فهميدی که شمعند نه لامپ همه شمعهای به انتها رسيده کافه ها بودند یادت هست؟ . دوست دارم که هميشه عروسکت باشم مثل همه آن شبها و روز ها .دوستت دارم به خاطر بوی خوش نفست که بوی سيگار می دهد و تنت که مثل تنور داغ داغ است و صدای خنده های کو دکانه ات از سر شوق توی ماشينهای بازی.................
نيلوفرت روی خاک ايران
ساعت به وقت ساعت قشنگ تو ۳
صبح
بدون عکس بدون عنوان تنها برای دل خودم که سردش است ..........
تا حالا شده است آنقدر گريه کنی تا خوابت ببرد آنقدر دستمال نم دار زير چشمهايت بکشی تا دلت بخوا هد صدای نرمی زير گوشت بگويد : قربون آون چشمات بشم گريه نکن.همه چيز زود تموم ميشه مثل يک آب خوردن می آيی .........حالا که دارم از پنجره کوچک هواپيما نور های ۲۴ ساعته فرود گاه را نگاه می کنم دلم از جا کنده می شود درست مثل وقتهايی که در جعبه سفيده رو باز می کردم و تند تند قرص صورتيها رو می خوردم و تو هر بار با بی حواسی می پرسيدی اين قرصها چی بود و من هر بار با عصبانيت نگاهت می کردم و تو قربان صدقه نی نی چشمهايم می رفتی . بغضم بند نمی آيد . آنقدر با بغض و های های گريه توی راه رو های طولانی فرودگاه دويدم و به ياد تو نی نی چشمهايم خون گريه کرد و گور پدر همه مردم .فرودگاه بهترين جای دنياست هيچکس دليل گريه ات را نمی پرسد ............... و حالا از اينجا که نشسته ام و هنوز ميان ابر ها فرو نرفته ام دلم داد می زند که خون است . به یاد تمام شبهای و روزها به یاد تمام گریه ها و خنده ها و به یاد تمام پا به زمین کوبیدن های من و به یاد آخرین نگاه نا مطمئن تو که مرا می سپردی به دست باد اول پاییز .توی سرم غوغاییست صوفیان قونیه دارند سماع می کنند . چشمم را که می بندم هزیان می بینم صوفیان سماع می کنند تو سیگار می کشی من بهانه می گیرم و صدای نی را پاک می کنم . چه کنم تا بچه گیهایم را ببخشی ؟ چه کنم تا باور کنی شاید هیچوقت نازم اینقدر خریدار نداشت که می تازاندم ؟ چه کنم تا دستهایت دوباره دستهایم را بگیرد تو که چشمهایت طعم قهوه می داد و تا آنروز کسی نگفته بود که دور تا دور قهوه چشمهایت هاله ای خاکستریست و مرا میان آن هاله خاکستر چر خاندی و چر خاندی . روزی صد بار صدایت را با خودم تکرار خواهم کرد که گفتی : زود خواهی آمد که زود خواهی آمد . که مرا که گاهی بچه بونه گیرت می شوم بزرگ می کنی ؟ روزی صد بار با همین گوشهایم صدایت را خواهم شنید که دم رفتن توی گوشم گفتی قول می دهم قول می دهم باور کن به همین چشمها که همیشه باز می خواهمشان قول می دهم............
از دل آسمان شب اول مهر ۱۳۸۴
به ساعت قشنگ تو ۱۰ دقیقه به ۱۲ شب
(ادامه دارد)
