تمام اين ۳۲ سال
هيج فکرش را می کردی که روزی از روز ها پشت دستگاهی بنشينی که خصوصی ترين احساسات تو را با خودش می برد به نمی دانم کجای دنيا و از ته دلت بنويسی که آن خنده ماسيده ديشب روی لبهايت فقط برای همان قصه تکراری و هميشگی (انسان خوشبخت لبخند می زند) بود و بس و نه چيز ديگر! نيلوفرکم ديشب ۳۲ ساله شدی شب که همه جا ساکت شد وقتی که ديگر هيج چراغی روشن نبود رفتی توی ايوان روی صندلی کهنه که خانواده خوشبخت به پسرشان داده اند به رسم ياد بود نشستی و سيگارت را روشن کردی و توی تاريکی هی سعی کردی همه روز های تولدت را به خاطر بياوری همه تولد های با شکوه بچه گی که از تمام آنها فقط صدای باز شدن در شامپاين به خاطرت مانده و يک عالمه مهمان که همه هم سن مامان و بابا بودند و تو که توی خواب و بيداری شمعها را فوت می کردی و فردايش کوهی از کادوها برای کودک خوشبخت خانواده و بعد مهمانی کلاه های رنگی و سوت سوتکهاو بعد تر مهمانی عينکها که يک سيبيل مصنوعی و يک دماغ داشتند. و ۱۸ سالگی عزيز و تو که رفتی توی پستوی شيرنی فروشی تا خودت روی کيکت با خامه بنويسی( نيلوفر) ! چرا ؟ مگر ياورو سواد نداشت نمی دانم شايد اين آغاز ديوانه گيهايت بود؟ و بعد هر سال مرخصی :(که اين روز من است) . چقدر بچه پرو بودی؟ و دنيا چه دماری ازت در آورد؟چه پوستی از تنت کند! و بعد يکی يکی همه آمدند همه آدمهای اين ۳۲ سال که يک ۱۷ مردادی را با تو گذرانده بودند.همه آمدند؟فکر می کنم . و زير سيگاری پر شد از ته سيگار .و خنده ماسيده سر شبت تبديل شد به قطره های شوری که اين روزها می آيد هوری می ريزد پايين و دلت را لو می د هد بچه کوچولو! من که می دانم آن هق هق مال چه بود هق هق نيلوفری بود که با درد تازه به دنيا آمده بود ولی می دانست چه روزهای تلخی را با اين دو چشم سياهش خواهد ديد. ۳۲ سالگی هم درد داشت نيلوفرک درد داشت می دانم من باور می کنم. من دردهايت را باور می کنم......
يک چيز مبهم!

نيلوفرم سلام:
ميبينی باز هم فقط برای دل کوچک خودمان دارم پر رنگ می نويسم برای دل کو چک خودمان که ضربانش ۱۱۰ بود . همين حالا ضربانش را اندازه گرفتم!
همه چيز انگار توی يک مه غليظ و چسبناک گير افتاده است همه چيز اين زندگی حتی دوست داشتن هايش. حتی مهربانيهايش . کسی می داند آن يخ دون فلزی مادر جان آلان کجاست می خواهم بروم پشتش مچاله بشوم پاهايم را بغل کنم سرم را بگذارم روی زانوهايم و يک دل سير خوب گريه کنم . درست مثل همين امروز صبح که همين جا روی همين صندلی که من و تو چه از ته دل و بلند بلند تا دلمان خواست گريه کرديم. و ضربان اين قلب بی صاحبمان رسيد به ۱۱۰.
انگار همه چيز مهو است همه چيز سايه است همه چيز دارد توی فضا مثل دود به آسمان هفتم می رود . انگار که همه چيز دارد بخار می شود يک بخار چسبناک که می آيد همين جا روی لبهای من جا خشک ميکند مثل وقتهايی که هر دومون تب می کنيم اين روزها هم انگار تب داريم هر دويمان را می گويم نيلوفرک .
اين روزها دوباره توی جان کندنمان برای خواب شبانه بغلت می کنم . سرت را توی سينه ام می گيرم حرف می زنم حرف می زنم تا اين تپش قلب لعنتی دست از سرمان بردارد و چشمهايت آرام بگيرد. نيلوفرک بيا فکر نکنيم بيا فکر نکنيم دوست داری دوباره توی اين خانه ساکت تنها از ته دل گريه کنيم؟ دوست داری؟ دوست داری برويم توی کوچه باغهای شمران تنهايی با هم قدم بزنيم؟ عينک آفتابيمان را به چشم بزنيم و راه برويم و گريه کنيم؟ دلت چه می خواهد عزيز دل دلت چه می خواهد ؟ به من بگو بی گفتگو هر چه که تو بگويی بی سوال بی جواب بی دلهوره هر چه که تو بگويی.
بيا هر دويمان سايه شويم بگرديم يک جايی را مثل پشت يخ دان مادر جان پيدا کنيم که کسی نتواند پيدايمان کند. بی منت هم را بغل کنيم.و دلمان شور هيچ چيز را نزند.بيا بگرديم جايی را پيدا کنيم!
( تصوير از سوسن زاهدی)
