آقاي محترم من زنت نيستم من يک قوري چايي هستم!

من تنها زنت نيستم گاهی می شوم يک قوری چايی که وقتی تو خسته ای و تازه از سر کار آمده ای آنرا جرعه جرعه بنوشی و توی چشمهای من زل بزنی و با وقاحت مردانه ات بگويی هيچ چيز به اندازه يک قوری چايی خستگی آدم را در نمی برد. و من نگاهت کنم و ليوان چاييم ساعتها روی ميز بماند و يخ کند!
(عکس از شاد آفرين قديريان)
آقای محترم من زنت نيستم من اتو هستم!

من تنها زنت نيستم گاهی با ظرافت می شوم يک اتو برای اتو کشيدنهای لباسهای تو که تمامی ندارد مهره آخر گردنم سخت از درد می سوزد ولی لبخند احمقانه را فراموش نمی کنم چون ياد حرف مادر جان می افتم که هميشه می گفت (مادر با روی خوش کارای خونه ات را انجام بده نکنه غر بزنی ) حالا مادر جان کجاست که دست پرورده اش را ببيند که چه خوب گوش به فرمان سايه سر است ؟؟؟خطوط صورتم چه شد کجا جا ماند ؟؟؟ تو ديگر صورتم را نمی بينی صورتم نيست صورتم لا به لای رديف لباسهای تميز و اتو شده تو توی کمد آويزان مانده است.
(عکس از شاد آفرين قديريان)
بی قراری

مرض بی قراری گرفته ام ! نه خوابم می آيد نه خوابم نمی يايد! نه می توانم چشم روی هم بگذارم نه می توانم دراز بکشم و زل بزنم به سقف تا خوابم ببرد. باز هم بلند می شوم مثل خوابگردها راه می افتم و می روم سراغ قرصهای خواب آور و مسکن دو تا قرص می خورم و دو تا مسکن که شايد اين گوش درد لعنتی که امانم را بريده دست از سرم بر دارد و بتوانم شايد چشم روی هم بگذارم. بامزه است بعضی ها از زور خواب ميان خالی متکا تا سر شان می خوابند و چه خوابهايی می بينند خوشا به سعادتشان! می روم کنار پنجره هوای سرد پاييز می زند توی صورتم سرم را بالا می گيرم و زل می زنم به آسمان اگر سرم را يک کم پايين بياورم همه اش پنجره است و پنجره! زل می زنم به خالی و تاريکی پنجره های رو به رو . سيگار را با نفرت و درد می کشم . با اين درد و توی اين بی خوابی ديگر حتی خودم را دوست ندارم !ته سيگار را می اندازم توی حياط خلوت و باز زل می زنم به پنجره های روبه رو که چه تاريکند و چه سرد و به تنهايی خودم فکر می کنم!
ديگر نه خودم را می خواهم نه اين درد را نه اين نفس که به سختی می آيد و می رود و نه هيچ کس ديگر!!!!!!گوشم بد جوری درد می کند!!
((نقاشی از آرش خسرو نژاد))
تکه ای از نامه ای به زنی در سرزمين های سرد

می خواهم از همه چيز برايت بنويسم به بی ربط و با ربط بودنش هم کاری ندارم تو هم کاری نداشته باش.من دلم بچه نمی خواهد انگار حس مادر شدن را در من حبس کرده اند وقتی می نشينم و به بچه به موجوديتش فکر می کنم می بينم از کجا معلوم که آن بچه خوشبخت شود از کجا معلوم اصولا دلش بخواهد به دنيا بيايد از کجا معلوم که روزی مثل خود من برای دوستی ننويسد (لعنت بر مادرم که مرا زاييد). نامه فدايت شوم که از آن دنيا برايم نفرستاده! گاهی کابوسهای بدی می بينم خواب می بينم شکمم شيشه ايست و جنين کوچکی توی دلم صورتش را به ديواره دلم چسبانده و زل زده به چشمهای من!و اين خواب هی تکرار می شود و هی تکرار می شود.! برای همين هيچوقت تا خودم خبرت نکردم برايم دعا نکن که بچه دار بشوم!
به خودم که نگاه می کنم می بينم چه با درد و چه تند تند بزرگ شدم نمی گويم هيچ چيز از بچه گی نفهميدم ولی کاش همان جا ها توی بچه گی می ماندم! و می پلکيدم!
ياد های تلخ قديمی!۱۰

بايد فراموشت می کردم. چرا ؟ چون تو فراموش کرده بودی! تو می خواستی فراموش کنی ! به همين سادگی! نازلی توی اتاق تند و تند راه می رفت به من که گوشه تخت مچاله شده بودم و زل زده بودم به تلفن نگاه می کرد تند تند راه می رفت و فرياد می زد تا خوب بشنوم تا فراموش نکنم که چه پيش آمده بعد به صورت بغض کرده ام نگاه کرد و نشست و سرم را توی سينه اش گرفت و من زار زدم به اندازه همه ابر های آسمان زار زدم . سعی می کرد آرامم کند ولی من ديگر حتی معنی آرامش را فراموش کرده بودم !!!! صورتم را توی دستهايش گرفت و فرياد زد که ديوانه گی بس است بس!
شايسته پا به پای من اشک ريخت و مرا نگاه کرد که ميان عشق و اين زندگی سگی تباه شدنش برايم مانده بود و با آن چشمهای درشتش می گفت حالا چه بايد کرد؟ چه بايد کرد؟؟
آن شبها که هوای تو به سرم هجوم می آورد می رفتم کنار پنجره اتاقم به جای خالی ماشينت نگاه می کردم و توی خاطرم تو را حس می کردم که مثل آن وقتها توی ماشينی و با هيجان چراغهای ماشين را روشن و خاموش می کنی . آنقدر می ايستادی تا من دست تکان بدهم و بوق بزنی و بری!
آن وقتها که زخمت هنوز تازه بود حست می کردم و چه قوی احساست می کردم . و همه اش اين ورد زبانم بود : تو که رفته ای پس چرا خاطره هايت را با خودت نبرده ای؟؟؟
و امروز ديگر حسابش از دستم در رفته که چند روز و چند ساعت و چند دقيقه است که رفته ای ؟ چه فرق می کند مهم اين است که رفته ای! و من هنوز هر بيست روز يک بار پيش روانپزشک می روم از قصه تو که غصه ام شده برايش می گويم و او مرا نگاه می کند و غصه های مرا می نويسد. گاهی هم گريه می کنم!!!!و او باز فقط نگاه می کندو می نويسد!
گاهی که خيلی يادت می کنم و نه گريه ام می گيرد و نه خنده ام زل می زنم به انگشتهايم و به جای خالی آن حلقه که چه باريک بود و چه ظريف. هه! به جای خالی حلقه نگاه می کنم و و به حفره خالی دوست داشتن که توی دل بی صاحب من کندی و رفتی من ديگر نتوانستم با هيچ چيز پرش کنم.
حيف که همه چيز خراب شد حيف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(و اين غصه ادامه دارد)
((نقاشی از مريم تاجيک))
يادهای تلخ قديمی!۹

سرم را گرفتم بالا توی چشمهای صد رنگ تو زل زدم چيه؟ امروز دختر خوبی بودم؟ دوستم داشتی ؟؟ بی رحم از آن بالا نگاهم کردی و فقط چشمهايت را بستی. همين!!!!!من هم بی صدا رفتم نشستم روی رختخواب تو روزه سکوت گرفتم و تو خيال خودم حساب کردم که تا به حال چند مرتبه از آدمهای جور و واچور اين جمله را پرسيده بودم !؟؟؟يک /دو/ سه..........! چند بار !و همه جوابها تقريبا يکی بوده!!!!!
و يکی از همان روزها بود که به انگشت کوچيکه دست راستم يک تکه نخ سبز سيدی بستم که يادم بماند که روزه سکوت گرفته ام! و مهمتر از همه اينکه ديگر هيچوقت هيچوقت از هيچ کس اين سوال احمقانه را نپرسم. بگذار همه در خيال خوششان باشند و فکر کنند من بزرگ شده ام ولی نه من بزرگ نشده ام اينرا خودم خوب می دانم!!!!!!!!
کاش لااقل يک بار هم که شده يک کسی پيدا می شد و جواب اين سوال مرا با بله می داد ( تو امروز بهترين دختر روی زمين بودی) هه!!!!!!! ولی هيچوقت نشد. هميشه يک جای کار می لنگید. بعضی ها هم که گاهی کمی حوصله مرا داشتند همانطور که مشغول کار خودشان بودند می گفتند: خوب البته تو می توانی فقط بايد کمی صبر کنی!
راستی باران می آيد چه نم نم بارانی چه هوايی از همان هواهای دو نفره!!!!!پنجره را باز گذاشته ام که باد بيايد ! باران بيايد و همه دلتنگی های مرا با خودش ببرد!!!!( و اين غصه ادامه دارد)
(نقاشی از گيتی نوروزيان)
يادهای تلخ قديمی!۸

چه روز ها و شبهايی تلخی را پشت سر گذاشتم چه روزهای تلخ غمگينی چقدر بی تو های های گريه کردم چند صد بار توی دلم با خودم گفتم که ديگر بدون تو نمی توانم زندگی کنم. چقدر يکهو روز هايم بدون تو سرد و ساکت و بی روح شد و روی ديوار ذهنم با خط سياه و در هم نوشتم ورود هر چه غريبه ممنوع. بی خيال عجب جا دويی دارد اين عشق هزار ضربه پيدا و نا پيدا دارد . گاهی چنان می خراشد که خون فوران می زند و گاهی چنان با دستهای مهربانش مرحم می گذارد که نگو و نپرس!!!!!!
آدم را از دنيای خوش بچه گی بيرون می کشد و به يک حرکت می فرستد به دنيای تنگ و پر از درد آدم بزرگها به دنيای آدم بزرگها که توی چشمهايشان غم است. درد است به دنيای آدم بزرگهايی که سرشان را با حسرت تکان می دهند و می گوييند: عبرت بگير!!!!!!
چشمهای احساسم قرمز قرمز است از بس که از دوری و دوری گريه کرده اند احساسسم بهانه تو را می گيرد می رود صورتش را به پس شيشه می چسباند و خيابان پر از برگ را نگاه می کند به هوای آمدن تو بيچاره هنوز نمی داند که تو سالهاست که آدرس مرا نداری !!!!
توی اين بازی هيچ کس مرا جدی نگرفت حتی تو !!!!!!!چرا؟؟؟؟(و اين غصه ادامه دارد!)
((نقاشی از شهره شهرزاد))
ياد های تلخ قديمی!۷

لباس ارغوانی شازده خانوم تو افتاده توی يک طشت بزرگ پر از رنگ لاجوردی غمگين!! به فاصله افتادن ستاره ها از دل آسمان دل کوچک سرخ من شاد می شود لباس ارغوانيش را تن می کند بزرگترين خنده عالم را به آيينه می آويزد دلش را توی دستهايش می گيرد همان دلی که تند تند می زند مثل دل قمری! دلش را توی دست می گيرد و دوره می افتد توی شهر به دنبال تو تا که پيدايت کند! کجا رفتی! من با اين دل بی صاحب چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم می خواهد کسی دلداريم بدهد کسی سرم را توی دستهايش بگيرد و من يک دل سير گريه کنم شانه های مهربان می خواهم برای گريه کردن و باز هم گريه کردن! گريه کار ابر است اما من هم دلم گريه می خواهد به اندازه ده سال به اندازه تمام روزهايی که بودی و به اندازه تمام روز هايی که نبودی ابرهای دلم همه با هم گريه می کنند. کاش هيچوقت اهلی تو نشده بودم ! کاش!!!!!!
فکر می کردم که تو يک ديوار سفيد بلندی که من وقتی انگشتانم را روی آن می کشم بی رنگ می شود شفاف مثل شيشه که همه چيزش پيداست ديواری که می شود کنار آن نشست و از پشت شيشه آن دنيا را ديد می شود پشت آن پنهان شد ديواری که همه اش دل است يک دل بزرگ قرمز ديواری که جا به جايش پر است از خاطره های قشنگ با هم بودن ديواری که ريشه دارد ريشه های آيينه ای ريشه هايی به وسعت آسمان بالای سرم که با تو چه آبی بود! ديواری که می شود شبها روی آن نشست و ستاره چيد. می شود روی آن نشست و ماه را بو کرد می شود روزها نشست و با حوصله برای خورشيدک بالای سرمان گردنبندی از گل ياس درست کرد!! ولی تو رفتی توی مه و خاطره گم شدی و جای تو توی دل کوچک من گل يخ سبز شد گل يخی که ديگر هيچ گرمايی نتوانست يخ آن را آب کند!
و افسوس می خورم که روزی از روی خوش باوری با اطمينان برايت نوشتم (هميشه مثل يک خط طلايی توی زندگی من می درخشی) و تو روی اين خط طلايی را با مرکب سياه کردی رفتی و پشت سرت را نگاه هم نکردی!!!!(و اين غصه ادامه دارد!)
((نقاشی از ابراهيم ثابتان))
ياد های تلخ قديمی !۶

و در کنار نفسهای تو زمان معنا نداشت تمام ساعتها ساکت گوش به فرمان ما بودند. گلها هم آنقدر بی صدا می ماندند تا خشک شوند. زمان در کنار نفسهای تو آنقدر در سکوت و سکون می گذشت که من گاهی می آمدم و سرم را روی سينه ساعت تو می گذاشتم نه اينکه ديگر نفس نکشد.
برايت می نوشتم کاش روزی صبح زود خورشيد روی صورت من بتابد و من چشمهايم را روی هزار رنگ چشمهای تو باز کنم و آن هزار رنگ جادو درست رو به روی چشمهای شب زده من باز شود!
بعد از اين همه سال فکر می کنم که همه آن روزها را توی خواب بودم توی خواب با تو خاطره ساختم توی خواب توی تاريکی به دنبال نقش صورت تو گشتم توی خواب صدايت را شنيدم توی خواب دستهايت را لمس کردم. راستی اين همه سال را توی خواب بودم؟
برايت نوشتم که مثل همين حلقه نقره که به گردن آويخته ام تکه ای از تنم شده ای که اگر به گردنم نباشد انگار يک جای کار لنگ می زند!نوشتم که با تو زمان پر می شود از قطره های نقره ای ماه که آرام مثل جيوه از نوک ماه توی آسمان سر می خورد و می چکد توی کاسه دستهای داغ من! و زود ذوب می شود!
چه ساده بودم که برايت نوشتم که با تو (هيچ شازده خانومی به اندازه من خوشبخت نيست!)(و اين غصه ادامه دارد!)
((نقاشی از روشن هوشمند))
يادهای تلخ قديمی!۵

و من ساده برايت نوشتم :
هميشه در پشت در کسی منتظر است کسی که دستهايش بوی بابونه می دهد و به جای سياهی های دو چشمش دو شمع روشن است و به جای گوشواره به گوشهايش دانه های سرخ گيلاس می آويزد و آويز گردنبندش بلور ستاره است!و چشمهايش خيره می شود به گل ساعتی توی باغچه که هر روز غروب و هر صبح که گلی باز می شود و گلی بسته می شود به خيالش دل کسی در جايی دور به ياد اوست! شايد!!
هی پی بودن و ماندن در جا زديم و مانديم و دويديم و دويديم و باز نگاه کرديم و پشت سرمان همان کوچه بن بست بود هی در جا زده بوديم سر همان کوچه که انتهايش دريست که روی پا گرد اولين پله اش آفتاب باز می شود و همان جاست که دست کوچک و چاق بچه گی های من به تمام دستگيره های عالم می رسد و همان جاست که بين من و پسرک شيرين عقل خانه همسايه دوستی می آيد و مهمان فاصله پنجره خانه ما می شود و لب پنجره خانه آنها و تکرار او!!
روزگار رازی عجيب در خودش دارد مثل يک قفل بسته که فقط تو می دانی و او. تو می دانی و تمام تکه آينه هايی که توی خاک بی رمق باغچه فرو کردم به هوای شيطنت!
دستهايم را روی شيشه روی دستهای تو می گذارم انوقت است که به جای انگشتهای من گل شبدر خواهد روئيد!
باز کوچک می شوم و يک شب نوک تيز ماه را می گيرم و يواش خودم را بالا می کشم و روی نقرهای ماه می نشينم و آرام آرام تاب می خورم و از آن بالا با اين دو تيله سياه چشمهايمزمين را نگاه می کنم و برای تمام بچه هايی که مادرشان کارمند است و هيچ حوصله ندارد لالايی می خوانم و از آن بالا دستم را دراز می کنم و يک ستاره می چينم و به لبه پنجره اتاق تنهايی های تو آويزان می کنم تا بتوانم با نور آن صورتت را بهتر ببينم! تاب می خورم و آرام آرام روی ماه دراز می کشم و انقدر برای دل خودم تنهايی لالايی می خوانم تا خوابم ببرد!
هنوز چقدر حرف توی دلم مانده است چقدر حرف!!!!!!!!!!!(و اين غصه ادامه دارد)
(نقاشی از محمد خداخواه)
يادهای تلخ قديمی !۴
کاش امروز باران می باريد بوی باران که می آييد ولی نمی دانم چرا دل آن ابر آن بالا نمی ترکد. کاش باران می باريد و مرا ياد بوی باران های آن سالها و بوی عطرم که آن موقعها می زدم می انداخت عطری که درست وسط تابستان هم مرا به ياد باران های خوش عطر پاييز می انداخت . آن روزها چه همه چيز خوش بو بود چه همه چيز بوی خوش داشت حتی باران اول پاييز!
کاش باد می آمد کاش توی قلب من هم باد می آمد و همه چيز را به هم می ريخت و خيلی چيزها را با خودش می برد.
چرا دوستت داشتم؟ نمی دانم دوستت داشتم يک دوست داشتن خاص که شبيه هيچ دوست داشتنی نبود!شايد که از بچه گی دوست داشتم چيزی داشته باشم که شبيه هيچ چيز نباشد و يا بهتر است بگويم هيچ کس مثل آنرا نداشته باشد. و يا شايد هم يک چيزی که فقط مال خودم باشد کسی حتی هوس داشتنش را نکند يک چيزی که هميشه با من باشد به من وصل باشد اصلا از ازل مال من بوده باشد و کسی روزی در جايی از دنيا ادعا نکند که آن عزيزترينم روزی به او تعلق داشته!!!هه!!!چه خيالات احمقانه ای!!!!!!!!!!!!
که تو پيدا شدی ! شدی همه زندگی من! فکر می کردم که تو هم همين حس را داری چه ابلهانه فکر می کردم من هم شده ام تمام زندگی تو !تو شدی همه آرزوی من کسی که شکل هيچ کس نبود. فکر می کردم که تو هم دوست داری تمام زندگی من شوی! فکر می کردم تمام جاهای زندگی مرا پر کرده ای !و آن وقت بود که بين واقعيت و خيال من فاصله کمی بود پس سعی کردم واقعيت را ببينم واقعيتی که تو همه آن را از من گرفتی !!!!!!!!!!!!!!
کاش هيچوقت زمستان نمی شد تا خاطره روز های آشنايی ما را با خودش بياورد کاش هيچوقت زمستان نمی آمد تا تو را ببينم کاش هيچوقت اتفاقی به نام تو در زندگی من نمی افتاد کاش هيچوقت زمستان نمی آمد شب نمی شد تا من آلوده آن نور نارنجی اتاق تو شوم . کاش هيچوقت زمستان نمی شد شب نمی شد تا من عاشق به خيال خودم مهربانی های تو شوم و عاشق صدای باران پشت شيشه ها !کاش هيچوقت زمستان نمی شد تا من عاشق ديوانه بی چتر ميان باران بروم و پاهايم را بی ترس ميان گودالهای آب ميان کوچه ها کنم ! کاش هيچوقت زمستان نمی شد تا من دستهای سردم را مهمان جيب بزرگ و گرم تو کنم! کاش هيچوقت زمستان نمی شد تا من صبهای زود بی ترس سرما ميان برف سر بالايی فروردين را به سرعت بالا بيايم به عشق ديدن چشمهای منتظر تو !کاش هيچوقت زمستان نمی شد تا من ديوانه و عاشق کوچه های پر برف و سرد را با بسته هايی پر از گرما در دست پی سر پناهی برای شب تو باشم! کاش هيچوقت زمستان نمی شد تا من نگران تو باشم نگران سرما نگران مريض شدن تو نگران لباس گرم نگران غذای گرم و آرامش برای تو کاش هيچوقت آن زمستانها نمی آمد تا من بيشتر عاشق تو نمی شدم!
و بهار کاش هيچوقت آن بهارها نمی آمد تا تو به خانه ما بيايی!با دستهايی پر ازگلهای سفيد و سرخ که بعدها خشک شد و ميان جنون و ديوانگی من از رفتن تو ميان ديوار پرت شود و خرد شود. کاش هيچوقت بهار نمی آمد تا تو گلهايی رنگارنگ به خانه ما بفرستی با نوشتهای از سر لطف و آرزويی واهی و تباه شده ای که در دل من جا گذاشتی و رفتی که رفتی ! بهار نمی آمد تا گلهای رنگارنگ به خانه ما بفرستی که روزها دل مرا با خودش ببرد به روزهای قشنگی که در نوشته های همراه گل برايم فرستاده بودی!!!!!! کاش هيچوقت آن بهار نمی آمد که سر سفره هفت سين مثل بچه ها با سماجت زل بزنم به ماهی قرمز توی تنگ و هی تند تند آرزو کنم و آرزو کنم که سال ديگر پيش تو باشم و هر سال هی خودم را بيشتر گول بزنم که تکان خوردن ماهی توی تنگ به خاطر صدای توپ سال تحويل است و آرزو کنم که نيتم برآ ورده خواهد شدکه نشد هيچوقت نشد! و کاش هيچوقت آن بهار نمی آمد تا من با آن تن تب کرده به ديدنت بيايم به خاطر دل تو! کاش هيچوقت بهار نمی شد تا من بيشتر عاشق تو شوم!
و کاش هيچوقت تابستان نمی شد تا صبهای زود و صبهای خيلی زود ميان بهت و شک و اخم مادرم عاشقانه حاضر شوم و ميان تاريک روشن صبح بيايم بالايسر بالايی فروردين را و تا انتهايی کوچه آرش تا بيايم ميان قوطی سبز تو و ميان دستهای تو که چه ساده لوحانه فکر می کردم که چه مهربانند می آمدم و ديگر از هيچ چيز نمی ترسيدم!کاش هيچوقت تابستان نمی شد تا صبحهای زود ميان تاريک و روشن هوا با دلهره حاضر شوم و پدرم با اصرار بخواهد صبحش را با بدرقه من شروع کند و من هی پی بهانه بگردم و هی دروغ به هم ببافم تا با قلبی که به تندی قلب يک پرنده می زند زنگ خانه تان را فشار دهم و ديگر هوا تاريک روشن نباشد و ديگر کسی پی من نباشد و من چه ابلحانه هی عاشقت می شدم و هی عاشقت می شدم!کاش هيچوقت تابستان نمی شد تا پا به پای تو اشک بريزم برای نا مهربانی های روزگار برای تنهايی های تو برای بی کسی های تو و برای دستهای خالی خودم و برای روزگار هر دويمان که چه خاکستری بود !و کاش هيچوقت تابستان نمی شد و هيچوقت گذر من به خانه رو به روی پارک نمی افتادو کاش تابستان نمی شد و ما صبحهای هر روز آن تابستان را با هم نمی گذرانديم و ظهر هايش راعصر هايش را و دم غروبهايش را و کاش هيچوقت آن تابستان نمی آمد! که من بيشتر عا شق تو شوم!!!!!!!!هه چه ساده دل و .........( و اين غصه ادامه دارد)
(عکس از محمدرضا طهماسب پور)
يادهای تلخ قديمی!۳

يادت می آيد؟ نه ! می دانم تو هيچ چيز را به خاطر نداری!!!!!! اگر حافظه ات خوب بود که روزگار با ما اين چنين نمی کرد!
يادت نمی آيد ولی بگذار من يادت بياندازم که يک روز به تو قول دادم قول دادم که تمام خنده ها و گريه های حقيقيم را تمام دردو دلها و غصه ها و شاديها و آرزوهايم را بريزم توی يک شيشه و درش را محکم ببندم تا آن آقای چشم رنگی که فکر می کردم مهربان است که فکر می کردم دو بال کوچک آبی روی کتفهايش دارد بيايد تا دانه به دانه شان را با هم از توی شيشه در بياوريم و بدرد بخورهايش را جدا کنيم و بيخوديهايش را توی باغچه زير بوته گل نسترن بکاريم! که نکاشتيم! هيچوقت نکاشتيم! هيچوقت!!!!!
احساس تعلق داشتن به تو چه حس امنيتی به من می داد چه حس آرامشی چه احساس مهربانی تمام بی کران قلب سرخ من سرخ تر می شد و تند تند می تپيد! وای چه حس خوشی بود.
چطور برايت بنويسم مثل حس داشتن يک ذره برف تو دستهای گرم بچه گی ! مثل احساس داشتن يک گياه که به جای برگ پولک به ساقه هايش آويخته! مثل احساس خوش داشتن يک بالش از ابر توی آسمان!
تو برايم مثل يک رويا بودی مثل يک خواب خوش مثل تمام آرزو هايی که برايت می نوشتم! مثل يک خواب دم صبح توی يکی از خوابهای بچه گی که انقدر قشنگ است که ياد آدم می ماند.
و چقدر همه چيز خوب بود به هر کجا که نگاه می کردم صورت تو بود به هر تکه از اتاقم که نگاه می کردم تو بودی ياد تو بود خيال تو بود بوی خوش تو بود تو با من بودی تو توی تن من بودی! من با تو با خيال تو روزگار می گذراندم ساده بگويم زندگی می کردم.
چه شبهای پر از ستاره ای بود پر از ستاره های نقره ای !!!!!!!!!!
ولی چی شد ؟؟ يکهو همه چيز تبخير شد و به هوا رفت ديگر دستهای تو نبود تا دستهای مرا بگيرد! دل ابرهايی که پر از رويا بود و دلشون از آرزوهای من پر کجا ترکيد!هه عزيز بی تو بودن در باورم نمی گنجيد که آن هم .................! (اين غصه ادامه دارد)
(نقاشی از مهسا شعله)
ياد های تلخ قديمی !۲

چقدر دلم می خواست حالا اينجا بودی توی دستهای کوچک من . تو ی دستهای من پنهان می شدی و مثل يک دانه سبز بزرگ می شدی و بزرگتر!عزيز دلم پای آفتابگردانهای من سيل راه افتاده تو با خودت چه کرده ای ؟ و با اين دل بی صاحاب شده من؟
برای من چيز غريبی نيست چرا که بسيار از دست داده ام قشنگترينها يم را و روز ها و روزها نشسته ام و با حوصله تکه هايشان را از اين گوشه و آن گوشه جمع کرده ام.و آن طرحهايی که تا صبح برای تمام کردنشان خواب از چشمم پريد و آن پرده حصير روی ديوار که مونس شبهای من بود و هر شب توی سکوت محض تکه اش را رنگ می کردم ! که تکه تکه شد و کف اتاق ريخت و من ماندم و اتاقی پر از خرده های کاغذ های کوچک و بزرگ و تکه های براق و تيز شيشه و دستهايم که عجيب می لرزيد و چشمهايم که عجيب تب داشت!
سا عتها توی اتاق آشفته نشستم روی زمين نمی دانم چند سا عت حس می کردم که آنجا آخر دنياست و يکهو حس کردم که مردن بهترين راه است برای فراموشی!
ساعتها کف اتاق نشسته بودم و دانه های ريز و سفيد و تلخ را شمرده شمرده و آرام توی دهانم می گذاشتم و حس خوب بالا رفتن و به سقف رسيدن و رفتن و فقط رفتن را تجربه می کردم!
و بعد صدا هايی نا مفهوم که بالا بيار بالا بيار و بعد آدمهايی که بالا می آوردند يا آدمهايی که سعی می کردند بالا بياورند و ديوارهايی که تا سقف کاشی سفيد بود و آدمهايی که از وحشت مرگ کس و کارشان سفيدی و سياهی چشمهايشان يکی شده بود و صدای بالا آوردن و با درد بالا آوردن و بعد دنيا با يک ليوان پر از يک محلول سياه بالای سرت می آيد و می ايستد که تا قطره آخرش را بنوشی .
و بعد خواب و خواب و خواب و تا صبح صورتت را توی بالش فرو می کنی که هيچ حسی به سراغت نيايد!
و دوباره زندگی و باز زندگی و کاغذ هايی که از دور تا دورت جمع می شوند و ديوار هايی که همگی رنگ می شوند و من که بزرگ می شوم ولی جايی توی ذهنم هنوز يک جعبه تيله رنگی ست که در خاطرم می ماند! و بغضی که چرا سقف اتاقم انقدر کوتاه بود و .................!
و بعد از آن روز بود که من چقدر تنها توی باران راه رفتم و های های گريه کردم و تو هيچ وقت نبودی و تو هيچوقت توی دستهای کوچک من بزرگ نشدی............ و لعنت به اين عشق!
(نقاشی از مهسا شعله)
يادهای تلخ قديمی!۱

بعضی وقتها چيزهايی هستند که آدم را آزار می دهند ولی عزيزند يا شايد هم روزی عزيز بوده اند و اين دل بی صاحاب نمی تواند مچاله شان کند و توی سينک آشپزخانه يک کبريت حرامشان کند هی از اين پاکت به آن جعبه از آن جعبه به آن پاکت جا به جايشان می کنی و نمی دانی با اين خاطره ها يی که مثل خوره هر وقت نگا هشان می کنی تنت را می جوند چه کنی ؟ پس می نويسمشان و بعد مچاله شان می کنم و توی سينک آشپزخانه يک کبريت حرامشان می کنم پس هر وقت صدای آژير اخطار آتش سوزی را شنيديد بدانيد که کار خودم را کرده ام. فقط نصيحتم نکنيد اينها تکه هايی از گذشته من بوده اند .و روزی خيلی عزيز............
* دوباره پرواز کردی و توی آسمان پنهان شدی !
من که گفته بودم که تو فرشته ای و از آن بالا آمده ای ولی همان وقت هم خودت باورت نشد ولی حالا همين حالا خودم با چشمهای خودم ديدم که توی آسمان رفتی و رفتی و من ديگر دستم هم به هيچ کجا بند نبود!
حتی وقتی که دست تکان دادی و رفتی باز باورم نشد که می روی ولی وقتی روی آن جدول بزرگ روی ديوار نوشت ( پرواز ) تازه فاجعه در ذهن مرا زد.
کاش می شد تمام لحضه های با تو بودن را يک جايی قايم کرد تا هر وقت که دلم برايت تنگ می شود همه آنها را دانه دانه در بياورم و بدون هيچ دلهره ای از سر صبر نگا هشان کنم!
کاش می شد هميشه کنار تو بود و ساکت فقط به چشمهايت خيره شد!آنقدر شادم که هيچ دردی را حس نمی کنم !دوست داشتن تو مرا شجاع کرده است. من خوشبخترين دختر روی زمينم وقتی که تو هستی و عشق است و مهربانی هست.
و حالا باز دوباره روز ها را خط خوا هم زد تا تو باز بيايی تا من باز شبها که می خوابم به عشق ديدن تو تا صبح خواب پروانه شدن ببينم!
حالا که نيستی با خيالت دوتايی توی تقويم روی ديوار روزها را خط می زنيم می نشينيم و روز ها را و شبها را می شماريم تا دستهايت بيايند و دستهای مرا بگيرند و آن وقت است که بهار و تابستان کنار هم می نشينند و باز صدای ساز تو می آيد و باز زندگی می آيد در خانه دلم را می زند و ...........
(نقاشی از مهسا شعله)
