يکی بود ولی هيچکس نبود!

تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود يک کسی شروع می شوند که: يکی بود يکی نبود!
اما اينبار يکی رفته بود و يکی مانده بود تنها مانده بود و سخت گريه کرده بود.........
چهار راه بی چراغ!

چهار راه را رد کن . چراغ قرمز را فراموش کن . من هم ديگر چراغ سبز چهار راهم را روشن می گذارم. بيا بيا فقط عبور نکن بيا و درست وسط همين چهار راه بی چراغ بمان و جا خوش کن .
می خواهم سر انگشتانم را توی ظرف عسل شيرين کنم و به تن براق زمان بکشم تا زمان بودن با تو طلائی شود . طلائی شود و شيرين. دستم را دراز می کنم سر انگشتان شيرين مرا بگير و بيا برويم آنجا که چراغ قرمز هايش همه سبز است و هيس معنای ساکت باش نمی دهد . هيس را همان آهای من عاشقت هستم معنا می کنند.
باخ و من و پوتين های لاستيکی قرمز
دراز می کشم روی مبل صدای موسيقی را می برم روی شماره ۴۰ می خواهم که فقط من باشم و موسيقی گور پدر همسايه ها ويولون گوش می دهم باخ . صدای ويولون می رود توی ته ذهنم ته نشين می شود و جايش تصويرها آرام آرام می آيند و از پشت چشم بسته من می گذرند . من ۶ يا ۷ ساله با بارانی و پوتين های لاستيکی قرمز توی خيابان اصلی پارک می دويدم و هر چند دقيقه به چند دقيقه سرم را بالا می گرفتم و باران مستقيم می خورد به صورت تپلم و جيغها و خنده های من و دويدن ميان چاله های آب .بعد دوباره من ۸ يا ۹ ساله روی صندلی عقب ماشينمان با پدر آنقدر مسابقه ساکت بودن می داديم که من خيره به ماشينهايی که از پشت سر می آمدند سرم را می گذاشتم روی لبه شيشه عقب و خواب می آمد و مرا با خودش ميبرد.
آرنجم را مثل هميشه می گذارم روی چشمهايم که همين يک ذره نور هم مزاحم قشنگی ياد آوری خاطراتم نشود. می خواهم عاشق شوم می خواهم دلم را به يک جايی آويزان کنم . نمی دانم دلم بد جوری هوای ابری و چکمه های لاستيکی قرمزم را کرده.
