حکايت غريب اين روزگار ما!


خواستم حکايت تو را ثبت کنم بعد از دو حکايت ديدم حکايت تو توی اين کوچه مجازی بلاگ نويسها اصلا چيز تازه ای نيست و اين کوچه بن بست پر است ازحکايات مرد رندانی مثل تو!وقتی که از پنجره اتاق کوچک خودم تو را می بينم که هنوز که هنوز است همان جا ايستاده ای کنار در باغ سبزت و نقش مستهای عاشق را چه بد بازی می کنی برای دخترکانی که هر روز و هر شب به اين کوچه اسباب می کشند و چه لبخند کجی روی لبهايت نقاشی کرده اي وقتی که شعری مصرف شده را نه شعری دستمالی شده را تحويلشان می دهی!!!!!هی صدايم را می شنوی؟؟؟ما از دست روزگار گذرمان به اين کوچه افتاده است. (روزگار ما ) ساکنين اين کوچه مجازی را به گند نکش.
((اين نوشته را می توانيد در آدرسhttp://jensiyat-e-gomshodeh.blogsky.comنيز پيدا کنيد!))

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٢


(دومين حکايت آدمهای اين کوچه بن بست!)

کوچه بن بست ما برای خودش حکايتها دارد و حکايت غريب من و تو ما بين اين همه حکايات اين کوچه گم است.شبها گذشت گذشت و تو هم چنان مثل تمام خابگردهای اين کوچه می آمدی و شعر می خواندی و .....!گاهی مست گاهی هشيار!
می دانی من از زن بودن همان ناز و کرشمه اش را هيچوقت ياد نگرفتم و شايد همين جای بازی را اشتباه کردم چه با تو و چه با ديگری . حال من از صدايم از صورتم پيداست. و لو رفتن توی يک ارتباط چه تلخ است.و حکايت ما :تو هر شب نوشته هايت را روی کاغذ می نوشتی و بی هوا پرت می کردی توی اتاق من و من توی تاريکی خودم می نشستم و می خواندم و می خواندم و عشق می کردم و به رفيقم (خدا) که آن بالا بالاها روی يک تکه ابر نشسته می گفتم : ببين ببين ؛او دارد برای من شعر می گوييد برای من می نويسد فقط برای من ! و تو آن پايين دم در باغ سبزت می نشستی و هی بلند بلند شعر می خواندی و تا که نگاهم به تو می افتاد می گفتی (اين را برای شما گفتم ) و اين گفته ها و شنيده ها را من ساده دل هی جمع کردم و هی جمع کردم و توی تنهايی های خودم ذوق کردم که کسی هست که از توی تاريکی بدون آنکه مرا ببيند مرا دوست داردبدون اينکه مرا ببيند دوستم دارد و برای من می نويسد!!!!!!ولی هزار حيف که وقتی در اين کوچه ماندگار شدم و به خانه دختران ديگر کوچه رفتم ديدم که هر کدام پوشه ای دارند پر از نوشته های تو . نوشته هايی درست مثل نوشته هايی که برای من توی اتاقم پرت کرده بودی و مضحک تر اينکه به همه آن دخترا ن هم لابد گفته بودی (عزيز دلم اين نوشته را با حس تو برای تو نوشته ام!) کاش لااقل در تاريکی اين دنيای مجازی به احساس هم کمی رحم می کرديم!کاشکی!
نوشته های اين بلاگ را می توانيد در آدرسhttp://jensiyat-e-gomshodeh.blogsky.com/ نيز بخوانيد.

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢


(اولين حکايت آدمهای اين کوچه بن بست!)

وقتی که تو آمدی تازه سر شب بود و اين کوچه پر از آدم شلوغ پر رفت و آمد .و من که تازه به اين شهر آمده بودم تازه به اين کوچه آمده بودم متعجب ايستاده بودم دم پنجره اناقم و به اين هياهو نگاه می کردم به ساکنين اين کوچه بلند !!! و به خانه های جور واجورشان و به صدای غش غش خنده ايکه از يک خانه می آمد و به صدای بلند هق هق گر يه ای که از پنجره باز خانه همسايه ای می آمد . نگاه می کر دم به نقاشی که دم خانه اش نشسته بود طرح می زد به عکاسی که از بالای ايوان خانه اش عکس می گرفت . به عاشقی که مست کر ده بود و می خواست خودش را از پشت بام خانه اش پرت کند . به بچه مدرسه ای که فردا امتحان جبر داشت و دور از چشم مادرش به خلوت خانه تنهاييهايش آمده بود به قصد سر کشی. و به تو که آن پايين کنار در باغ سبزت ايستاده بودی مست مست و کوچه باغی می خواندی! و از زير چشم به تک به تک مونث های اين کوچه بن بست که هيچ راه در روی هم نداشت نظر ی می انداختی و شعری حواله اش می کردی.و کاش من هم مثل بقه آنقدر گرگ شده بودم که به کرشمه ای فقط برايت گوشه چشمی نازک کنم و بگذرم.
((از اين تاريخ به بعد تمام نوشته هايی که در اين بلاگ نوشته می شود عينا در آدرسhttp://jensiyat-e-gomshodeh.blogsky.com/هم خواهد بود.))

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢


روزهای من

کفشهای کودکی به پا
تمام راه را دويده ام
ولی باز هم دير رسيده ام
سالن های دراز
ديوار های خط خطی
و تخته سياه
سهم من باز هم نيمکت آخر است
مشق های حساب همه بی جواب
و باز هم جريمه ها جريمه ها.........
و مداد من نوکش شکسته است
************
زنگ خورده است
ولی من سال هاست
پشت اين نيمکت نشسته ام
و مشق می کنم
دفتر مشق من
پرنده می شود
هزار هزار پرنده سپيد در آسمان....
چرخ می زنم چرخ می زنم
در حياط مدرسه
دور می شوم
از درختهای خاطره
دور مي شوم
‌‌‌ ***********
تمام روزها تمام لحظه ها را
مو به مو گشته ام
کفش ها يم کجاست؟؟؟
آن ها را کجا جا گذاشته ام؟؟؟؟

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢


دوباره می نويسم!

دوباره می نويسم در خانه ای جديد با ديوارهايی که رنگ شده است چه سفيد ! سفيد سفيد!اولش هی صبر کردم هی صبر کردم شايد دوباره در باغ سبزم باز شود ولی نشد که نشد بعد با خودم و هر چه نوشته بود قهر کردم. بعد ديدم فايده ای ندارد! بعد اين جوری شد که اومدم! قول شرف می دم که تند تند بنويسم اگه حالم خوب باشه!!!
از نويسنده بلاگ آبادانی خيلی ممنونم چون خيلی به من کمک کردند و همين طور از شازده کوچولو!

  
نویسنده : جنسیت گمشده ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢